X
تبلیغات
پایگاه تاریخ وسیره ی اهل بیت (ع) - نبوی

پيامدهاي رحلت پيامبر اکرم (ص) از ديدگاه حضرت زهرا (س)

مقدمه

الف: رحلت جانسوز پيامبر اکرم (ص)

رحلت پيامبر اکرم (ص) براي حکومت اسلامي و امت اسلام حادثه‏اي سخت و جانسوز بود . چنانکه اميرالمؤمنين (ع) مي‏فرمايد:

«بابي انت و امي يا رسول الله (ص) لقد انقطع بموتک ما لم‏ينقطع بموت غيرک من النبوة والانباء و اخبار السماء . خصصت‏حتي صرت مسليا عمن سواک و عممت‏حتي صار الناس فيک سواء و لولا انک امرت بالصبر و نهيت عن الجزع، لانفدنا عليک ماءالشؤون . و لکان الداء مماطلا و الکمد محالفا و قلالک . . . [1]؛ پدر و مادرم فدايت اي پيامبر خدا، با مرگ تو رشته‏اي پاره شد که در مرگ ديگران چنين قطع نشد و آن نبوت و فرود آمدن پيام و اخبار آسماني بود . مصيبت تو ديگر مصيبت ديدگان را تسلي دهنده ست‏يعني پس از مصيبت تو ديگر مرگها اهميتي ندارد . و از طرفي اين يک مصيبت همگاني است که عموم مردم به خاطر تو عزادارند . اگر نبود که امر به صبر و شکيبايي فرموده‏اي و از بي‏تابي نهي نموده‏اي آنقدر گريه مي‏کردم که اشکهايم تمام شود . و اين درد جانکاه هميشه در من مي‏ماند و حزن و اندوهم دائمي مي‏شد . که همه اينها در مصيبت تو کم و ناچيز است .»

سختي مصيبت رحلت پيامبر به قدري بود که امام علي مي‏فرمايد:

«فضجت الدار الافنية؛[2] گويا در و ديوار خانه فرياد مي‏زد»

ب: اجمالي از آثار پربرکت‏بعثت پيامبر اکرم (ص)

شايد تصور آن روز براي خيلي‏ها امري مشکل به نظر مي‏رسيد، چرا که پيامبر توانسته بود در مدت کمي علاوه بر ايجاد الفت و اخوت و صفا و صميميت‏بين مردم، حکومتي عدل گستر و نظامي قانونمند را پي ريزي کند که مردم خصوصا طبقه عامه از آن بهره‏مند باشند .

چنانکه حضرت اميرمؤمنان (ع) مي‏فرمايد: «فانظروا الي مواقع نعم الله عليهم حين بعث اليهم رسولا . فعقد بملته طاعتهم . و جمع علي دعوته الفتهم، کيف نشرت النعمة عليهم جناح کرامتها و اسالت لهم جداول نعمتها والتفت الملة بهم في عوائد برکتها فاصبحوا في نعمتها غرقين . و في خصرة عيشها فکهين . قد تربعت الامور بهم في ظل سلطان قاهر . و آوتهم الحال الي کنف عز غالب، و تعطفت الامور عليهم في ذري ملک ثابت . فهم حکام علي العالمين و ملوک في اطراف الارضين يملکون الامور علي من کان يملکها عليهم، و يمضون الاحکام فيمن کان يمضيها فيهم لاتغمزلهم قناة و لا تقرع لهم صفاة؛[3] حال به نعمتهاي بزرگ الهي که به هنگامه بعثت پيامبر اسلام (ص) بر آنان فروريخت‏بنگريد . که چگونه اطاعت آنان را دين خود پيوند داد . و با دعوتش آنها را به وحدت رساند . چگونه نعمت‏هاي الهي بالهاي کرامت‏خود را بر آنان گستراند و جويبارهاي آسايش و رفاه برايشان روان ساخت و تمام برکات آيين حق، آنها را در بر گرفت در ميان نعمت‏ها غرق شدند و در خرمي زندگاني شادمان . امور اجتماعي آنان در سايه حکومت اسلام استوار شد . در پرتو عزتي پايدار آرام يافتند و به حکومتي پايدار رسيدند . آنگاه آنان حاکم و زمامدار جهان شدند و سلاطين روي زمين گرديدند و فرمانرواي کساني شدند که در گذشته حاکم بودند و قوانين الهي را بر کساني اجرا مي‏کردند که مجريان احکام بودند و در گذشته کسي قدرت درهم شکستن نيروي آنان را نداشت و هيچ کس خيال مبارزه با آنان را در سر نمي‏پروراند .»

ج: شمه‏اي از حالات فرصت طلبان عصر پيامبر اکرم (ص)

شرايط قبل از اسلام و حتي بعد از حکومت اسلامي پيامبر به گونه‏اي نبود که تمام کساني که در جزيرة‏العرب آنروز مي‏زيستند از جان و دل تسليم اوامر حکومت نبوي شوند و چه بسا بودند کساني که نه از سر تسليم بلکه از ناچاري به بيعت‏حکومت‏حضرتش درآمده بودند . و حتي کساني که در حيات حضرت نتوانستند کاري کنند .

چنانکه امام علي (ع) مي‏فرمايد: «فاراد قومنا قتل نبينا واجتياح اصلنا و هموا بنا الهموم و فعلوا بنا الافاعيل و منعونا العذب واحلسونا الخوف واضطرونا الي جبل وعر واوقدوا لنا نارالحرب فعزم الله لنا علي الذب عن حوزته والرمي من وراء حرمته؛[4] خويشاوندان ما از قريش مي‏خواستند پيامبرمان (ص) را بکشند و ريشه ما را درآورند و در اين راه انديشه‏ها از سر گذراندند و هرچه خواستند نسبت‏به ما انجام دادند . و زندگي خوش را از ما سلب کردند . و با ترس و وحشت‏به هم آميختند و ما را به پيمودن کوه‏هاي صعب العبور مجبور کردند و براي ما آتش جنگ افروختند . اما خدا خواست که ما پاسدار دين او باشيم و شر آنان را از حريم دين بازداريم .

آنان منتظر رحلت پيامبر بودند تا بتوانند به مطامع نفساني خود دست‏يازند .

چنانکه امام علي (ع) خطاب به برادرش عقيل نوشتند: «فدع عنک قريشا و ترکاضهم في الضلال و تجوالهم في الشقاق و جماحهم في التيه، فانهم قد اجمعوا علي حربي کاجماعهم علي حرب رسول الله (ص) قبلي . . . ؛[5] قريش را بگذار تا در گمراهي بتازند و در جدايي سرگردان باشند . و با سرکشي و دشمني زندگي کنند همانا آنان در جنگ با من متحد شدند آنگونه که پيش از من در نبرد با رسول خدا (ص) هماهنگ بودند .»

البته بيانات پيامبراکرم (ص) در حق اميرالمؤمنين و در راس آنها در غدير خم توانسته بود از شدت و حدت آن بکاهد .

چنانکه حضرت زهرا سلام الله عليها فرمودند:

«. . . کانکم لم تعلموا ما قال يوم غدير خم، والله لقد عقد له (علي عليه‏السلام) يومئذ الولاء ليقطع منکم بذلک منها الرجاء...؛[6] گويا از آن چه رسول خدا (ص) در روز غدير خم فرمود، آگاهي نداريد؟ سوگند بخدا که ايشان در آن روز ولايت و رهبري امام علي (ع) را مطرح کردو از مردم بيعت گرفت تا اميد شما فرصت طلبان تشنه قدرت را قطع نمايد .»

گروهي نيز توان و توفيق معرفت پيامبر و حکومت‏حضرتش را پيدا نکرده بودند . چنانکه خداوند متعال مي‏فرمايد:

«قالت الاعراب آمنا، قل لم تؤمنوا ولکن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان في قلوبکم‏».[7]

د: شرايط حاد و تاسف بار بعد از رحلت پيامبر اکرم (ص)

اين عوامل و عواملي ديگر دست‏بدست هم داده بود تا بعد از رحلت پيامبر اکرم جامعه آنروز با مشکلات خاصي مواجه شود . چنانکه امام علي (ع) مي‏فرمايد:

«. . . حتي رايت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام، يدعون الي محق دين محمد (ص) فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اري فيه ثلما او هدما تکون المصيبة به اعظم من ولايتکم . . . ؛[8] تا آنجا که ديدم گروهي از اسلام بازگشته، مي‏خواهند دين محمد (ص) را نابود سازند . پس ترسيدم که اگر اسلام و طرفدارانش را ياري نکنم، رخنه‏اي در آن بينم يا شاهد نابودي آن باشم که مصيبت آن بر من سخت‏تر از رها کردن حکومت‏بر شماست .»

پيامدهاي رحلت از زبان حضرت زهرا (س)

در اين مقال بنابر آن است که پيامدهاي رحلت پيامبر اکرم (ص) از نگاه تنها يادگارش حضرت فاطمه سلام الله عليها بيان شود . او که بضعة الرسول است[9]  و به تعبير امام علي (ع) بقية النبوة[10] است و به اعتراف ديگران، خيرة النساء و ابنة خير الانبياء، صادقة في قولک، سابقة في وفور عقلک است .[11]

او که خليفه اول در جمع مردم مدينه درباره‏اش چنين گفته است: انت معدن الحکمة و موطن الهدي و الرحمة و رکن الدين و عين الحجة است . [12]

و حتي عائشه نيز گفته است: «ما رايت احدا کان اصدق لهجة من فاطمة الا ان يکون الذي ولدها» .[13]

او که هم مردمان مکه و مدينه را ديده و هم شاهد حيات پيامبر اکرم (ص) بوده و هم در کنار پيامبر و حضرت امير (ع) حوادث ريز و درشت عصر نبوت و روزهاي بعد از رحلت و حوادث تلخ و دردناک آن ايام کوتاه را به دقت زير نظر داشته است . آري او مي‏تواند پيامدهاي تاسف بار رحلت پيامبر را خوب بيان کند . در اينجا به مواردي از آنها مي‏پردازيم:

آن حضرت سلام الله عليها در خطبه فدکيه[14] و خطبه‏اي که بعدا در جمع زنان مدينه که به عيادت ايشان آمده بودند[15] ايراد فرموده‏اند . پيامدهاي رحلت پيامبر را بيان مي‏کنند از جمله آنها عبارتند از :

1 . ايجاد ضعف و سستي در ميان مردم .

استومع وهنه «يا وهيه‏» .[16]

حضرت در خطبه‏اي که در حضور زنان مدينه که به عيادت ايشان آمده بودند نيز اين امر را تذکر دادند و با تاسف فرمودند:

«فقبحا لفلول الحد واللعب بعد الجد وقرع الصفاة؛[17] چه زشت است‏سستي و بازيچه بودن مردانتان پس از آن همه تلاش و کوشش .»

2 . تفرقه و اختلاف بوجود آمد .

«استنهر فتقه وانفتق رتقه؛[18] تشتت و پراکندگي گسترش يافت . و وحدت و همدلي از هم گسست .»

استنهر از نهر به معناي وسعت و زيادي است، فتق به معناي جدايي و پاره پاره شدن است .

انفتق از انفتاق يعني شکافتن و رتق هم به معناي همبستگي و اتحاد است .

در قرآن کريم نيز آمده است که: «ان السموات والارض کانتا رتقا ففتقناهما؛[19] (آيا کافران نديدند) که آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از يکديگر باز کرديم .»

3 . اميد و آرزوهاي مسلمانان به نا اميدي تبديل شد

آنان که به پيامبر اکرم (ص) و احکام عاليه اسلام ناب حضرتش دلخوش کرده بودند از نعمت دين الهي و حکومت اسلامي بهره‏مند گشته بودند . اکنون با ديدن حوادث بعد از آن حضرت مايوس شده و اميدشان به ياس مبدل گشت .

«واکدت الامال‏» .[20]

4 . به حريم پيامبر بي‏حرمتي شد .

«اضيع الحريم و ازيلت الحرمة عند مماته؛[21] هنوز جسد مبارک پيامبر بر زمين است . در اجتماع سقيفه[22] بدون نظرخواهي از خاندان پيامبر به تعيين جانشين براي آن حضرت مي‏پردازند . و حق اهل بيت‏حضرتش را ضايع مي‏کنند .

چنانکه حضرت امام علي (ع) مي‏فرمايند: فوالله ما کان يلقي في روعي، و لا يخطر ببالي ان العرب تزعج هذا الامر من بعده (ص) عن اهل بيته و لا انهم منحوه عني من بعده؛[23] به خدا سوگند نه در فکرم مي‏گذشت و نه در خاطرم مي‏آمد که عرب خلافت را پس از رسول خدا از اهل بيت او بگرداند . يا مرا پس از وي از عهده دار شدن حکومت‏باز دارند .»

و حتي در لحظات واپسين عمر حضرت و هنگام رحلت ايشان، هنگامي که قلم و لوحي طلب فرمودند به آن حضرت بي‏حرمتي کردند و نداي فانه يهجر سر دادند.[24]

و مدتي هم از رحلت‏حضرت نگذشت که به درب خانه تنها يادگارش آمدند و چه بي‏حرمتيها که نکردند . چنانکه حضرت زهرا فرمود: يا ابتاه يا رسول الله هکذا کان يفعل بحبيبتک وابنتک . . .[25]

يا ابتاه يا رسول الله ماذا لقينا بعدک من ابن الخطاب وابن ابي قحافة[26]

بابا اي رسول خدا پس از تو از دست زاده خطاب و زاده ابي قحافه چه بر سر ما آمد .[27]

5 . خط نفاق و دورويي آشکار شد

«ظهر فيکم حسکة النفاق‏» .[28]

حضرت در جاي ديگري از همين خطبه، با کنايه زيبايي به اين نفاق افکني پرداخته است و فرموده است:

«تشربون حسوا في ارتغاء و تمشون لاهله و ولده في الخمر والضراء و نصبر منکم علي مثل حز المدي، و وخز السنان في الحبشاء؛[29] شير را اندک اندک با آب ممزوج نموديد و به بهانه اين که آب مي‏نوشيد، شير را خورديد . کنايه از نفاق است که تظاهر به عملي مي‏شود که در واقع خلاف آن است[30] و براي نابودي اهل بيت او در پشت تپه‏ها و درختان کمين کرديد . و ما بر اين رفتار شما که مانند بريدن کارد و فروبردن نيزه در شکم، دردآور و کشنده است صبر مي‏کنيم .»

6 . دين و معنويت کم رنگ شد .

«و سمل جلباب الدين‏»[31]

«جلباب‏» چادر يا عبايي که بدن انسان را مي‏پوشاند، حضرت زهرا (س) تعبير به جلباب دين فرموده . چون دين نيز تمام زواياي زندگي فردي و اجتماعي انسان را در بر مي‏گيرد، همانگونه که چادر و عباء تمام بدن انسان را در بر مي‏گيرد.[32]

و در عبارتي ديگر فرموده‏اند: «. . . اطفاء انوار الدين الجلي و اهمال سنن النبي الصفي؛[33] به خاموش کردن انوار درخشان دين و بي‏اهميت کردن و مهمل گذاردن سنت‏هاي پيامبر برگزيده خدا همت گمارديد»

7 . مردم دچار بي‏تفاوتي شدند

حضرت خطاب به انصار که با جان و مال پيامبر را کمک کرده بودند چنين فرمودند:

«يا معاشر الفتية واعضاء الملة، و حضنة الاسلام ما هذه الغميزة في حقي والسنة عن ظلامتي؛[34] اي گروه جوانمرد، اي بازوان ملت و ياوران اسلام، اين غفلت و سستي و ضعف شما در حق من و تغافل و بي‏تفاوتي و خواب آلودگي درمورد دادخواهي من، چيست؟»

8 . مردم پيمان شکني کردند

فرمودند: «فاني حرتم بعد البيان و اسررتم بعد الاعلان و نکصتم بعد الاقدام؛[35] پس چرا بعد از بيان حق حيران و سرگردانيد، و بعد از آشکار کردن عقيده پنهان کاري مي‏کنيد و بعد از آن پيشگامي و روي آوردن به عقب برگشته پشت نموده‏ايد .»

حضرت زهرا سلام الله عليها، در اين فراز به حادثه غدير اشاره مي‏کند که پيامبر اکرم (ص) آن را براي مردم بيان فرمود و به آنها اعلام کرد و آنان نيز با علي (ع) بيعت کردند . اما اکنون بيعت‏خود را شکستند .

9 . مردم دچار وسوسه‏هاي شيطاني شدند

«تستجيبون لهتاف الشيطان الغوي؛[36] به شيطان گمراه کننده پاسخ مثبت داديد»

و در جاي ديگر از خطبه فرموده‏اند: «اطلع الشيطان راسه من مغزره هاتفا بکم فالفاکم لدعوته مستجيبين؛[37] شيطان سر خود را از مخفيگاه بدرآورد . شما را فراخواند . ديد که پاسخگوي دعوت باطل او هستيد . . .»

«مغزر» يعني مخفي گاه . در اينجا شيطان به سنگ پشت و خارپشت تشبيه شده است . چون آن هم وقتي دشمن را مي‏بيند، سرش را در لاک خود فرو مي‏برد . اما وقتي که محيط را بدون خطر احساس کرد، سر خود را بيرون مي‏آورد . شيطان نيز تا وقتي که پيامبراکرم (ص) زنده بودند، سرش را در لاک خود فرو برده بود و جرات نمي‏کرد خود را نشان دهد . ولي بعد از آن سرش را بيرون آورد و به تحريک مردم پرداخت .[38]

10 - شتاب در شنيدن حرفهاي بيهوده و بي‏اساس

«معاشر الناس المسرعة الي قيل الباطل المغضية علي الفعل القبيح الخاسر؛[39] اي گروه مردم که به سوي شنيدن حرفهاي بيهوده شتاب مي‏کنيد، و کردار زشت زيانبار را ناديده مي‏گيريد .»

11 . نطفه مظاهر فساد روئيدن گرفت

در پايان خطبه عيادت خطاب به زنان مهاجر و انصار فرمود:

«اما لعمري لقد لقحت فنظرة ريثما تنتج ثم احتلبوا مل‏ء القعب دما عبيطا و ذعافا مبيدا؛[40] بجان خودم سوگند نطفه فساد بسته شد، بايد انتظار کشيد تا کي مرض فساد پيکر جامعه اسلامي را از پاي درآورد که پس از اين پستان شتر به جاي شير خون بدوشيد و زهري که به سرعت هلاک کننده است .

12 . فرصت طلبان به سر کار آمدند

حضرت سلام الله عليها در فرازهايي از خطبه فدکيه به گروههاي فرصت طلب که منتظر بودند تا بعد از رحلت پيامبر از وقعيت‏بهره برند پرداخته است . و ويژگي‏هاي آنها را نيز بيان فرموده است .

گروههاي فرصت طلب

الف: گمراهان ساکت و منتظر .

«نطق کاظم الغاوين؛[41] گمراهان خاموش به سخن درآمدند»

اينان که در حيات پيامبر جرات حرف زدن هم نداشتند با رحلت ايشان وارد ميدان شدند . کساني مانند ابوسفيان را مي‏توان جزو اين گروه نام برد .

ب: فرومايگان بي‏نام و نشان .

«ونبغ خامل الاقلين؛[42] آدمهاي پست و بي‏ارزش با قدر و منزلت‏شدند»

کساني که نه از سابقه در دين و نه فداکاري در جنگ‏هاي پيامبر برخوردار شدند . به بهانه ترس از فتنه در حالي که بدن پيامبر بر زمين بود در تعيين خليفه پيامبر مردم را تحريص مي‏کردند .

ج . شجاعان و دلاور مردان از اهل باطل .

«و هدر فنيق المبطلين؛[43] شتر اهل باطل بانگ برآورد و در ميدان‏هاي شما به جولان درآمد .»

ويژگي‏هاي فرصت‏طلبان

حضرت در جاي ديگري از همين خطبه ويژگي‏هاي آنان را چنين بيان مي‏کند .

1 . در ظاهر ساکت و آرام بودند . وادعون فروگذاران .

2 . اهل خوشگذراني بودند . فاکهون .

3 . راحت طلب و رفاه زده بودند . انتم في رفاهية من العيش .

4 . منتظر پيش آمد حوادث براي پيامبر و اهل بيت‏بودند .

تتربصون بنا الدوائر .

5 . اخبار و رويدادها را دنبال مي‏کردند .

تتولفون الاخبار .

6 . در جنگ‏ها عقب نشيني و يا فرار مي‏کردند .

تنکصون عند النزال و تفرون من القتال‏»[44]

مي‏توان با مطالعه تاريخ به عنوان نمونه ملاحظه کرد که در جنگ احد چه کساني عقب نشيني کردند و يا فرار کردند و چه کساني تا آخرين لحظات در کنار پيامبر اکرم (ص) باقي بودند.[45]

هرچند ممکن است‏با قدري دقت و تامل موارد ديگري از اين پيامدهاي تاسف بار را از بيانات حضرت زهرا (س) بدست آورد، اما در اين نوشتار به همين دوازده مورد اکتفا مي‏شود .

متاسفانه جامعه امروز نيز با بعضي اين پيامدها گريبانگير است . اميد است‏با بهره‏گيري از اسلام ناب و مکتب اهل بيت عليهم السلام و توجه به راه و خط امام راحل و منويات مقام معظم رهبري در پيرايش اين آفات کوشا باشيم .

* . در ترجمه عبارات: بيشترين استفاده از ترجمه نهج البلاغه و نهج الحياة آقاي محمد دشتي شده است .



[1]. نهج البلاغه (صبحي صالح) خطبه‏235 .

[2]. همان، خ 197 .

[3]. همان، خ‏192، بندهاي 98 - 102 .

[4]. همان، نامه‏9 .

[5]. همان، نامه‏36 .

[6]. نهج الحياة فرهنگ سخنان فاطمه عليهاالسلام، 138، حديث 59 .

[7]. حجرات (49) آيه‏14 .

[8]. نهج البلاغه، نامه‏62 .

[9]. بحارالانوار، ج‏43، ص‏23، حديث‏17 .

[10]. الاحتجاج، (اسوه) ج‏1، ص‏282 .

[11]. همان، 270 .

[12]. همان، 277 .

[13]. الغدير (دارالکتب آخوندي) ج‏2، ص‏312 .

[14]. اين خطبه در منابع متعددي آمده است . از جمله: الاحتجاج طبرسي (چاپ اسوه) ج‏1، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد معتزلي، ج‏16، ص‏211 به بعد . و کتابهاي مستقلي نيز در ترجمه و شرح آن نوشته شده است از جمله: درسهايي از خطبه حضرت زهرا، حسينعلي منتظري . شرح خطبه حضرت زهرا در دو جلد . عزالدين حسيني زنجاني، قطره‏اي از دريا . علي رباني گلپايگاني .

[15]. ر . ک به الاحتجاج، ج‏1، بحارالانوار، ج‏43، ص‏158 به بعد .

[16]. الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 .

[17]. همان، ص‏287 .

[18]. همان، ص‏270 .

[19]. انبياء، 30 .

[20]. الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 .

[21]. همان .

[22]. درباره سقيفه از جمله ر . ک به شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج‏2، ص‏20 - 60 و ج‏6، صص 5 - 50 .

[23]. نهج البلاغه، نامه‏62 .

[24]. الارشاد شيخ مفيد، ترجمه آقاي رسولي محلاتي چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ج‏1، ص‏250 .

[25]. نهج الحياة فرهنگ سخنان فاطمه سلام الله عليها، 147 .

[26]. همان، 250 .

[27]. امام علي . عبدالفتاح عبدالمقصود، (ترجمه به فارسي) ج‏1، ص‏328 .

[28]. الاحتجاج، ج‏1، ص‏263 و 264 .

[29]. همان، 266 .

[30]. ر . ک به قطره‏اي از دريا، شرح خطبه حضرت زهرا، 126 .

[31]. الاحتجاج، ج‏1، ص‏264 .

[32]. درسهايي از خطبه حضرت زهرا، 118 .

[33]. الاحتجاج، ج‏1، ص‏266 .

[34]. همان، 269 .

[35]. همان، 272 .

[36]. همان 266 .

[37]. همان 264 .

[38]. درسهايي از خطبه حضرت زهرا، 120 .

[39]. الاحتجاج ج‏1، ص‏278 .

[40]. همان، 290 .

[41]. همان 264 .

[42]. همان .

[43]. همان .

[44]. همان 263 .

[45]. ر . ک شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج‏15، صص‏20 - 25 .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
البته به‌نظر نمی‌رسد با احداث برج عظیم ساعت و دیگر ساختمان‌های مرتفع در مجاورت مسجدالحرام، در چند سال آینده این دست‌نخورده‌ترین یادگار برجامانده از صدر اسلام بتواند همان حس‌وحال قدیمی را به زائران منتقل كند.
آن‌هایی كه به سفر حج مشرف شده و توانسته‌اند به جبل النور (كوه نور) و غار حرا صعود كنند، از این‌كه حرم امن الهی به این وضوح از غار حرا قابل مشاهده است، شگفت‌زده می‌شوند.

از آن جالب‌تر، وقتی است كه به یاد می‌آورند چهارده قرن پیش، پیامبر بزرگ اسلام (صلی‌ا... علیه‌ و آله‌ و سلم) تقریبا در همین‌جا می‌ایستاد و منظره مشابهی را می‌دید و با خدای خود رازونیاز می‌كرد.



به گزارش خبر، البته به‌نظر نمی‌رسد با احداث برج عظیم ساعت و دیگر ساختمان‌های مرتفع در مجاورت مسجدالحرام، در چند سال آینده این دست‌نخورده‌ترین یادگار برجامانده از صدر اسلام بتواند همان حس‌وحال قدیمی را به زائران منتقل كند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

 

جملات اذان توسط جبرئیل به پیامبراکرم (ص) اعلام شد ؛اما درزمان حکومت عمر توسط او درآن تغییراتی ایجادگردید وتحریف شد ؛ شیعه با استناد به تایید پیامبرشهادت ثالثه برآن افزود ولی فقهای شیعه آنرا جزء اذان ندانسته وگفتنش را ازباب مودت به اهل بیت که درقرآن آمده جایز می شمارند؛

دين مبين اسلام براي هر شان وکاری آداب وضوابط خاصی مقررنموده است ؛ازاینروی جهت دعوت پيروان به اقامه ی  فريضه بزرگ نماز شعارونشان اعلام عمومی  بنام اذان قرارداده است که درآن اصول مهمی کنجانده که محتوای دین را بیان می کند ، شعاري که با نام خداي بزرگ آغاز مي گردد و با شهادت به وحدانيت و يگانگي آفريدگار جهان و گواهي به رسالت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اوج مي گيرد و با دعوت به فلاح و رستگاري و عمل نيک و نماز و ياد خدا پايان مي پذيرد.

اين شعار توحيدي از طريق وحي و توسط جبرئيل براي پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آورده شد.[1]

و بر اين مطلب، همه شيعه اجماع دارند که اذان از طريق وحي بر پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رسيده است و حال آنکه اهل سنت بر اين باورند که اذان از طريق رؤيا گرفته شده است و اينکه از رؤياي چه کسي گرفته شده است اختلاف نظر دارند. بعضي اين رؤيا را به «عبدالله بن زيد» و بعضي به «عمر بن خطاب» و بعضي به «ابيّ بن کعب» نسبت داده اند. ولي همه آنها مردود است. به دليل رواياتي که از امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ رسيده است.[2]

در حديث صحيح زراره و فضيل بن يسار از امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ آمده است که حضرت فرمودند: «وقتي پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به معراج رفت و به «بيت المعمور» که رسيد وقت نماز، جبرئيل اذان و اقامه گفت، رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در پيش ايستاد، پيامبران و فرشتگان پشت سر آن حضرت به نماز ايستاده و اقتدا کردند. در اين حديث امام باقر ـ عليه السلام ـ پس از بيان چگونگي اذان و اقامه فرموده اند: پس پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در زمين دستور داد که بلال اذان گو باشد، او نيز تا هنگام وفات پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اذان مي گفت».[3]

بعد از اينکه اشاره اي به سابقه تاريخي تشريع اذان از نظر شيعه و اهل سنت شد اشاره اي به محتواي اذان اوليه (که در عصر پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ گفته شده و در احاديث نيز بيان شده است مي شود.

از امام صادق ـ عليه السلام ـ وارد شده است که حضرت فرمودند: وقتي که در معراج وقت نماز شد جبرئيل اذان گفت و گفت: الله اکبر، الله اکبر، سپس ملائکه گفتند: الله اکبر، الله اکبر و وقتي گفت: اشهدان لا اله الا الله، ملائکه گفتند: خلع الانداد، وقتي که جبرئيل گفت: اشهدانّ محمد رسول الله ملائکه گفتند: نبي بعث، وقتي جبرئيل گفت: حي علي الصلاة ملائکه گفتند: حث علي عبادة ربه، وقتي جبرئيل گفت: حي علي الفلاح، ملائکه گفتند: افلح من اتبعه.[4]

در روايت ديگر ادامه مي دهد که جبرئيل بعد از حي علي الفلاح، حي علي خير العمل و دو مرتبه الله اکبر و دو مرتبه لا اله الا الله را نيز در اذان گفت.[5]

بنابراين در اذان اوليه نه «اشهدان ان عليا ولي الله» بوده ونه جمله الصلاة خير من النوم. ولي اينکه چرا اين دو عبارت در اذان شيعه و سني وارد شده است بايد گفت: فقهاي شيعه همگي در کتب فقهي خود، اعم از استدلال و غيره تصريح مي کنند که شهادت بر ولايت علي ـ عليه السلام ـ جزء اذان و يا اقامه نيست و هيچ کس حق ندارد آن را به عنوان جزء آن دو بر زبان جاري کند.[6] ولي از آنجا که شهادت به ولايت علي ـ عليه السلام ـ شرط ايمان و ولايت است گفتن آن در اذان بدون قصد جزئيت در اذان بلامانع است. چنان چه از برخي روايات استفاده مي شود که در زمان خود پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ برخي اصحاب در اذان شهادت به ولايت علي ـ عليه السلام ـ مي دادند.

يکي از اصحاب به خدمت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رسيد و عرض کرد: يا رسول الله، امروزه موضوعي را شنيدم که قبلا نشنيده بودم، حضرت فرمود: آن موضوع چيست؟ عرض کرد:

ديدم سلمان در اذان،پس از «شهادتين» به ولايت علي ـ عليه السلام ـ نيز شهادت داد:

پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در جوابش فرمود: «سمعتم خيرا» چيز خوبي شنيده ايد.[7]

بنابراين شيعه چيزي را اضافه بر آنچه که بر پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ وحي شده به عنوان اذان و اقامه، اضافه نمي کند و اگر در اذان شهادت به ولايت علي ـ عليه السلام ـ مي دهد بدون قصد جزئيت اذان اين ذکر را بيان مي کند و آن را شرط ايمان و ولايت مي داند بر عکس اهل سنت که بعد از رحلت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ جزئي از اذان را حذف کرده و جزء ديگري جايگزين آن نمودند و اين امر را به دستور خليفه دوم انجام دادند. چنانکه تاريخ و روايات صحيح از طريق شيعه و سني بر اين امر که «حي علي خير العمل» جزء اذان بوده است. گواهي مي دهند.[8] در حالي که در دوران خلافت خليفه دوم به تصور اينکه مردم با شنيدن آن گمان مي برند که نماز بهترين عمل ها است و ديگر به سراغ جهاد نمي روند لذا برای تحریک مردم به جهاد که درروزگار عمر مسئله ی مهمی بود ، آن را حذف کرد و به همين حالت باقي ماند.[9]

عمر پس از حذف این جمله ، جمله ی دیگری «الصلوة خير من النوم» به آن افزود که در زمان رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ جزء اذان نبوده و بعدها بر فصول آن اضافه گرديده چنانچه شافعي گفته است:

«اکره في الاذان الصلوة خير من النوم لأن ابا محذورة لم يذکره».[10] براي من خوشايند نيست که در اذان بگويم الصلوة خير من النوم (نماز بهتر از خواب است)؛ زيرا ابا محذوره؛ يکي از راويان و محدثان، آن را حديث خود نياورده است.یعنی خلاف سنت وسیره ی پیامبراست ؛ ازاینروی امام شافعی این بدعت را نپذیرفته است؛ جریان افزودن وتغییر درجملات اذان درزمان خلیفه ی دوم اینگونه بود:

عمر بن خطاب بر روي منبر مردم را مورد خطاب قرار داد و گفت:

«اي مردم! سه چيز در زمان رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بود که من آنها را نهي و تحريم مي کنم و انجام دهنده آنها را به مجازات مي رسانم. آنها عبارتند از: «متعه زنان» «متعه حج» و «حي علي خير العمل».[11]

بنابراين مي توان اين گونه نتيجه گرفت که از آنجا که اذان شيعه با توجه به اينکه فصل «اشهد ان عليا ولي الله» طبق نظر همه فقهاي شيعه جزء اذان نيست و اگر هم گفته نشود خللي به اذان و اقامه وارد نمي شود ولي بهتر است گفته شود، لذا همه اجزاي آن به همان صورت اولي که بر پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ وحي شده است باقي مانده ولي اذاني که اهل سنت مي گويند نسبت به اذاني که در زمان پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تشريع شد هم نقيصه دارد، حذف حي علي خير العمل» و هم اضافه دارد «الصلوة خير من النوم» چنانچه برخي از رهبران فرقه هاي اهل سنت هم به گفتن این جمله ی  اضافه در اذان اکراه دارند لذا اذان شيعه صحيح تر و کامل تر است.

اما افزودن شهادت سوم دراذان شیعه:

شهادت بر ولايت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ در اذان از مسائل اختلافي بين علماي شيعه و سنّي است كه ريشه اي بسيار عميق دارد. اگرچه به شيعه نسبت داده شده، شهادت بر ولايت را جزء اذان واجب مي داند، اما اين مسئله بي پايه و اساس و بدون مستند فقهي و تاريخي است، و اتفاق علماي شيعه قائل به عدم جزئيت آن در اذان مي باشد. ،برخي اين مسئله را از بدعت هاي شيعه دانسته اند، امّا منظور از بدعت آن است كه در احكام دين اسلام ـ آن گونه كه خداوند به وسيله پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ براي مسلمانان تكليف كرده است ـ تغيير ايجاد نموده به طوري كه يا از آن بكاهيم يا بر آن اضافه كنيم مثل کاري که عمر بن الخطاب پس از رسول خدا، دستور ممنوعيّت متعه را كه در زمان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ حكم الهي و سنّت نبوي بود و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به آن امر فرموده بود،[12] صادر کرد و عاملين به اين سنّت را مجازات مي كرد[13] و خودش مي گفت: «متعتان كانتا علي عهد رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و أنا أنهي عنهما و أعاقب عليهما متعة الحج و متعه النساء[14]؛ يعني دو متعه اي كه در زمان رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اجرا مي شد، من از آن ها نهي مي كنم و عامل بر آن دو يعني تمتع در حج و عقد انقطاعي را مجازات مي كنم. و همين طور در اذان برداشتن «حي علي خير العمل» و گفتن جمله «الصلاة خير من ا لنوم» اين ها و بسياري ديگر بدعت هايي است كه در دين اسلام صورت گرفته است.

امّا در مورد دليل ذكر شهادت بر ولايت در اذان بايد گفت كه علماي شيعه آن را به دليل خاص ثابت نمي دانند، بلكه آن را از دليل عام يعني اطلاقات عموم ادلّه و فحواي آن لازم مي دانند و شهادت ثالثه را سنّتي مي دانند كه از بزرگ ترين اصول مذهب است با اين كه از فصول اذان به شمار نمي رود به طوري كه شهادت بر ولايت را كامل كننده شهادت بر توحيد و نبوت دانسته و مانند صلوات در اذان است كه استحباب آن پس از ذكر نام شريف پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ثابت است ليكن نه از دليل خاص بلكه از روي دليل عام. امّا ادعّاي ديگر كه امامان شيعه اذان را بدون شهادت بر ولايت ذكر مي كردند نيز باطل و بي اساس است،چرا كه با توجّه به روايات و كلام امام صادق ـ عليه السلام ـ اين مطلب از درست نيست و اگر در مواردي هم ذكر شده باشد از روي تقيّه و حفظ اصل اسلام صورت گرفته است و اگر اين شهادت در اذان ايرادي داشت يقيناً شيعيان را از آن منبع مي كردند در حالي كه منعي وجود ندارد بلكه تأكيد و تصريح به آن نيز شده است؛ مثل روايتي كه از پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نقل مي كنند كه، روزي يكي از مسلمانان خدمت آن حضرت رسيد و عرضه داشت: يا رسول الله چند روزي است كه حرف هاي تازه مي شنوم كه قبلاً نشنيده بودم. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از او مي پرسند: مگر چه شنيده اي؟ مرد عرب پاسخ مي دهد: مي گويند سلمان و اباذر در اذان خود پس از شهادت به رسالت شما، با گفتن «اشهد انّ علّياً وليّ الله» اقرار به ولايت علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ مي كنند. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: مطلب را درست و خوب شنيده اي؛ سلمان و اباذر كار صحيحي انجام مي دهند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در ادامه مي فرمايند: مگر پيام خدا و گفتار مرا در روز غدير فراموش كرده اي؟ سپس با يادآوري عبارت «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» آن مرد عرب را از پيمان شكني بر حذر داشته و فرمودند: هر كه چنين كند به ضرر دين و دنياي خود اقدام كرده است.[15]

بنابراین  پس از واقعه غديرخم و در دوران حيات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شهادت به ولايت در اذان مطرح بوده و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نيز آن را تأييد و تصديق نموده اند. پس از پيامبر ائمه و خواص شيعه بر اين مسئله واقف بودند و بر ولايت به عنوان رکن مهم دين تاکيد داشتند، پايبندي بر ولايت در اظهار و آشکار کردن روشن مي گردد و بهترين نماد اظهار در اذان پس از گواهي بر توحيد و نبوت لازم است بر ولايت و امامت گواهي داده شود و اظهار گردد؛ در زمان آل بويه که شيعه مقداري قدرت گرفت برخي از شعارهاي شيعه از جمله اين مساله به عنوان شعاري آشکار مطرح و عده اي مخالف داشتند اما روشن تر گرديد و رسماً در اذان هاي شيعه مطرح گرديد کسي نتوانست از انتشار آن جلوگيري نمايد مگر مدتي در عهد سلجوقيان تا زمان شاه اسماعبل که آشکار گفتن منع شد، اما شيعه از اين شعار دست بردار نبود، چنان که از عهد رسول الله پس از غدير بين شيعه و دوستان واقعي اميرمومنان ـ عليه السلام ـ رايج بود و امام صادق ـ عليه السلام ـ آن را مورد تأييد و تأکيد قرار داد تا از بين نرود.[16]

روش و ديدگاه فقهاي شيعه

فقهاي شيعه به اتفاق گواهي بر ولايت را به عنوان يکي از شعارهاي مهم شيعه دانسته و به جواز آن در اذان به نحوي که جزء واجب از اذان محسوب نگردد در فتوي و عمل تصريح کرده اند از اين روي فرهنگ رايج بين شيعه است و موضوعيت و جايگاه مهمي در عقايد شيعه دارد.

مرحوم صاحب جواهر(ره)[17] مي گويد: شهادت بر ولايت در اذان مانعي ندارد امّا نه با اين نيّت كه جزء اذان باشد بلكه به جهت عمل نمودن به اين حديث كه امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمايند: «هر گاه يكي از شما گواهي بر توحيد و نبوت داد بايد بگويد، عليُّ اميرالمومنين وليّ الله» و اين گونه اضافه ضرري به موالات و ترتيب ميان فصول اذان نمي رساند، بلكه مانند صلوات است.... و اگر اتفاق و قبول اصحاب بر عدم جزئيت آن در اذان نبود، ممكن بود ادّعاي جزئيت آن را بنماييم و اين به آن خاطر است كه دليل عام صلاحيت بر مشروع بودن حكم خاص را دارد.

محدث قمي مي گويد: علامه حلّي در منتهي آورده است كه بنابر حديث امام صادق ـ عليه السّلام ـ كه مي فرمايد: هر گاه يكي از شما گفت «لا اله الا الله، محمد رسول الله» سپس بگويد «علي اميرالمومنين ولي الله»، استحباب گفتن آن به طور عموم معلوم مي شود و اذان يكي از موارد مذكور است».[18]

مراجع بزرگي چون، کرکي، مقدس اردبيلي، بهايي، مجلسي، و.... در عصر صفوي و نراقي و شيخ انصاري و کاشف الغطاء و سيد کاظم يزدي و... در عهد قاجار و... و از معاصرين مرحوم امام خميني، اراکي و گلپايگاني و آقاي خوئي و سيستاني و همه مراجع فعلي در اين مسئله اتفاق دارند.[19]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:

1ـ اذان شعار اسلام، محمد اسماعيل نوري.

2ـ اذان و اقامه از ديدگاه مذاهب پنج گانه، محمد حسين شاه حسيني

3ـ اهميت اذان و اقامه و سومين شهادت محمدي اشتهاردي

4ـ اذان نداي روح بخش توحيد، قربان وکيل پور



[1]. سيوطي، جلال الدين، الدرالمنثور، جده، دارالمعرفة، 1365ش، ج2، ص294.

[2]. مجلسي، محمد تقي، روضة المتقين، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ اسلامي، بي تا، ج2، ص213 و 218.

[3]. حر عاملي، وسائل الشيعه، قم، آل البيت، 1414ق، ج5،ص 369 و 416.

[4]. شيخ صدوق، معاني الاخبار، تهران، انتشارات اسلامي، 1361ش، ص387.

[5]. شيخ طوسي، الاستبصار، قم، دارالکتب الاسلامي، 1363ش، ج1، ص305 و 306.

[6]. نجفي، محمد حسن، جواهر الکلام، دارالکتب الاسلاميه، 1367ش، ج9، ص86.

[7]. نمازي، شيخ علي، مستدرک سفينة البحار، قم، جامعه مدرسين، 1419ق، ج6، ص85.

[8]. متقي هندي، کنزالعمال، بيروت، موسسه الرساله، بي تا، ج8، ص342.

[9]. الحوشي، سيد بدر الدين، رسائل سيد بدر الدين، بي جا، بي تا، ص11.

[10]. علامه حلي، نهج الحق و کشف الصدق، قم، موسسه دارالهجرة، بي تا، ص351.

[11]. طبري، محمد بن جرير، المستر شد، قم، موسسه الثقافه، الاسلاميه، بي تا، ص516.

[12]. صحيح مسلم، ج1، ص474؛ قرطبي، ج2، ص365.

[13]. صحيح مسلم، ج1؛ ابن ربيع، تيسيرالوصول، ج4، ص262؛ ابن حجر، فتح الباري، ج9، ص141.

[14]. البيان والتبيين جاحظ، ج2، ص223؛ تفسير قرطبي، ج2، ص307

[15]. شيرازي، سيد محمد، الفقه، ج19، ص331 (در كتاب السياسة الحسينيه، شيخ عبدالعظيم مي گويد: در يك كتاب خطي در مكتبة ظاهريه دمشق كتابي ديدم به نام «السلافة في امر الخلافه» تأليف الشيخ عبدالله مراغي از اعلام و علماي بزرگ سني قرن هفتم، كه اين مطلب را در كتاب خويش آورده است).

[16]. ر.ک.طيرسي، احتجاج، ج1، ص158؛ کليني، کافي، ج1، ص186 و ج3، ص122؛ ميرزاي قمي، غنايم الايام، ج2، ص422؛ محقق حلي، شرايع الاسلام، ج ، ص59؛ شهيد اول، ذکري، ص170؛ ر.ک: فقيهي، علي اصغر، آل بويه، ص245

[17]. نجفي، محمد حسن، جواهر الكلام، ج9، ص87

[18]. شيخ عباس قمي، سفينة البحار، ج1، ص16؛ طيرسي، احتجاج، ج1، ص158؛ کليني، کافي، ج1، ص186 و ج3، ص122؛ ميرزاي قمي، غنايم الايام، ج2، ص422؛ محقق حلي، شرايع الاسلام، ج ، ص59؛ شهيد اول، ذکري، ص170.

[19]. ر.ک: کتاب هاي فقهي و رساله هاي عمليه اين حضرات.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

تابش نور بعثت خاتم الانبیاء درجهان

 

وضعيت فرهنگی دنيا قبل از بعثت          

 مناسب است برای درک آثار بعثت به بررسی اجمالی وضع فرهنگی اجتماعی جوامع انسانی در قبل از بعثت پرداخت تا آثار آن بيشتر نمايانده شود

تاريخ شواهد و اسناد محكمي را از جاهليت اعراب و اعتقاد آنان به خرافات در خود ثبت نمود كه قرآن هم عهد عرب متصل به ظهور اسلام را عهد جاهلية مي‎نامند.[1] جاهليت يعني عدم علم و فقدان معرفت، ابن خلدون مي‎گويد: ملت عرب در قبل از اسلام نه علمي داشتند و نه صناعتي و در آن روزگار ملت عرب هيچ چيزي از امر تعليم و تأليف و معرفت نمي‎دانستند.[2] از اين‎رو بخاطر عدم علم و معرفت دست به كارهاي خرافي و غيرعقلائي مي‎زدند. كه از جمله آن‎ها زنده به گور كردن دختران است كه از اعمال سنگ‎دلانه و عقايد ننگين آن‎ها مي‎باشد، پيشينة اين عمل به قبيلة «بني تميم» برمي‎گردد.

قرآن كريم در اين باره مي‎فرمايد: روز قيامت روزي است، كه از دختران زنده به گور شده سؤال مي‎شود[3] اين عقيده را قرآن چنين بيان مي‎كند: «هنگامي كه خبر تولدِ‌ دختر به يكي از آن‎ها داده مي‎شد، رنگ وي سياه مي‎گرديد و در ظاهر، خشم خود را فرو مي‎برد و بر اثر اين خبر بد، از قوم خود متواري مي‎شد، و نمي‎دانست آيا مولود مزبور را با خواري نگاهدارد يا در خاك پنهان سازد، راستي چه حكم و قضاوت زشتي داشتند.[4]

اين نمونه‎اي از پايبندي اعراب به عقايد خرافي و پليد آن‎ها بود كه ذكر بعضي‎ها را هم با مقابلة اسلام و تلاش‎هاي حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ پيامبر رحمت بيان مي‎كنيم تا به تمامي جوانب سؤال بپردازيم. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ با دليل و برهان قاطع به مبارزه با آداب و رسوم و عقايد خرافي پرداخت آن حضرت علت اصلي و راه‎هاي جلوگيري از خرافات را با بهترين شيوه و تجويز به مردم عملاً بيان مي‎كرد از جمله، براي بيماراني كه جهت مداواي خود آويزه جادويي و قلاده‎هايي كه در آن‎ها سنگ‎ها و استخوان‎ها به بند كشيده مي‎شد، و عقيدة خاصي نسبت به مداواي آن داشتند، بيماران خود را معالجه مي‎كردند، خدمت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شرفياب شدند و دربارة مداوا با گياهان و داروهاي طبي پرسش نمودند، آن حضرت فرمود: لازم است بر هر فرد بيمار سراغ دارو برود، زيرا خدايي كه درد آفريده دارو نيز آفريده است يعني اين آويزه‎ها در رفع بيماري مؤثر نيست.[5]

يا مردي كه فرزند او دچار گلودرد شده بود، با آويزه‎هاي جادويي وارد محضر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شد پيامبر فرمود: فرزندان خود را با اين آويزه‎هاي جادويي نترسانيد، لازم است در اين بيماري از عصارة «عود هندي» استفاده نماييد.[6] هم‎چنين پيامبر اسلام بيش از 4 سال سن نداشت در صحرا زير نظر دايه و مادر رضاعي خود حليمه زندگي مي‎نمود از مادر خود خواست كه همراه برادران رضاعي خود به گردش برود (حليمه) مي‎گويد: فرداي آن روز محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را شستشو دادم و به موهايش روغن زدم، به چشمانش سرمه كشيدم براي اين‎كه ديوهاي صحرا به او صدمه نرسانند، يك مهرة يماني كه در نخ قرار گرفته بود، براي محافظت به گردن او آويختم. محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنين گفت: مادر جان آرام. خداي من كه پيوسته با من است، نگهدار و حافظ من است.[7]

از نظر علمی :

عربستان پيش از بعثت پيامبر: در اين دوره پيشرفت چنداني در زمينه علمي در جامعه عربستان مشاهده نمي شود. شما را فرادي كه قادر به نوشتن و خواندن بودند، چنان اندك بود كه مي توان آن را گواه بسياري از ضعف هاي علمي و فرهنگي دانست.[8] ويل دورانت مي نويسد: در آن زمان هنر خواندن و نوشتن به نظر عربها اهميتي نداشت به هيمن جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمي دانستند»[9] تنها شعر در عربستان مورد توجه بود و شعر در حقيقت عالي ترين مظهر فرهنگ عرب ها بود. كه آن هم از پشتوانه معنوي و معرفتي برخوردار نبود.[10]

ايران از نظر علمی:

ايران: در ايران نيز در اين زمان علومي همانند تاريخ، موسيقي و ستاره شناسي و ادبيات و پند و اندرز و شرح حال بزرگان از پيشرفت خاصي برخوردار بودند. لذا مسلمانان از ايرانيان اين علوم را اقتباس كردند.[11] «شاهان ساساني حاميان روشنگر ادبيات و فلسفه بودند خسرو انوشيروان در اين كار برتر از همه آنان بود به فرمان او آثار افلاطون و ارسطو به زبان پهلوي ترجمه شد و در دانشگاه جندي شاپور تدريس شد.»[12] «قرن ششم ميلادي دوره آشنايي ايرانيان با ادبيات و علوم ديگر است فلسفه يوناني نيز در اين دوره كم كم به ايران نفوذ كرد»[13].

كريستن سن مي نويسد: «در نتيجه تعطيلي مدرسه فلسفه آتن (529م) هفت تن از فيلسوفان يونان به تيسفون پناه آوردند و مورد عنايت شاه ايران واقع شدند.[14]

يونان و روم:

كشور يونان نيز در اين زمان در برخي از علوم از پيشرفت خوبي برخوردار بود. هر چند برخي از مراكز فرهنگي اين كشور همانگونه كه اشاره شد. به تعطيل كشيده شده بودند يونانيان در طب، فلسفه و منطق، هندسه هيئت پيشرفت داشتند و «مسلمانان در اين قسمت از علوم، از يونيان استفاده نمودند.» برخي از مراكز فرهنگي روم همانند شهر انطاكيه و اسكندريه در اين زمان رونق علمي خويش را از دست داده بودند. بار تولد مي نويسد: «پيش از حمله عرب به ايران... شهر اسكندريه فتح گرديد و هجوم ايرانيان به شهر انطاكيه سال (540م) اين شهر بزرگ را از اعتبار انداخت.[15]

[16]ازنظر حقوق اجتماعی ومذهبی گرفتار اديان انحرافی مسيح ويهود ودرگيری مذهبی و جامعه ی طبقاتی سخت آشتفته وتبعيض آميزبودند.

دين درايران:

دين. در دوره ساسانيان دين «زرتشت» دين رسمي اعلام شد «اردشير تشكيلات مذهب رسمي زرتشت را به اصلِ مركزيت قوي كه در زمان هخامنشان نيز موجود بود اضافه نمود و به اين طريق يك وحدت ملي را در ايران به وجود آورد.»[17] در اين دين پرستش آتش جايگاه خاصي داشت و علاوه بر آتش عناصر سه گانه ديگر هم پرستش مي شد. «پرستش عناصر چهارگانه خصوصاًً آتش در ميان ساسانيان رواج داشته است. آتش در بين آنها اقسام گوناگوني داشته است در «يسنا» پنج نوع آتش نام برده شده است.»[18] در اين دوره در ايران آتشكده هاي فراواني وجود داشته است از مهمترين اين آتشكده ها مي توان به آتشكده «آذر فرنبغ» در فارس، «آذرگشنب» در آذربايجان و «آذربرزين مهر» در خراسان، اشاره كرد. «هر يك از آتشكده ها به خدائي معين اختصاص داشت.»[19]

جایگاه  زنان در عصر جاهليت:   

عربها در شبه جزيره عربستان كه منطقه گرمسير و خشكي است سكونت داشتند، اكثر ايشان قبائل چادرنشين دور از تمدن بودند كه با چپاول و غارتگري زندگي مي كردند، از طرفي با ايران و از طرفي با روم و از طرفي ديگر با بلاد حبشه و سودان همسايه بودند. از اين رو عمده عادات رسومشان رسوم وحشيگري بود، و گاهي در ميان آنها پاره اي از عادات روم و ايران و بعضاً از عادات هند و مصر قديم نيز يافت مي شد.

عرب براي زن هيچ استقلالي در زندگي قائل نبود و حرمت و شرافتي براي او جز حرمت و شرافت خانواده نمي شناخت، بر زنان ارث نمي داد، و تعدد زوجات را مانند يهود بدون هيچ تحديدي جايز مي دانست، و همچنين طلاق را بدون هيچ قيد و شرطي تجويز مي كرد، و دختران را زنده به گور مي نمود و...[20]

آنها معامله اي كه با دختران خردسال مي كرده اند حيثيت و موقعيت زن را بخوبي معلوم مي كند. زيرا اگر مادران تسلط و نفوذي را كه زنان اقوام متمدن بايستي در محيط خانه داشته باشند مي داشتند، عاطفه و مهر مادري آنها به هيچ روي به پدران اجازه نمي داد دختران معصوم خود را زنده مدفون كنند. كشتن دختران در زمان جاهليت در عربستان نشان مي دهد كه اختيارات مرد نامحدود و حتي مادر در درون خانه حق هيچ مداخله در امر زندگي نداشته.[21]

عموماً سِرّ كشتن دختران ترس از بي چيزي و فقدان مئونه معيشت بود اما اوهام و خرافات هم در ايجاد اين وضع بي نصيب نبوده، تربيت و پرورش يك دختر جوان و تسليم او به مرد اجنبي به نام شوهر در نظر اعراب جاهلي با حيثيت و شرف و شجاعت مرد و خانوادة او منافات داشت! در عربستان به ولادت دختر فال بد مي زدند و دختر پيدا كردن را شوم مي دانستند. بيچاره زني كه دختر مي زائيد! معمولاً ولادت دختر را از دوستان و آشنايان مخفي مي داشتند، مردي كه خبر ولادت دخترش را مي شنيد خشمگين مي شد و رنگش از غضب تيره مي شد، از روي خجالت زدگي خود را از مردمان پنهان مي كرد، يا از دختر خود بانهايت بي علاقه گي و بي اعتنايي نگهداري مي كرد.[22]

ناگفته نماند در برخي از خانواده ها براي زنان و بويژه دوشيزگان در امر ازدواج كم و بيش استقلالي پيدا شده و رعايت رضايت و انتخاب زن مي شد و اين امر شبيه عادات اشراف ايران بود كه در بعضي از اعراب هم نفوذ كرده بود. در هر صورت رفتار عرب با زنان تركيبي از رفتار متمدنين ايران و روم و رفتار اهل توحش و بربريت بود، چون زنان را در حقوق خود مستقل نمي دانستند و به ايشان حق شركت در امور اجتماعي مثل حكومت و جنگ و ازدواج جز در مورد استثنايي نمي دادند.[23] مناطق ديگر جهان بهتر ازاروپا (يونان وروم)وايران وجزيره العرب نبود ،مناطق ديگر مثل آفريقا دارای فرهنگ وتمدن نبوده بلکه برده وغلام از اين کشور به مناطق ديگر صادر می گشت .

وضع مردم عربستان و جزيرة العرب قبل از ظهور اسلام بسيار وحشتناك بود چنانكه اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ وضع فرهنگي و معيشتي و اقتصادي و اعتقادي آنها را در كلام خود تبيين مي‌فرمايد: «... الجاهليه الجهلاء، حياري في زلزال من الامر...»[24]

از ناداني جاهليت پست و خوار شده بودند در امور زندگي حيران و سرگردان بودند و بلاي جهل و ناداني دامنگيرشان بود... اوضاع جاهليت عرب قبل از اسلام بر هيچ كس پوشيده نيست و سنگدلي و قساوت قلبي آنها نيز جزء مسلمات و بديهات تاريخ بشريت است، براي نمونه دزدي و قتل و غارت و آدم‌كشي و زنده به گور كردن دختران  كه نشانه‌اي از قساوت قلب و سنگدلي است در بين آنها رواج داشت.[25]

چنانكه اميرالمؤمنين ريشه بسياري از انحرافات را در جاهليت مي‌داند[26] كه جنگ‌هاي نهروان و جمل از آن ريشه مي‌گرفت و معاويه سپاهي از جاهلان را در صفين در برابر علي ـ عليه السلام ـ تجهيز نمود كه ريشه تمام بدبختي‌ها اسلام در جهالت بود و هست و قساوت و خشونت‌هاي نامعقول و غير شرعي همه در جاهليت ريشه و اساس دارد.

 

ره آورد بعثت درسیره  نبوی

بعثت آثار بی شماری برای جهان داشت ؛وازنقطه ای به اصلاح بشر شروع کرد که نازلترین وپست ترین زتدگی ومعیشت را داشتند ؛ اصلاح آنان سخت تر بود لذا نقطه ی شروع آنجا بود وبه مراحل به جاهای دیگر بسط یافت.

 

ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/09ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

درباره ی ازدواج پیامبر وخدیجه سخنها ی فراوان گفته شده .بدون اینکه از نظر معنوی نیز این وصلت مورد توجه باشد.

درباره ی معنای خديجه احتمالا چيزی که خودتان آورده ايد درست باشد«گسسته وبيگانه ازناپسنديها»يا «بريده وپاک ازعيوب » بهتر است دراين باره به کتابهای لغتنامه مراجعه کنيد ومطلب ديگری نيز مد نظر شريفتان باشد که اسم خديجه قبل از اسلام بوده ودرعرف عرب آنروز شايد اين واژه معنای ديگر داشته چنانکه برای برخی از لغات 60 معنا ذکر کرده اند.

حضرت خديجه ـ سلام الله عليها ـ همسر گرامي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و اولين زن مسلمان جزء بهترين زنان عالم است. طبق قول مشهور اين بانوي گرامي 15 سال قبل از عام الفيل به دنيا آمده بود.[1]و با توجّه به سال ولادت حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ كه اغلب علماي شيعه آن را پنج سال پس از بعثت مي‌دانند، بنابراين سن حضرت خديجه ـ سلام الله عليها ـ هنگام به دنيا آوردن حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ 60 سال بوده است.

علماي اهل سنّت معمولاً تولد حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ را پنج سال قبل از بعثت نوشته‌اند. اگر اين قول پذيرفته شود بنابراين سنّ حضرت خديجه ـ سلام الله عليها ـ هنگام تولد حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ پنجاه سال بوده است، در اين رابطه اقوال ديگري نيز وجود دارد كه به آنها پرداخته مي‌شود.

در بين مورّخان، مشهور است كه سن حضرت خديجه  ـ سلام الله عليها ـ هنگام ازدواج با رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ چهل سال بوده است. ابن سعد در طبقات مي‌نويسد: «پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هنگام ازدواج با خديجه 25 ساله بود و خديجه 40 ساله، خديجه 15 سال قبل از عام الفيل به دنيا آمده است»[2]

محمّد بن جرير طبري هم مي‌نويسد: «وقتي پيامبر خديجه را به همسري برگزيد، 25 سال داشت و خديجه چهل ساله بود»[3] تقريباً همه‌ي علما اتفاق دارند كه هنگام ازدواج رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ با خديجه، رسول خدا 25 ساله و خديجه 40 ساله بوده است. بعد از اينكه اين مسئله ثابت شد، بايد ببينيم كه تولد حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ در چه سالي بوده است، اگر اين تولد 5 سال پيش از بعثت صورت گرفته باشد، (طبق قول اكثريت اهل سنت) بنابراين پيامبر 35 ساله و حضرت خديجه 50 ساله بوده است. ابن سعد در طبقات جلد 8 ص 11 و طبري در جلد 13 ص 2434 و ابن اثير در الكامل جلد 2 ص 319 و ابوالفرج اصفهاني در مقاتل الطالبين ص 48 و بلاذري در انساب الاشراف ص 402 و جمعي ديگر، قائلند كه تولد حضرت فاطمه  ـ سلام الله عليها ـ پنج سال پيش از بعثت بوده است.[4]

امّا علماي بزرگ شيعه بر اساس رواياتي كه از ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ در اين زمينه آمده است، قائلند كه تولد حضرت فاطمه  ـ سلام الله عليها ـ پنج سال پس از بعثت بوده است. در اين رابطه علامه مجلسي مي‌نويسد: «فاطمه اطهر  ـ سلام الله عليها ـ پنج سال بعد از نبوت و پيامبري پدرش و سه سال پس از داستان معراج در مكه متولد شد. اربلي در كشف الغمه از حضرت امام محمّد باقر ـ عليه السّلام ـ نقل مي‌كند كه فرمود: فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ پنج سال بعد از پيامبري رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و نزول وحي بر آن حضرت در آن موقعي كه قريش كعبه را مي‌ساختند متولد شد.»[5]

همين نويسنده به نقل از طبري در كتاب دلائل الامامه حديثي از امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ نيز نقل مي‌كند كه: ولادت حضرت فاطمه اطهر ـ سلام الله عليها ـ در بيستم جمادي الثاني واقع شد، در آن موقع 45 سال از ولادت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ گذشته بود.[6] و با توجّه به اينكه سن رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ هنگام ازدواج با خديجه 25 سال بوده است و سن خديجه 40 سال، بنابراين سن حضرت خديجه هنگام تولد حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ 60 سال بوده است. كليني نيز در اصول كافي جلد 1 ص 458 و ابن شهر آشوب در مناقب جلد 2 ص 357 و اربلي در كشف الغمه جلد 1 ص 449 و ... نيز نوشته‌اند كه حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ پنج سال پس از آنكه محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ به پيامبري مبعوث گرديد متولد شده است.[7]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/27ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

عید نوروزدر گذشته ودرسیره  ونگره ی معصومان:

نویسنده :امیرعلی حسنلو

نوروز به معناي روز نو، عيد اول سال، روز اول فروردين كه جشن ملي ايرانيان است، نوروز سلطاني هم مي‌گويند. نوروز در زمانهاي قديم در اول بهار نبود، بلكه در فصول سال مي‌گشت و گاه به بهار و گاه به تابستان و گاه به زمستان مي‌افتاد. در سال 471 ق به فرمان جلال الدين ملكشاه سلجوقي (465 ـ 485) حكيم عمرخيام و چند منجم ديگر تقويم جلالي را تنظيم كرده و نوروز را در اول بهار يا نخستين روز برج حمل قرار دادند.[1]

در ايران باستان دو جشن داشتند، يكي جشن مهرگان در آغاز فصل سرما و جشن نوروز در آغاز فصل گرما كه از اول فروردين آغاز مي‌شد. و هر دو را به خاطر آغازين روز فصل گرما و يا سرما نوروز مي‌گفتند و مدت اجراي جشنها در نوروز چند روز بود.[2]

و گفته شده به اين خاطر آن را نوروز ناميده‌اند كه در آن روز جمشيد پادشاه ايران (باستان) مردم را بشارت دادي به بي‌مرگي و تندرستي و آموزندگي و هم اندرين روز بود كه كيومرث ديو را بكشت.[3]

(و)... برخي از علماي ايران مي‌گويند سبب اينكه اين روز را نوروز مي‌نامند اين است كه در ايام تهمورث صابئه آشكار شدند و چون جمشيد به پادشاهي رسيد دين را تجديد كرد و اين كار خيلي ‌بزرگ به نظر آمد و آن روز را كه روز تازه‌اي بود جمشيد عيد گرفت اگر چه پيش از اين هم نوروز بزرگ و معظم بود... و در اين ايام گفته شده است كه خداوند آفرينش جهان را تمام كرد و (زرتشت پيامبر (مجوس) در اين روز به پيامبري برگزيده شد).

و ايرانيان اين روز را روز قسمت سعادت مي‌دانند و روز  اميد نام نهادند ـ چون در اين روز آغاز زنده شدن طبيعت و زندگي هستي است كه اميد را در دل زنده مي‌كند ـ و همچنين گفته شده در اين روز شر ابليس از مردم برچيده شد و هر چوب خشكي سبز شد و مردم گفتند (روز نو) و هر كس در اين روز در طشتي جو كاشت، سپس اين رسم در ايرانيان پايدار ماند ـ كه امروز سبزي در سفره هفت سين مي‌چينند ـ و...[8]


در نگاه معصومان این سنت وفرهنگ مورد توجه وتایید بوده است؛که نشانگر پسندیده بودن این رسم است ،به نظر می رسد که این عید را معصومان با مستحب شمردن اعمالی مخصوص برای این روز مانند :غسل وپوشیدن لباس پاکیزه ونو مانند اعیادی مثل قربان وغدیر وفطر رسمیت داده اند ، معصومان برای عید نوروز با بیان گذشته ی دیرپا ومناسبات خاص تاریخچه ای مذهبی وتوحیدی والهی بیان کرده وآنرا اساس وبنیان مکتبی داده واز آن به آفرینش هستی وآغاز طلوع خورشید وحیات در زمین ورویش گلها وآفرینش باد در زمین که حیاط دهنده وهیجان گر وبیدارکننده ی زمین از خواب زمستانی وگذار از دوره ی خواب به بیداری واز مرگ به حیات که مراحلی از زندگی هستی است تفسیر کرئده اند؛ درنگاه معصومان عید نوروز دارای تفسیر معنوی وآغاز حیات وشکوفایی وحرکت رو به رشد هستی است که برای انسان درس آموز است ؛ امام صادق (ع)این روز را به روز پیمان گرفتن خداوند از انسان مومن برای اظهار بندگی واقرار به نبوت وولایت ائمه (ع) تفسیر می کند[9] درروایت دیگر این روز عید فرج حضرت صاحب الامر نامیده شده که دراین روز بر فاسقین وفاسدین وگمراهان پیروز خواهد شد وحق وعدالت ظاهر وامام حق با شعار جاء الحق وزهق الباطل ظهور خواهد نمود.[10]

مناسبتها وسالروزهایی دراین روز در گذشته وجود داشته که معصومان با توجه به علوم الهی که از آن برخوردار بودند برای ارج نهادن به آن بیان کرده اند:

1-             آغاز آفرینش وتجلی حق که هستی وطبیعت دراین روز آفریده شده واز جلوه های حق است ؛ازاینروی مناسب است که دراین روز دگرباره حق متجلی شده وامام عصر ظهور نماید

2-             رویش شکوفه ها که نمادی از تجلی زیبایی های حق است که می توان آنرا مقایسه با تجلی عدالت که زیبا ترین ومطلوب ترین خواسته ی انسان نامید.

3-             انجام مناسک عبادی خاص مانند غسل که برای اعیاد بزرگ ،فطر،قربان ،غدیر،جمعه، اختصاص دارد ؛فقها دراین مسئله اتفاق کرده ودرآثار فقهی به اهمیت آن اشاره وبه استحباب غسل وپوشیدن جامه های پاکیزه ونو دراین روز تاکید کرده اند.[11]

4-              پذیرش هدیه وعیدی دادن به دوستان که سنت وسیره معصومان ومورد پسند آنان بوده

5-             دیدار دوستان وخویشاوندان واستحکام پیوندهای خویشاوندی وخانوادگی واجتماعی ووحدت اسلامی ورفع کدورتها

6-             فواید فراوانی که از این فرهنگ وسنت دیرینه می توان از آن برگرفت برای جامعه ایرانی غنیمت است .



منابع محفوظ

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/25ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

 

بی تردید ، ولادت انبیای الهی وتربیت آنها بدون توجه وبرنامه ی الهی نبوده؛ به تصریح قرآن، آنها قبل از ولادت[1] ودرکودکی، پس از تولد تا آخر عمرشان مورد توجه خاص پروردگار متعال هستند؛ پیامبر خاتم،حضرت محمد (ص) نیز بیشتر از انبیای دیگر مورد توجه خداوند بوده :«فوجدک یتیما فآوی...»[2] ای پیامبرتو درکودکی یتیم وبی پناه بودی ،خداوند تورا پناه داد ،درجای دیگر درباره مقام معنوی پیامبر می فرماید:«ای پیامبر مادامی که تو دربین مردم هستی خداوند آنان را عذاب نمی کند»[3]  درآیه ی دیگر می فرماید:«وما کان لکم ان توذوا رسول الله..»[4] به هیچ وجه  شما حق ندارید به پیامبرآزار برسانید. براین اساس که پیامبران از سوی خداوند مورد حمایت بودند تولد آنان نیز با علائمی بارز ومشخص همراه بود ؛ درولادت پیامبر اکرم برخی نشانه ها گفته شد که دراین نوشته به اجمال اشاره می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/10ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

2ـ ضرورت تکريم و صلوات بر پيامبر و خاندانش:

«اللَّهُمَّ اجْعَلْ شَرَائِفَ صَلَوَاتِكَ وَ نَوَامِيَ بَرَكَاتِكَ عَلَي مُحَمَّد عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ الْفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ وَ الدَّافِعِ جَيْشَاتِ الْأَبَاطِيلِ وَ الدَّامِغِ صَوْلاتِ الْأَضَالِيلِ كَمَا حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ قَائِماً بِأَمْرِكَ مُسْتَوْفِزاً فِي مَرْضَاتِكَ غَيْرَ نَاكِل عَنْ قُدُم وَ لا وَاه فِي عَزْم وَاعِياً لِوَحْيِكَ حَافِظاً لِعَهْدِكَ مَاضِياً عَلَي نَفَاذِ أَمْرِكَ حَتَّي أَوْرَي قَبَسَ الْقَابِسِ وَ أَضَاءَ الطَّرِيقَ لِلْخَابِطِ وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضَاتِ الْفِتَنِ وَ الآثَامِ وَ أَقَامَ بِمُوضِحَاتِ الْأَعْلَامِ وَ نَيِّرَاتِ الْأَحْكَامِ فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ وَ خَازِنُ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ وَ بَعِيثُكَ بِالْحَقِّ وَ رَسُولُكَ إِلَي الْخَلْقِ الدعاء للنبي اللَّهُمَّ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً فِي ظِلِّكَ وَ اجْزِهِ مُضَاعَفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ اللَّهُمَّ وَ أَعْلِ عَلَي بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَاءَهُ وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ وَ اجْزِهِ مِنِ ابْتِعَاثِكَ لَهُ مَقْبُولَ الشَّهَادَةِ مَرْضِيَّ الْمَقَالَةِ ذَا مَنْطِق عَدْل وَ خُطْبَة فَصْل اللَّهُمَّ اجْمَعْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ فِي بَرْدِ الْعَيْشِ وَ قَرَارِ النِّعْمَةِ وَ مُنَي الشَّهَوَاتِ وَ أَهْوَاءِ اللَّذَّاتِ وَ رَخَاءِ الدَّعَةِ وَ مُنْتَهَي الطُّمَأْنِينَةِ وَ تُحَفِ الْكَرَامَةِ».[3...........................................]

«


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/22ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
دعوت مخفیانه
حضرت محمد - صلى الله علیه وآله - مدت سه سال به دعوت پنهانی پرداخت[1]، زیرا هنوز محیط مكه برای دعوت آشكار مساعد نبود. او در این سه سال به صورت پنهانی با افرادی كه احساس می كرد آمادگی پذیرش دارند، تماس می گرفت و آنها را به یگانگی خدا و پرستش او و نبوت خویش دعوت می كرد. در این مدت قریش از ادعای او خبر داشتند و وقتی او را در معابر می دیدند می گفتند ؛ جوان بنی عبدالمطلب از آسمان سخن می گوید[2] ؛ اما چون در مجامع عمومی سخن نمی گفت،‌ از محتوای دعوتش خبر نداشتند، به همین علت عكس العملی نشان نمی دادند.
در این دوره، تعدادی مسلمان شدند. آن گاه یكی از همان مسلمانان نخستین، به نام ارقم، منزل خود را ـ كه در پای كوه صفا قرار داشت ـ در اختیار پیامبر - صلى الله علیه وآله - گذارد. رسول خدا و مسلمانان تا آغاز دعوت علنی در این منزل كه حكم ستاد تبلیغاتی را داشت گرد هم می آمدند و در همان جا نماز می خواندند[3].
دعوت خویشاوندان
پس از سه سال از رسالت پیامبر، فرشته وحی فرمان خداوند را برای دعوت خویشاوندان و بستگان نزدیك به او ابلاغ كرد:
خویشاوندان نزدیك خود را انذار كن. و بال و پر (مهر و نرمی) خود را برای مؤمنان كه از تو پیروی كرده اند فرو گستر. و اگر تو را نافرمانی كنند، بگو ؛ من از آنچه شما انجام می دهید، بیزارم[4].
با نزول این آیه، پیامبر - صلى الله علیه وآله - به حضرت -علی علیه السلام- دستور داد غذایی آماده سازد و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كند تا امر خداوند را به آنان ابلاغ نماید و علی علیه السلام چنین كرد. حدود چهل نفر یا یكی بیش و كم فراهم آمدند كه در میان آنان ابوطالب، حمزه و ابولهب بودند. غذا كم بود و به صورت عادی برای آن جمعیت كافی نبود، اما همگی خوردند و سیر شدند. ابولهب گفت : این، شما را جادو كرده است !‌ با سخنان وی مجلس از آمادگی برای طرح دعوت افتاد و پیامبر از طرح موضوع صرف نظر كرد و جلسه بدون اخذ نتیجه پایان یافت. به دستور پیامبر روز دیگر علی علیه السلام به همان ترتیب خوراكی تهیه كرد و آنان را فرا خواند. این بار پیامبر پس از صرف غذا فرمود :
در میان عرب كسی را سراغ ندارم كه چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده ام، برای قومش آورده باشد، من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام. خدا فرمان داده است تا شما را به سوی او فرا خوانم. اینك كدام یك از شما مرا یاری می كند تا برادر من و وصی و جانشین من در میان شما باشد.
هیچ كدام پاسخ ندادند. علی علیه السلام كه از همه كوچك تر بود، گفت : ای پیامبر خدا !‌ من تو را یاری می كنم. پیامبر - صلى الله علیه وآله - فرمود : این برادر، وصی و جانشین من در میان شماست، سخن او را بشنوید و از او اطاعت كنید[5].
این رویداد، ما را به این مطلب اساسی رهبری می كند كه موضوع نبوت و امامت دو اصل توأم و غیر قابل تفكیك اند ؛ زیرا پیامبر - صلى الله علیه وآله - در همان نخستین سال های رسالت خویش، روز اعلام نبوت خود، امامت و رهبری آینده مسلمانان را نیز مطرح كرد.
از سوی دیگر، تصور نشود كه پیامبر یك بار، آن هم در غدیر خم (در ماههای آخر عمرش) امامت علی علیه السلام را مطرح كرد، بلكه علاوه بر مجلس خویشان، بعدها نیز در مناسبتهای دیگر (مانند حدیث منزلت) این موضوع را یادآوری می نمود، البته غدیر از همه مفصل تر و شهود عینی آن بیشتر بود. با توجه به ترتیب نزول سوره ها می توان استنباط كرد كه دعوت خویشاوندان مدتی پیش از دعوت علنی بوده است[6].
- دعوت علنی و آغاز مخالفتها
آغاز دعوت علنی
پس از آنكه پیامبر اسلام - صلى الله علیه وآله - مدتی پنهانی دعوت به اسلام را آغاز كرده بود، از طرف خداوند دستور یافت كه دعوت خویش را علنی سازد و از مشركان نهراسد :
آنچه را كه مأموریت داری آشكارا بیان كن و از مشركان روی بگردان (به آنها اعتنا نكن) ما شرّ استهزا كنندگان را از تو دفع خواهیم كرد[7].
پیامبر اسلام - صلى الله علیه وآله - با دریافت این فرمان روزی در ابطح[8] به پا ایستاد و گفت :
من فرستاده خدا هستم، شما را به پرستش خدای یگانه، ترك بتهایی كه نه سودی می رسانند و نه زیانی، نه می آفرینند، نه روزی می دهند، نه زنده می كنند و نه می میرانند دعوت می كنم[9].
از آن روز دعوت پیامبر - صلى الله علیه وآله - وارد مرحله جدیدی شد و در اجتماعات، موسم حج در منی و میان قبایل اطراف مكه به دعوت و تبلیغ پرداخت.

[1] - ابن هشام پیشین ج 1 ص 280 ؛ طبری ، پیشین ، ج 2 ص 216 ؛ مسعودی ، مروج الذهب ، ج 2 ص 275 ـ 276 ؛ بلاذری ،‌ پیشین ، ج 1 ص 116 ؛ تاریخ یعقوبی ، ج 2 ص 19 ؛‌ حلبی پیشین ج 1 ص 456 ؛ طوسی الغیبه ( تهران مكتبه نینوی الحدیثه ) ص 202 ؛ صدوق كمال الدین و تمام النعمه ، قم مؤسسه النشر الاسلامی 1363 ، ص 344 ، ح 29 .
[2] - تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 19 ؛ ابن سعد الطبقات الكبری ، ج 1 ، ص 199 ؛ بلاذری ،‌ پیشین ، ج 1 ، ص 115 .
[3] - حلبی پیشین ج 1 ص 456 - 457 .
[4] - و انذر عشیرتك الاقربین . واخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنین . فان عصوك فقل انی بریء مما تعملون . شعرآء ( 26 ) : 214 ـ 216 .
[5] - این قضیه را كه در میان دانشمندان اسلامی به عنوان بدء الدعوه و یوم الدار و یوم الانذار معروف است ، انبوهی از محدثان و مفسران و مورخان با اندكی اختلاف در الفاظ نقل كرده اند از آن جمله : محمد بن جریر الطبری ، تاریخ الامم و الملوك ،‌ج 2 ص 217 ؛ ابن اثیر الكامل فی التاریخ ج 2 ص 63 ؛ ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه ج 13 ص 211 ؛‌ بیهقی دلائل النبوه ترجمه محمود مهدوی دامغانی ج 1 ص 278 ؛ طبرسی مجمع البیان ج 7 ص 206 ؛ شیخ مفید الارشاد ص 29 ؛ علی بن موسی بن طاوس، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف ج 1 ص 20 ؛ حلبی السیره الحلبیه (انسان العیون ) ج 1 ص 261 ؛‌مجلسی بحارالانوار ج 18 ص 178 و 181 و 191 و 214 ؛ علامه امینی الغدیر ج 2 ص 278 ـ 289 ؛ سید مرتضی عسكری ، نقش ائمه در احیاء دین ،‌ج 2 ص 86 ؛‌ج 6 ص 17 - 18 ؛ احمد حنبل مسند ج 1 ص 159 . گفتنی است ـ چنان كه مرحوم علامه امینی توجه داده ـ در میان مورخان طبری با آنكه در تاریخ خود قضیه را به همان شكلی كه نوشتیم نقل كرده ، اما در تفسیر خود ( جامع البیان ج 19 ص 75 ) گفتار پیامبر را كه دو جا فرمود : وصی و جانشین من ، تحریف كرده و به جای آن تعبیر ، چنین و چنان ، به كار برده است : فایكم یوازرنی علی هذا الامر علی ان یكون اخی و كذا و كذا ثم قال ان هذا اخی و كذا و كذا فاسمعوا له و اطیعوه ، اسماعیل بن كثیر شامی نیز در سه كتابش ( تفسیر ج 3 ص 351 البدایه و النهایه ج 3 ص 40 السیره النبویه ، ج 1 ص 459 در این روش نامقبول از او پیروی كرده است ! البته با توجه به تفكر خاص این دو نفر ، درك انگیزه آنها در این كار چندان دشوار نیست !!
[6] - سوره شعراء كه آیات انذار در آن است ، بعد از سوره واقعه نازل شده و سپس به ترتیب سوره های نمل و قصص اسراء ، یونس، هود ، یوسف و آن گاه سوره حجر كه فرمان دعوت علنی (فاصدع بما تؤمر ) جزء آن است ، نازل گشته است . ( محمد هادی معرفت ، التمهید فی علوم القرآن ، ج 1 ، ص 105 )‌.
[7] - حجر (94 ) : 95 .
[8] - مقصود از ابطح درّه ای نزدیك منی است . یاقوت حموی ،‌ معجم البلدان ، ج 1 ، ص 74 . گویا هنگام حج ، و موقع اجتماع حجاج در منی بوده است .
[9] - تاریخ یعقوبی ، ج 1 ص 19 . نخستین دعوت علنی پیامبر اسلام ، به صورت های دیگر نیز نقل شده است . احتمالا حضرت به فاصله های كم ، بت پرستان را با بیانات مشابه ، دعوت می كرده است . ر . ك : یعقوبی پیشین ص 19 ؛ طبری پیشین ج 2 ص 216 ؛ بلاذری انساب الاشراف ج 1 ص 121 ؛ بیهقی پیشین ج 1 ص 279 ؛ طبرسی اعلام الوری (تهران دارالكتب الاسلامیه ط 3 ) ص 39 ؛ مجلسی بحارالانوار ج 18 ص 185 ؛ حلبی پیشین ج 1 ص 461 .
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/20ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
1. بنای مسجد
تأسیس مسجد باید یكی از نخستین اقدامات رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در مدینه شناخته شود. «مسجد» كه پیش از آن نیز در قبا تأسیس شده بود با ساده‌ترین امكانات سرپا شده و بعدها نقش مهمی را در فرهنگ و تمدن اسلامی ایفا كرد. اخباری كه درباره بنای مسجد به دست رسیده گرچه مفصل است اما اختلافات چندی نیز با یكدیگر دارد. گفته شده است كه پیش از ورود آن حضرت، اسعد بن زراره با جمعی از مسلمانان از زمینی كه در حوالی خانه ابوایوب انصاری ـ محل سكونت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ بود به عنوان مسجد استفاده می‌كرد.[1] در كنار این زمین و متصل بدان «مرْبدی» قرار داشت كه عبارت بود از زمینی كه حیوانات اهلی را در آن نگاه می‌دارند. رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ این زمین را كه بنا به برخی نقلها، در گوشه‌ای از آن نخلستانی متروك و حتی قبوری از مشركان وجود داشت خرید و پس از آن تسطیح آن، به ساختن مسجد اقدام نمود. در روایتی این زمین از آن دو یتیم (با نام‌های سهل و سهیل( دانسته شده كه سرپرستی آنان را معاذبن عفراء ـ و در روایتی اسعد بن زراره ـ[2] بر عهده داشته است با اینكه آنان راضی به تقدیم زمین بودند، رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ جز به خرید آن رضایت نداد. طبری با نقل این روایت روایت درست را آن می‌داند كه زمین از آن «بنی النجار» بوده و پس از آنكه آنان زمین را واگذار كردند، رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ به تسطیح آن پرداخته و مسجد را بنا كردند. به نقل وی پیش از بنای مسجد آن حضرت در زمین مسطحی كه پیش از آن محل نگهداری گوسفندان بوده نماز می‌گزاردند.[3] در این روایت هیچ سخنی از دو یتیم به میان نیامده است گرچه محتمل است كه خبر اینكه از بنی النجار بوده، منطبق با خبری باشد كه زمین را متعلق به دو یتیم دانسته است.
این نیز محتمل است كه چنین اختلافاتی در اخبار مربوط به مسجد (علاوه بر اینكه مربوط به حداقل دو بار ساختن آن در سال اول و سال هفتم است، و با یكدیگر آمیخته شده) ناشی از این باشد كه مسجد در چند قطعه زمین بنا شده و هر قسمتی از آن به صورتی بوده یك قسمت مِرْبد، (یا: مُربد) یك قسمت نخلستانی متروك و یك قسمت نیز قبرستان مشركین. درباره این قبرها گفته شده كه به دستور رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ آنها را تخریب كرده و استخوان‌های آنها را در جای دیگری زیر خاك كردند. در آغاز تنها دیواری ساخته شد كه سقفی نداشت، پس از آن ستون‌هایی از درخت خرما قرار داده و سقف را با شاخه‌های خرما پوشاندند. به طوری كه در هنگام آمدن باران سطح مسجد گِلی شده و در سجده، پیشانی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ و مردم گِل آلوده می‌شد. در آن زمان قبله به سمت شمال (بیت المقدس) بود. درباره مساحت نخست مسجد نیز گفته شده است كه70 ذرع دیوار شمال به سمت جنوب و60 ذرع عرض آن از غرب به شرق بوده است.[4] به نقل مورخان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ خود از نزدیك در ساختن مسجد مشاركت داشت.[5] به نقل ابن سعد آن حضرت خود در آوردن سنگ‌ها كمك می‌كرد و زیر لب زمزمه می‌كرد:
اللهم لا عیش الا عیش الاخره فاغفر الانصار و المهاجره
مسجد رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ تا سال هفتم هجری همان بنای نخستین را داشت و تنها در این سال بود كه پس از بازگشت مسلمانان از خیبر و افزایش جمعیت آنان بر وسعت مسجد افزوده شد.[6] مسجد در دوران حیات رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ مركزیت عبادی، نظامی و سیاسی داشته و با توجه به فضایی كه اسلام در اندیشه و عمل جامعه جاهلی ایجاد كرده بود، نقشی اساسی در شكل‌دهی جامعه اسلامی جدید داشت. بدین ترتیب ساختن مسجد از نخستین گامهای بنای جامعه جدید باید تلقی شود. رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ دركنار مسجد دو خانه، به همان سادگی دیواره‌های مسجد (و در واقع دو اتاق) برای همسران خود ساخت در كنار آن خانه‌ای برای علی ـ علیه السّلام ـ و فاطمه ـ علیها السلام ـ بنا گردید، دیگر صحابه نیز در اطراف آن خانه‌هایی بنا كردند كه در ضمن دری نیز به مسجد داشت.[7]
2. پیمان برادری میان مسلمانان:
یكی دیگر از اقدامات نخست رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در مدینه ـ و در روایتی پیش از آن در مكه ـ برقرار ساختن پیمان برادری میان مسلمانان به صورت دو به دو بود. این عقد برادری را مؤاخاه نامیده‌اند و بیشتر سیره نویسان، پس از بنای مسجد از آن یاد كرده‌اند. درباره زمان دقیق آن اختلاف نظر وجود دارد. برخی برآنند كه پنج ماه پس از هجرت بوده؛ برخی دیگر نه ماه گفته‌اند، دیگران در زمان بنای مسجد و یا پیش از آن را معین كردند. برخی دیگر یكسال پس از هجرت را.[8]
اختلاف دیگر آن است كه آیا این عقد اخوت در میان مهاجرین و انصار بوده، یعنی یك مهاجر با یك انصاری، یا در میان مهاجران بوده است. ابن اسحاق تنها از عقد برادری مهاجرین و انصار یاد كرده است.[9] در میان كسانی كه برادر یكدیگر خوانده شده‌اند گاه دو مهاجر و گاه یك انصاری با یك مهاجر دیده می‌شود. به نظر چنین می‌آید كه (همان طور كه برخی مورخان) دوبار عقد مؤاخاه بسته شده است. یك بار در مكه در میان مهاجران بود مانند عقد اخوت ابوبكر با عمر،[10] حمزه با زید بن حارثه، عثمان و عبدالرحمن بن عوف،[11] زبیر و ابن مسعود، عبیده بن حارث با بلال و... خود رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ با علی بن ابیطالب ـ علیه السّلام ـ.[12] بار دوم پیوند اخوتی بود كه در مدینه و میان انصار و مهاجرین بسته شد.[13]
قاعدتاً مشكلی كه مهاجران در مكه داشتند و هر كدام طبعاً عُلْقه‌های قبیله‌ای خود را تا حدودی قطع كرده بودند، ایجاب كرده بود تا پیوند مؤاخاه در میان آنان مطرح شود. در این میان افرادی كه در مكه با یكدیگر عقد مؤاخاه داشتندـ‌ گر چه بعداً در مدینه از انصار برادرانی یافتندـ اما بیشترشان پیوندهای اخوت پیشین را حفظ كردند.[14]
این پیوندكه طبعاً ایجاد آن بر اساس وجوه اشتراك آنان با یكدیگر بوده، بعدها همچنان حفظ شد. آثار آن را در پیوندهای سیاسی بعدی ابوبكر و عمر،و عثمان و عبدالرحمن‌بن‌عوف (در شورای بعد از درگذشت عمر) و نیز میان زبیر و ابن مسعود شاهدیم زمانی كه عبدالله‌بن‌مسعود با عثمان درگیر شد، زبیر از عبدالله دفاع كرد و زمانی كه عبدالله در گذشت زبیر بر او نماز خواند نه عثمان.[15]
درباره عقد اخوت میان رسول خداـ صلی الله علیه و آله ـ و امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ تردیدی وجود ندارد.[16]تنها تردید ابراز شده از سوی ابن تیمیه است كه علاوه بر انكار عقد اخوت در میان مهاجران، گفته است: مواخاه برای تألیف قلوب با یكدیگر بوده و معنی ندارد كه رسول خدا با كسی عقد مواخاه بسته باشد. باید توجه داشت كه ابن تیمیه فی حد نفسه در صدد انكار بیشترین فضائل امام المتقین علی بن ابی‌طالب ـ علیه الصلاه و السّلام ـ است. وی در این باره مورد اعتراض شدید دیگر اهل سنت از جمله سمهودی و شامی، عسقلانی و دیگران قرار گرفته است. علاوه بر دهها نص تاریخی، ابن تیمیه به قیاس در برابر نص دست زده است.[17]
بلاذری در بیان افرادی كه با یكدیگر عقد اخوت داشته‌اند، در آغاز«برادران مهاجر» را یاد كرده و در ادامه از «برادران مهاجری و انصاری».[18] این نیز تأییدی است بر این كه مواخاه دوباره صورت گرفته است. از گزارشات مورخان چنین بدست می‌آید كه در مدینه در یك مجلس حدود45 تن انصاری با45 تن مهاجران با یكدیگر عقد مواخاه بسته‌اند، گرچه در ادامه با ورود مهاجران جدید این عقد اخوت استمرار یافته است. بلاذری نوشته است هیچ مهاجری بدون برادر وانهاده نشد.[19] گزارشهایی نیز درباره «عقد خواهری» در میان زنان مؤمن در دست است. گفته شده است كه حضرت فاطمه ـ سلام الله علیهاـ با ام سلیم عقد خواهری داشته است.[20] در نقل دیگری از رسول خدا آمده كه خواهران مؤمن عبارتند از میمونه بنت الحارث و ام الفضل سلمی و اسماء.[21]
این پیمان بر اساس«حق و مواساه»صورت گرفته است. در بسیاری از نقلها آمده است كه یكی از پایه‌های دیگر این اخوت برقراری «توارث» میان آنان بوده است:«یتوارثون بعد الممات دون ذوی الارحام»[22] از امام باقرـ علیه السّلام ـ نیز روایت شده است كه «انّهم كانوا یتوارثون بالمؤاخاه».[23] چنین پیوندی می‌توانسته بسیار مستحكم باشد. گفته شده است كه «توارث» بعدها ملغی گردید و «ذوی الارحام» جای آن را گرفت. در واقع طبیعی قضیه نیز همین بوده زیرا مهاجران در آغاز، بیشترشان پیوندهای خود را با ذوی الارحام مشرك رد كرده بودند، اما به تدریج این پیوندها (با مسلمان شدن و هجرت كردن آنان به مدینه) تقویت شد. به علاوه اسلام با آن كه در از میان بردن پیوندهای قبیله‌ای و حلفهای جاهلی تلاش كرد، اما بنیاد خانواده را پایدار و تقویت آن را لازم می‌شمرد. به روایت ابن سعد زمانی كه آیه «وَ اوُلوُا الارْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلی بِبَعْضٍ فی كِتابِ اللهِ انَّ اللهَ بِكُلِ شَیءٍ عَلیم.[24] » نازل شد، حكم پیشین را نسخ كرده و مؤاخاه در میراث منتفی شد و هر كسی به نسب و ورثه خود بازگشت داده شد.[25] این مسأله در جریان بدر منقطع شد و ظاهراً واقدی گمان كرده كه به طور كلی مؤاخاه پس از بدر صورت نگرفته ـ ‌در حالی كه مؤاخاه تا مدتها ادامه داشته است ـ به همین دلیل او عقد مؤاخاه سلمان با ابوالدرداء[26] را منتفی دانسته است، زیرا سلمان در فاصله میان احد و خندق اسلام آورد.[27] این درست است كه توارث برداشته شد، اما اصل مؤاخاه باقی ماند.[28] گرچه باید گفت كه در«شكل» پیشین نبوده و طبعاً به صورت دو به دو، چندان ضرورتی نیز نداشته است.
آن چه اهمیت بیشتری داشت، اخوت تمامی مؤمنان با یكدیگر بود كه در سال نهم هجرت در سوره حجرات مورد تأكید قرار گرفت«انّمَا الْمُؤْمِنُون اِخْوَه[29]» مسأله خانواده حكم خاص خود را دارد اخوت مؤمنان نیز جای خود. خداوند در سوره احزاب نیز پس از آن كه همسران رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را «امّهات المؤمنین» خوانده یادآور شد كه «و اُولوا الاَحام بَعْضُهَمْ اَوْلی بِبَعْضٍ فی كِتابِ الله مِنَ الْمؤمِنینَ و المُهاجرین».[30] برخی گفته اند این آیه نفی توارث در مؤاخاه بوده است.
اهمیت عقد مؤاخاه در شرایط سال نخست هجرت كاملاً قابل درك است. این مسأله در درجه اول برای حمایت از مهاجران بی سر پناه بوده است. لذا نقل شده است كه: آخی رَسُولُ الله بَیْنَ اَصْحابِهِ، آخی بَیْنَ الفَقیرِ و الغَنی لِیَرُدّ الغَنِیّ عَلَی الْفَقیر،[31] زمانی كه سعد بن ربیع انصاری با عبدالرحمن بن عوف برادر شد پیشنهاد كرد تا «ان یناصفه اهلَهُ و ماله».[32] سهیلی تحلیل جالبی از مؤاخاه كرده: «رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در زمانی كه به مدینه درآمد میان اصحاب خود عقد مؤاخاه بست تا وحشت غربت را از میان آنان بردارد و پس از مفارقت اهل و عیال، آنان را با یكدیگر مأنوس سازد و برخی را كمك برای دیگران قرار دهد؛ اما و زمانی كه اسلام عزت یافت، قلوب با یكدیگر انس یافت و وحشت از میان رفت خداوند آیه «اوالارحام» نازل كرد و همه مؤمنان را با یكدیگر برادر ساخت.»[33]
از مهمترین اهداف این مؤاخاه می‌توانست تأكید بر ایجاد اخوت ناشی از ایمان به خداوند باشد این مسأله در كاستن از قدرت حلف‌ها و پیمانهای جاهلی اهمیت زیادی داشت، به ویژه كه این پیمان بر اساس در حق بود در حالی كه پیمانهای جاهلی تعریف خاصی برای حق جز منافع قبیله‌ای نداشتند (مگر در حلفی چون حلف الفضول). ایجاد روحیه تعاون و همكاری و تأكید بر «الفت همگانی» و اتحاد جامعه بر اساس برادری اسلامی از نتایج قطعی چنین عقدی بوده است. در واقع، باید این اقدام را پس از ساختن مسجد (خانه خدا و متعلق به همه مردم و همه قبایل) دومین اقدام ضروری برای تقویت بنیه جامعه اسلامی دانست. چنین تحولی از جامعه قبیله‌ای جاهلی به امت اسلامی، مهمترین مسأله برای رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در دعوت اسلامیش بوده است.
3. نخستین قانون اساسی امت واحده:
حضور قبایل مختلف و طوایف متعددی كه در مدینه زندگی می‌كردند بر طبق سنتهای جاهلی، سبب نزاع و اختلافات بود. افزون بر آن، قبایل یهودی علاوه بر مسائل قبیله‌ای، تعارض تازه‌ای با مسلمانان پیدا كرده و بر زمینه‌های اختلاف و تعارض افزوده بودند. این اختلافات می‌بایستی از میان می‌رفت تا امكان تشكیل یك «دولت» فراهم شود. در برخی موارد، این اختلاف باید از اساس محو می‌گردید. این موارد عبارت بود از اختلافات موجود میان قبایل مسلمان. در مواردی نیز می‌بایست بر اساس مصالح سیاسی و یا سیاستهای اصولی كه اسلام در ارتباط با ادیان دیگر مطرح می‌كرد، حل و فصل می‌شد. در این قسمت در درجه اول، یهود، پس از آن‌ها مشركان مسلمان ناشده مدینه و پس از آنان مسیحیان نجران قرار داشتند. تشكیل چنین دولتی كه بتواند در محیطی با این تشتت، قدرت برتر خود را حفظ كند مشروط به ایجاد انسجام در میان مردم بود. در آغاز مسلمانان و پس از آن ایجاد توافق با یهود.
تا آن‌جا كه به اسلام و مسلمانان مربوط می‌شد، آموزه‌های اسلامی مهمترین ركن اتحاد به شمار می‌رفت. هرچند به لحاظ آن‌كه اسلام در آغاز راه بود، نباید چندان سختگیری می‌شد. مهمترین آموزه، قوت بخشیدن به گرایش توحیدی در جامعه و به وجود آوردن یك عقیده مشترك به خداوند بود. البته توحید، تنها عبارت از پذیرفتن یك ذات واحد و حتی عبادت او نبود، بلكه توحیدی مورد نظر بود كه خداوند را به عنوان حاكم و صاحب «ولایت» مطرح كرده و رسولی را نیز برای اعمال این حكم و ولایت به میان مردم بفرستد. بر این اساس، مسلمانان باید مطیع خداوند و رسول او باشند. این اطاعت مهمترین ثمره سیاسی عقیده توحید و اساسی‌ترین اصل برای ایجاد «وحدت» به شمار می‌رفت. حاصل چنین وحدتی شكل‌گیری امّت[34] واحده بود و تشكیل امّت واحده برای تشكیل دولت و نظام امری بس ضروری. پیش از آن در عقد برادری و قبل از آن در ساختن مسجد، بر این وحدت تأكید شده بود. مسجد محلی متعلق به خدا و پس از آن متعلق به همه مؤمنان بود بدون آنكه هیچ امتیاز قبیله‌ای یا جز آن، مطرح باشد.
جنبه اثباتی نگرش توحیدی، تحكیم پیوند همه مؤمنان با خداوند و جنبه منفی آن مربوط به كاستن از نفوذ معیارهای قبیله‌ای بود. این معنی كه «حكم تنها اختصاص به خداوند» دارد، در همان سوره‌های مكی نیز مورد تأكید قرار گرفته بود.[35] بعدها در آیات مدنی نیز در عبارتهای مختلف گوشزد شد: «أفَحُكْمُ الجاهِلیَّه یَبْغُون و مَنْ أحْسَنُ مِنَ اللهِ حكماً لقومٍ یوقنون».[36] «یا أیّها الّذینَ امَنوا اَطیعُوا اللهَ وَ اَطیعُوا الرَّسولَ وَ أُولی الأمر مِنْكم فإنْ تنازَعْتم فی شیءٍ فرُدُّوه إلَی الله و الرَّسُول إنْ كُنْتم تًؤمِنونَ بِاللهِ و الْیومِ الاخِرِ ذلكَ خَیْرٌ و أحْسَنُ تأویلاً».[37] «و ما كانَ لِمُؤمنٍ و لا مُؤمِنهٍ اذا قَضَی اللهُ و رسولُهُ أَمْراً أنْ یَكُونَ لهم الخیرهُ من أمْرِهِم و مَنْ یَعْصِ الله و رسولَهُ فَقَدْ ضلَّ ضَلالاً مُبینا».[38] تعبیر «اَطیعُوا الله و رسوله»[39] و نظیر آن[40] نیز مكرر در قرآن آمده است.
در این میان، آنچه كه اهمیت فراوان داشت، حل و فصل اختلافات نه در نزد رؤسا و منتفذان محلی بلكه ارجاع آنها به خدا و رسول بود. ایجاد چنین گرایشی در میان قبایلی كه هیچ‌گاه دولتی را تجربه نكرده بودند، امری سخت بوده و نیاز به فرصتی طولانی داشت. آگاهیم كه پس از گذشت ده سال از تشكیل دولت و آن‌گاه كه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ رحلت كرد، هنوز بسیاری از قبایل نمی‌توانستند تسلط مدینه را به عنوان یك دولت درك كنند و آن را بپذیرند؛ هر چند اقدامات رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ آن اندازه عمیق و حتی مورد نیاز جامعه عربی در آن روزگار بود كه با وجود گسترده اختلافات قبایلی، دولت اسلامی پایدار بماند و بر قبایل مختلف غلبه یابد.
با وجود این آموزه‌ها، و تنها با اعتماد بر آنها، می‌توان به «قوام دولت» امیدوار بود؛ دولت باید دستورالعمل‌های مشخصی را نیز معین می‌ساخت و بر اساس آنها جریان عملی جامعه را تحت كنترل درآورد. برای این كار، افزون بر قدرت، قوانین مشخصی مورد نیاز است كه بر پایه آن آموزه‌ها، جریان عملی زندگی قبایل مسلمان شده را تنظیم كند. هم حكومت بداند چه می‌كند و هم توده‌های مؤمن تكلیف خود را بدانند. جامعه نیاز به «فقه» دارد؛ فقه به معنای «قانون». در واقع، جدای از آنچه واقع شد، تحول از یك جامعه قبیله‌ای به یك دولت، به طور طبیعی نیازمند قانونی است كه مصالحی فراتر از ساختار قبیله‌ای را در نظر گیرد. قانون جدید باید منطبق بر خواست مردمانی باشدكه از قبایل مختلف فراهم آمده‌اند. طبعاً افزون بر مسأله «زندگی كردن»، آرمان‌ها و باورهای دینی آنها و اعتقادشان به اهدافی مشخص، در شكل‌گیری به این قانون اهمیت دارد.
در جامعه دینی جدید، بخشی از این قانون با دین پیوند دارد. این پیوند از دو سوست، نخست آن كه برخی از قوانین از متن دین گرفته می‌شود. دوم آن كه سایر قوانین باید به گونه‌ای باشد كه مصالح كلی دین و حفظ و حراست از آن را تأمین كند. به سخن دیگر، فقه ایجاد شده، تركیبی است از دستورات خداوند، رسول خدا، و احكام حكومتی كه حاكم اعم از پیامبر و جز او، بر اساس مصالح واقع‌بینانه، برای زندگی دین مدارانه این جامعه ارائه می‌دهند.
تا اینجا، قرآن وجود داشت و رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نیز در كنار قرآن، قوانینی را برای اداره جامعه جدید مطرح می‌كرد. اما تا آنجا كه به اصل شرع به عنوان وضع قوانین ثابت برمی‌گشت، كار تمام شده نبود. جامعه آن روزگار، مسائل خاص خود را داشت و لازم بود تا بر اساس قوانین قرآنی و پیامبری، شرایط و مصالح موقت آن جامعه در نظر گرفته شود، و قوانینی به صورت منضبط برای اداره جامعه ارائه شود. دینی است كه در هر شرایطی باید به آنها عمل شود بخشی نیز احكام و فقه حكومتی است كه اهداف بالفعل را در نظر می‌گیرد. به هر روی این درست است كه قرآن در دسترس بود اما می‌بایست بر اساس آن، مجموعه‌ای از قوانین تدوین شود تا بتواند این جامعه را در ارتباط با این دولت سر پا نگاه دارد و از سوی دیگر راه را برای تربیت بهتر مردم هموار سازد.
«پیمان عمومی» كه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در همان سال نخست هجرت میان مسلمانان، یهودیان و مشركان یثرب به امضا رساند، نخستین گام برای ایجاد قانون اساسی مبتنی بر قرآن به شمار می‌رفت. حركتی كه بعدها باید در طول تمدن اسلامی ادامه می‌یافت و سرمایه‌ای عظیم برای اندیشه سیاسی در این تمدن سترگ می‌شد.
متن این عهدنامه را سیره‌نگاران به طور كامل آورده‌اند.[41] استاد احمدی میانجی این متن را از منابع متعدد نقل و سپس به شرح آن پرداخته است.[42] این عهدنامه به صورت یك متن مكتوب درآمده و همه مسلمانان یهودیانی كه در آن عهدنامه، از ایشان نام برده شده محتوای آن را پذیرفته‌اند. بخشهایی از آن مربوط به مسائل داخلی مسلمانان، قسمتی مربوط به برخورد دو جانبه یهودیان و مسلمانان و یكی دو نكته نیز درباره مشركان مدینه است.
در آغاز آمده است كه، این كتاب محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ است در میان مؤمنان و مسلمانان از قریش و مردم یثرب و هر كسی كه از آنها پیروی كرده و به آنان ملحق شد و به همراهشان جهاد كرد، آنها «امه واحده» هستند. بنابراین در آغاز، بر یك مفهوم اساسی كه پایه دولت اسلامی را تشكیل می‌دهد، تأكید شده است.
با این حال تركیب قبیله‌ای در جامعه جاهلی یك امر اساسی بوده و تغییر آن بر مبنای امت واحده به این سادگی امكان پذیر نبود؛ لذا به دنبال آن از تك تك قبایل، یاد شده و گوشزد می‌شود كه در چهارچوب امت واحده، نظم و انسجام داخلی قبیله خود را خواهند داشت «انّهم امّه واحده علی رباعتهم» یعنی هر قبیله بر «رباع» خود خواهد بود، «یعنی بر همان وصفی كه در سابق بر آن بوده‌اند.»[43] این امر به ویژه در امر «معاقل» یا «دیات» بود؛ یعنی بر اساس همان پرداخت‌های قبلی در دیه (فعلاً) عمل ‌كنند.[44] دنبال آن تأكید می‌شود كه «كل طائفه منهم تفدی عانیها بالمعروف و السقط بین المؤمنین» هر طایفه‌ای برای اسیر خود فدیه خواهند پرداخت، اما بر اساس معروف و رعایت قسط در میان مسلمانان.
این تعبیرات همراه با ذكر یكایك قبایل و بطون آنها تكرار می‌شود، این تكرار به معنی مشاركت رسمی همه آنان در این «عهد نامه» است. پس از، آن از اصول كلی میان مؤمنان یاد می‌شود:«مسلمانان در میان خود بدهكاری كه بدهی سنگینی دارد رها نمی‌كنند و او را در دادن دیه و یا فدیه یاری خواهند كرد؛ هیچ مسلمانی با موالی[45] یك قوم، بدون حضور آن قوم پیمانی نخواهد بست. دستان مؤمنان و پرهیزگاران را بر ضد هر كسی كه از میان خودشان به آنان تجاوز كرده و یا كسی كه در پی ظلم و دشمنی و ایجاد فساد در میان مؤمنان است با یكدیگر متحد خواهند بود، حتی اگر فرزند یكی از آنها باشد.»[46]
این اصل به ویژه در برتری بخشیدن به معیارهای اسلامی بر پیوندهای نسبی، درخشش خاص خود را داشت:«هیچ مؤمنی، مؤمنی را به خاطر كافری نخواهد كشت و هیچ كافری را بر ضد مؤمنی یاری نخواهد كرد، عهد و امان و حرمت خداوند (ذمّه الله) برای همه یكسان و به یك اندازه است.» هر كسی كه مسلمان شد از حقوقی كه سایر مسلمانان برخوردارند، بهره‌مند خواهد شد. هر كسی كه مسلمانی را پناه داد، پناه او به منزله ذمّه خداوند بوده و پذیرفته خواهد شد. «هر یهودی كه از ما پیروی كرد (مسلمان شد) از او حمایت خواهد شد و به دشمنان او كمك نخواهد شد.» این تأكیدی است بر اینكه هر كس از هر فرقه‌ای مسلمان شد از تمامی حقوق یك مسلمان برخوردار است. «اگر مؤمنان در سِلْم و صلح بر آمدند همه تصمیم خواهند گرفت و هیچ مؤمنی به تنهایی اقدامی نخواهد كرد.»
چنین تصمیمی عملاً بر دوش رهبری خواهد بود، چون تصمیم گیری «عن ملاءٍ» جز به وسیله رهبری امّت كه هدایت امّت واحده را بر عهده دارد، ممكن نخواهد بود. «در زمان جنگ همه گروههای مسلمان یكی پس از دیگری در جنگ شركت خواهند كرد.» در واقع جنگ وظیفه همگان است نه گروهی خاص، لذا همه گروهها به نوبت در آن شركت خواهند كرد تا «كسانی كه در راه خدا خونشان ریخته می‌شود در میان همه گروهها باشد.» نه اینكه بیشتر شهدا از یك گروه خاص باشند. «و اینكه مؤمنان و پرهیزگاران بر بهترین هدایت و استوارترین آن هستند.» این معیاری اساسی است بدین صورت كه تنها محك ارزش گذاری ایمان و تقوا است.[47]
یك مسلمان باید وفادار به این اصل ارزشی باشد. «و اینكه هیچ كس از مشركان یثرب مال و جانی از قریش را پناه نداده و بر ضد مؤمنی آنها را یاری نخواهد كرد.»، «هر كس مؤمنی را بكشد قصاص خواهد شد مگر آنكه ولی مقتول راضی شود. همه مؤمنان باید حمایتگر این امر بوده و برای اقامه آن قیام كنند.»
«هیچ مؤمنی كه اقرار به این صحیفه كرده و به خدا و قیامت ایمان آورده روا نیست تا از فتنه‌گر و بدعت پیشه‌ای حمایت كند و هر كس او را یاری كرده و پناه دهد لعنت و غضب خداوند تا قیامت بر او باد؛ اگر چنین كند فدیه‌اش پذیرفته نخواهد بود.» « و همه شما مؤمنان در هر چیزی كه اختلاف كردید باید (برای حل آن) به خدا و محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ رجوع كنید.» این اصل همانگونه كه گذشت مهم‌ترین آموزه برای ایجاد امت واحده بود. بعد از این، اصولی در ارتباط با یهودیان مطرح می‌شود:«تا زمانی كه مسلمانان مشغول جنگ (بر ضد مهاجمین به مدینه) هستند، یهودیان مخارج خود را متقبل خواهند شد و یهود بنی عوف، امتی در كنار مؤمنان خواهد بود.» پس از آن، یهودیان سایر قبایل عربی از جمله: یهود بنی ساعده، یهود بنی جُشَم، یهود بنی الاوس، یهود بنی ثعلبه، یهود بنی شطبیه نیز همسنگ با یهود بنی عوف شناخته می‌شوند، بدین معنی كه «امّت واحده» را با مسلمانان تشكیل می‌دهند.
در این امت واحده «مسلمانان بر دین خود و یهودیان نیز دین خود را خواهند داشت.» این تأمین عمومی در صورتی است كه «افراد دچار ظلم و خطایی نشوند، در آن صورت جز خود و اهل بیت خویش را نابود نخواهند كرد. برّ و نیكی باید مانع گناه باشد. مولای بنی ثعلبه و مشاوران و نزدیكان (بطانه: صاحب سرّ) یهود نیز در این معاهده داخل هستند و هیچ كس جز به اذن محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ از آن خارج نخواهد شد»؛ «حتی از قصاص در یك جراحت (ساده) نیز گذشت نخواهد شد و كسی كه دیگران را بكشد (به صورت فتك: یعنی پنهان شدن و به طور ناگهانی كسی را كشتن) به فتك كشته خواهد شد. البته اگر كسی ظلم كرد، خارج از این قرار نامه بوده و مورد فتك واقع خواهد شد.» این بدان جهت بود كه همه تأمین كامل داشته باشند، به ویژه سخن نخست كه از قصاص جراحت كوچكی نیز گذشت نخواهد شد، برای تأكید بر این تأمین عمومی بود. استثنای به ظلم نیز خود عاملی برای تهدید (یهود) به ظلم و تجاوز بود. «خداوند بر این صحیفه ناظر است.
یهود مخارج خود را متقبل شده و مسلمانان نیز، و با هر كس كه با اهل این صحیفه به جنگ برخیزد به یكدیگر كمك خواهند كرد؛ و در میانشان نصیحت و صلح حاكم خواهد بود و نیكی مانع از گناه است. با گناه كسی، هم‌پیمان او مؤاخذه نخواهد شد و به مظلوم كمك خواهد شد و مسلمانان و یهودیان، تا وقتی در جنگ هستند مخارج خود را تأمین خواهند كرد؛» این تأكید، در ارتباط با یهودیان كه به عهدشكنی شهره بودند اهمیت داشت. «یثرب برای اهل این صحیفه، حرم خواهد بود.» این امر جز اثبات حرم بودن مدینه بدین معنی بود كه در هیچ شرایطی نباید جنگی میان دو گروه روی دهد.
نكته دیگر آنكه «پناهنده مثل خود فرد بوده، و مورد اضرار واقع نخواهد شد». «در میان اهل این صحیفه (پذیرندگان آن) اگر حادثه‌ای رخ دهد كه ترس (ایجاد) فتنه از آن باشد، (برای حل آن) ، به خدا و رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ ارجاع داده خواهد شد. خداوند با كسی است كه این صحیفه را حرمت بدارد.» یهودیان با قریش و كسانی كه آنها را نصرت دهند، تجارت نخواهند كرد و (همراه مسلمانان) با كسی كه به یثرب حمله كند خواهند جنگید. اگر هر كدام از مسلمانان یا یهود طرف دیگر را به پیمان صلح با هم پیمانان خود فراخواند او قبول خواهد كرد مگر آنكه آن هم پیمانان در جنگ با دین (و مسلمانان) باشند. هر جمعیتی صاحب دیاری است كه در آن سكونت دارد. این كتاب، از ظالم و خطاكار حمایت نخواهد كرد. هر كس از مدینه بیرون رود یا در آن بماند ایمن خواهد بود. خدا و رسول، پناه دهنده هر نیكوكار و پرهیزگاری هستند مگر آنكه از او ستم یا خطایی سر زند.»
این «صحیفه» می‌توانست كمك بزرگی به دولت جدید التأسیس باشد. بخش عمده‌ای از آن در جلوگیری از مخالفت یهود با مسلمانان و محدود كردن آنان در ایجاد نفاق و اختلاف در میان مسلمانان بود. آنها از تماس گرفتن با مشركان و تجارت با آنان منع شده بودند و بدین ترتیب، مانع مهمی بر سر راه اتحاد قریش و یهود بر ضد اسلام ایجاد شده بود. این قرارداد، فرصتی مناسبی برای نشر دعوت اسلامی به شمار می‌رفت.[48]
از سوی دیگر مسلمانان كه پیش از آن فقط بر اساس ایمان خود از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ متابعت می‌كردند، اكنون وفاداری خود را نسبت به اصولی مشخص ابراز كرده و از لحاظ روحی بر اساس ضوابط جدید، آمادگی بیشتری برای «عمل» داشتند. باید توجه داشت كه در این عهد نامه عنوانی برای دولت اسلامی وجود ندارد، اما تعبیر «مؤمنین» حكایت از وجود جامعه اسلامی به رهبری رسول دارد. در واقع تعهدات له و علیه در این قرارداد بر محور «مؤمنان» است.
قبایل عربی از جمله یهود بنی نجار، یهود بنی الحارث، یهود بنی ساعده، یهود بنی جُشَم، یهود بنی الاوس، یهود بنی ثعلبه، یهود بنی شطبیه، نیز همسنگ با یهود بنی عوف شناخته می‌شوند؛ به این معنی كه «امت واحده»‌ را با مسلمانان تشكیل می‌دهند. در این امت واحده «مسلمانان بر دین خود و یهود نیز دین خود را خواهند داشت.» این تأمین عمومی در صورتی است كه «افراد دچار ظلم و خطایی نشوند؛ در آن صورت جز خود و كسان خویش را نابود نخواهند كرد. برّ و نیكی نباید مانع گناه باشد. موالی بنی ثعلبه و مشاوران و نزدیكان (بطانه:صاحب سرّ) یهود نیز داخل در این معاهده هستند و هیچ كس جز به اذن محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ از آن خارج نخواهند شد»؛ «حتی از قصاص در یك جراحت (ساده) نیز گذشت نخواهند شد و كسی كه دیگری را بكشد (به صورت فتك یعنی پنهان شدن و به طور ناگهانی كسی را كشتن) ، به فتك كشته خواهد شد. البته اگر كسی ظلم كرد، خارج از این قرارنامه بوده و مورد فتك واقع خواهد شد.»
هدف از این اصول آن بود كه همه تأمین كامل داشته باشند به ویژه در مورد صرف نظر نكردن از قصاص حتی ساده‌ترین جراحت. استثنای به ظلم نیز خود عاملی برای تهدید (یهود) به ظلم و تجاوز بود «خداوند بر این صحیفه ناظر است. یهود مخارج خود را متقبل شد و مسلمانان نیز؛ و با هر كس كه با اهل این صحیفه به جنگ برخیزد به یكدیگر كمك خواهند كرد؛ و در میانشان نصیحت و صلح حاكم خواهد بود و نیكی مانع از گناه است. با گناه كسی، هم پیمان او مؤاخذه نخواهد شد و به مظلوم كمك خواهد شد و مسلمانان و یهودیان تا وقتی در جنگ هستند مخارج خود را تحمل خواهند كرد.» این تأكید در ارتباط با یهودیان كه به عهدشكنی شهره بودند اهمیت داشت.
«یثرب برای اهل این صحیفه حرم خواهد بود»؛ این امر جز اثبات حرم بودن مدینه به این معنی بود كه در هیچ شرایطی نباید جنگی میان دو گروه درگیر شود. «پناهنده به فرد مثل خود فرد بوده و مورد اضرار واقع نخواهد شد.» «در میان اهل این قرارنامه (پذیرندگان آن) اگر حادثه‌ای روی دهد كه ترس (تولید) فتنه از آن باشد مرجع حل آن حادثه خدا و رسول خواهد بود. خداوند با كسی است كه این صحیفه را حرمت بدارد.«یهودیان با قریش و كسانی كه آنها را نصرت دهند، تجارت نخواهند كرد و (همراه مسلمانان) با كسی كه به یثرب حمله كند خواهند جنگید. اگر هر كدام از مسلمانان یا یهود طرف دیگر را به پیمان صلحی با هم پیمان خود فرا خواند او قبول خواهد كرد مگر آنكه،آن هم پیمان در جنگ با دین باشد. هر جمعیت صاحب دیاری است كه در آن سكونت دارد». ‌«این كتاب از ظالم و خطاكار حمایت نخواهد كرد. هر كس از مدینه بیرون رود یا در آن بماند ایمن خواهد بود. خدا و رسول پناه دهنده به هر نیكوكار و پرهیزگاری هستند مگر آنكه از او ستم یا خطایی سرزند.»

[1] . نكـ: فتوح البلدان، ص20؛ سبل الهدی و الرشاد، ج3، ص485.
[2] . دلائل النبوه، ج2، ص538.
[3] . تاریخ الطبری، ج2، صص397 ـ 396؛ دلائل النبوه، بیهقی، ج2، صص 540 ـ 539؛ فتح الباری، ج7، ص 295؛ طبقات، ج1، ص240.
[4] . نكـ: مدینه شناسی، ج1، صص 32 ـ30؛ مساحت مسجد4200 ذرع است كه مساوی است با 186/2071 متر.
[5] . تاریخ الطبری، ج2، ص397.
[6] . طبقات الكبری، ج1، ص240؛ سیر تاریخی تغییر و تحولات مسجد را بنگرید در نوشته دیگر ما با عنوان آثار اسلامی مكه و مدینه، تهران، نشر مشعر، 1377.
[7] . بعد از غزوه بدر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ (به فرمان جبرئیل) دستور داد تا تمام این درها جز در خانه امام علی ـ علیه السّلام ـ به مسجد، مسدود شود. (سُدوّ الابواب الا باب علی) نكـ: الصحیح، ج4، ص94؛ دلائل الصدق،ج1، صص 22 ـ 21.
[8] . سبل الهدی و الرشاد، ج3، ص533.
[9] . السیره النبویه، این هشام، ج2، ص 505 ـ 504.
[10] . نك: تاریخ جرجان، ص 96، مختصر تاریخ دمشق، ج9، ص139.
[11] . نك: طبقات الكبری، ج3، ص 56.
[12] . وفاء الوفاء، ج1،ص268؛ المستدرك، ج3، ص14؛ المعجم الكبیر، ج24، ص137.
[13] . تقسیم به دو بار بسته شدن عقد مؤاخاه در: سبل الهدی، ج3، ص527؛ تاریخ الخمیس، ج1، ص353. (از فتح الباری و ابن عبد البر)آمده است.
[14] . برخی نیز اخوت با برادران انصاری را پایدار داشتند درباره بلال و ابورویحه انصاری، نك: اسیره النبویه، ابن هشام، ج2، ص507؛ در تاریخ المدینه،ج3، ص1056ـ1054.
[15] . برخی نیز اخوت با برادران انصاری را پایدار دانسته‌اند، درباره بلال و ابورویحه انصاری، نك: اسیره النبویه، ابن هشام، ج2، ص507 در تاریخ المدینه،ج3، ص1056ـ1054.
[16] . به روایت ابن اسحاق رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:«تآخَوْا فی الله اخوین ثم اخذ بِید علی‌بن‌ابی طالب، فقال: هذا اخی» اسیره النبویه، ابن هشام،ج2، ص505(به ادامه بحث نگاه كنید).
[17] . نك: وفاء، ج1، ص128؛ السیره الحلبیه، ج2، ص20؛ سبل الهدی و الرشاد، ج3، ص534؛ الصحیح، ج3، ص63ـ61(و ارجاعاتی كه در آنجا آمده است)؛ الغدیر، ج3، ص125ـ112(و ارجاعات همان جا)؛ به تصریح ابن عباس، رسول خدا در مدینه نیز علی ـ علیه السّلام ـ را برای اخوت با خود برگزید. نك: سبل الهدی و الرشاد، ج3، ص528.
[18] . انساب الاشراف، ج1، ص270.
[19] . انساب الاشراف، ج1، ص271.
[20] . تهذیب تاریخ دمشق، ج6، ص11ـ10.
[21] . الاستیغاب، ص400ـ401.
[22] . طبقات الكبری، ج1، ص238.
[23] . مجمع البیان، ج4، ص561.
[24] . انفال،75.
[25] . طبقات الكبری، ج1، ص238؛ سبل الهدی و الرشاد، ج3، ص528؛ باید توجه داشت كه درست در قسمت نخست همین آیه آمده است«والذین امنوا من بعد و هاجروا و جاهدوا معكم فاولئك منكم» یعنی تأكید بر اینكه آنها از شما هستند گرچه اولو الارحام حكم خاص خود را دارد.
[26] . ثقه الاسلام كلینی روایتی از امام صادق ـ علیه السّلام ـ آورده كه «اَخی رسول الله صلی الله علیه و آله بین سلمان و ابی ذر، و اشترط علی ابی ذر ان لایعصی سلمان» روضه الكافی، ص162؛ درباره آن نك: الصحیح، ج3، ص69ـ68.
[27] . انساب الاشراف، ج1، ص271.
[28] . ابن عباس می‌گوید: كه پس از آن «نصر و نصیحت» باقی ماند نك: سهل الهدی و الرشاد، ج3، ص535.
[29] . حجرات،10.
[30] . احزاب، 6؛ و نكـ : مجمع البیان، ج8، ص339؛ سوره احزاب در سال پنجم هجرت نازل شده است. البته وصیت مستثنی شده چنان كه حمزه در غزوه احد زیدبن‌حارثه را كه با وی عقد اخوت داشته وصی خود كرد. نك: السیره النبویه، ابن هشام، ج2، ص505.
[31] . الكامل ضعفاء الرجال، ج6، ص118.
[32] . بخاری، ج2، ص2.
[33] . الروض الانف، ج2، ص18؛ سبل الهدی و الرشاد، ج3، ص553 از همو.
[34] . این اصطلاح كاربردی در متون جاهلی ـ به جز یك مورد ـ نداشته است؛ ركـ:
W .Montgomery ،Watt Islamic PoLiticaL Thought ،p. lo.
اما در قرآن مكرر مورد استفاده قرار گرفته است، گاه به معنای «دین» و مواردی به معنای «جمعی كه بر یك دینند و به سوی یك نقطه در حركت‌اند و یك قصد واحد دارند» به كاررفته است. نقطه ثقل این لغت در استعمال متعدد، آن نفی تفرقه و وحدت در حركت و تصمیم‌گیری است.
[35] . انعام، 57؛ یوسف، 67،40.
[36] . مائده،50: آیا حكم جاهلیت را می‌جویند؟ برای آن مردمی كه اهل یقین هستند چه حكمی از حكم خدا بهتر است.
[37] . نساء، 59: ای كسانی كه ایمان آورده‌اید از خدا اطاعت كنید و از رسول و اولی الامر خویش فرمان برید و چون در امری اختلاف كردید اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، به خدا و پیامبر رجوع كنید. در این خیر شماست و سرانجامی بهتر دارد.
[38] . احزاب، 36: كه هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد كه چون خدا و پیامبرش در كاری حكمی كردند آنها را در كارشان اختیاری باشد، هركه از خدا و پیامبرش نافرمانی كند سخت در گمراهی افتاده است.
[39] . انفال، 46،20.
[40] . فتح، 17؛ حجرات، 15.
[41] . السیره النبویه، ابن هشام، ج2، صص504 ـ 501؛ السیره النبویه، ابن كثیر، ج2، صص323ـ320؛ السیره الحلبیه، ج2، ص96؛ إعلام الوری، ص45؛ عیون الاثر، ج1، صص262ـ260؛ ابو عبید، الأموال، (قاهره، 1353 ق)، صص 206ـ202؛ مجموعه الوثائق السیاسه فی العهد النبوی و الخلافه الراشده، صص 7ـ1؛ نثر الدر، ج1، صص223ـ222.
[42] . مكاتیب الرسول، ج1، صص263ـ241.
[43] . القوم علی رباعتهم ای: علی استقامتهم؛ یرید انهم علی امرهم الذی كانوا علیه؛ نكـ: مكاتیب، ج1، ص242.
[44] . نكـ: مكاتیب الرسول، ج1، ص243.
[45] . مولی القوم یعنی كسانی كه به لحاظ نَسَب جزو آن قبیله به شمار نمی‌آید اما به عقد و یا به آزاد شدن توسط آن قبیله، به عنوان مولای آن قوم شناخته می‌شود. رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمودند: مولی القوم منهم. و این تكلیف نیز بر اساس همان سخن بوده است.
[46] . این مفهوم آیه «وان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا ...» بود، حجرات، 9.
[47] . پشتوانه این اصل، آیه «انّ إكرمكم عند الله اتقیكم» است؛ حجرات، 13.
[48] . مكاتیب الرسول، ج1، ص261.ازکتاب آقای جعفریان اقتباس شده
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/20ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
كودكی و نوجوانی حضرت محمد(ص)
- تولد
عرب جاهلی، مبدأ تاریخ ثابت و منظمی نداشت، بلكه حادثه ای از حوادث مهم محلی مانند مرگ شخصیتی بزرگ و مشهور یا جنگی خونین بین دو قبیله را مدتی مبدأ تاریخ قرار می داد[1]. حتی همه قبایل عرب مبدأ تاریخ واحد نداشتند، بلكه هر قبیله ای حادثه ای را كه به نظر او مهم می آمد، مبدأ تاریخ قرار می داد[2].
هنگامی كه سپاه فیل به فرماندهی ابرهه، فرمانروای حبشه كه برای تخریب كعبه، به مكه حمله كرده بود[3]، به صورت خارق العاده و با قدرت نمایی غیبی خداوند شكست خورد ؛ این رویداد، دیگر حوادث آن روزگار را تحت الشعاع قرار داد و آن سال مدتها به عنوان عام الفیل مبدأ تاریخ قرار گرفت[4]. حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ در همان سال در مكه متولد شد[5].
این حادثه با توجه به برخی از قراین و شواهد از جمله هجرت حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ در سال 622 میلادی و نیز وفات آن حضرت كه در سال 632 میلادی و در سن 60 - 63 سالگی رخ داده، در حدود سال 569 - 570 میلادی بوده است[6].
- دوران كودكی و شیرخوارگی
حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ دو ماهه بود[7] كه پدرش عبدالله در بازگشت از سفر بازرگانی شام، در شهر یثرب درگذشت و در همان جا به خاك سپرده شد[8]. قرآن كریم از یتیمی او چنین یاد كرده است :
آیا (پروردگارت تو را یتیم نیافت و پناه داد و تو را گمشده یافت و هدایت كرد، و تو را فقیر یافت و بی نیاز كرد ؟[9]
نوزاد آمنه پس از نخستین روزهای تولد كه از شیر مادر استفاده كرد[10] مدت كوتاهی ثویبه - كنیز آزادشده ابولهب - او را شیر داد[11]. آن گاه طبق عادت عرب[12] او را به دایه ای به نام حلیمه سعدیه از قبیله بنی سعد بن بكر سپردند كه در بادیه زندگی می كرد[13]. حلیمه دو سال او را شیر داد[14] و تا پنج سالگی نگهداری كرد و سپس به خانواده اش تحویل داد[15].
گویا انگیزه سپردن كودك به دایه بادیه نشین، پرورش او در هوای پاك صحرا و دوری از خطر بیماری وبا در شهر مكه بوده است[16]. یادگیری زبان فصیح و اصیل عربی در میان قبایل بادیه نشین نیز انگیزه دیگری است كه از سوی برخی از مورخان معاصر عنوان شده است[17].
جمله ای از پیامبر اسلام با اشاره با اشاره به این موضوع نقل شده است كه شاید شاهد این انگیزه باشد :
من از همه شما فصیح ترم، چه، هم قرشی هستم و هم در میان قبیله بنی سعد بن بكر شیر خورده ام[18].
در برخی از منابع تاریخی درباره چگونگی انتخاب حلیمه برای دایگی، آمده است كه چون محمد یتیم بود، هیچ دایه ای حاضر نشد او را بپذیرد ؛ زیرا آنان می خواستند در برابر دایگی از پدر كودك كمك مالی دریافت كنند و چون حلیمه موفق به یافتن كودكی نشد، ناگزیر با وجود یتیمی محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ او را پذیرفت[19]. ولی نپذیرفتن محمد از طرف دایگان به خاطر یتیمی او قابل قبول به نظر نمی رسد ؛ زیرا :
1 - چنان كه گفتیم در تعدادی از منابع آمده است كه عبدالله چند ماه پس از تولد محمد درگذشت. بنابر این او در آن هنگام هنوز یتیم نشده بود.
2 - با توجه به موقعیت ممتاز و احترام بسیار بالای عبدالمطلب در مكه و ثروت فراوان او نه تنها دایگان از این امر سر باز نمی زدند، بلكه برای دایگی كودك چنین خانواده ای، سر و دست می شكستند.
3 - در بسیاری از منابع تاریخی كه این قضیه نقل شده، این بخش به چشم نمی خورد[20].
- درگذشت مادر و كفالت عبدالمطلب
آمنه پس از آن كه كودك خود را از حلیمه تحویل گرفت، همراه فرزندش و ام ایمن - كنیز عبدالله - با قافله ای به یثرب سفر كرد تا هم سر قبر همسرش عبدالله بروند و هم با دایی های او دیدار كنند[21]. پس از یك ماه توقف در یثرب، هنگام بازگشت به مكه، آمنه در منزلی به نام ابواء درگذشت و در همان جا به خاك سپرده شد. در آن هنگام محمد شش ساله بود[22]. ام ایمن او را با قافله به مكه آورد و به عبد المطلب تحویل داد[23]. عبد المطلب سر پرستی و كفالت او را به عهده گرفت و تا زنده بود، از فرزندزاده خود به خوبی نگهبانی می كرد و او را مورد تفقد و نوازش فوق العاده قرار می داد و می گفت: او رتبه والایی خواهد داشت[24].
- درگذشت عبدالمطلب و سرپرستی ابوطالب
محمد هشت ساله بود كه عبدالمطلب نیز درگذشت و كفالت او را به ابوطالب كه با عبدالله پدر محمد از یك مادر بودند، سپرد[25]. از آن روز ابوطالب سرپرستی محمد را به عهده گرفت. گر چه او پر عایله و تنگدست[26] اما مردی بزرگوار، با همت و مورد احترام و اطاعت مردم[27] و در میان قریش سرفراز بود[28]. او به محمد سخت علاقه مند بود، به طوری كه او را بیش از فرزندان خویش دوست می داشت[29].
فاطمه بنت اسد - همسر ابوطالب - نیز در سرپرستی و پرورش او نقشی مهم داشت و در این راه زحمت فراوان كشید. او نه تنها محمد را همچون مادری مهربان دوست می داشت، بلكه او را بر فرزندان خویش نیز مقدم می داشت. حضرت محمد هرگز زحمات او را فراموش نمی كرد و از او به عنوان مادر یاد می كرد[30].
- سفر به شام و پیشگویی راهب
در یكی از سالها ابوطالب همراه كاروان قریش برای تجارت عازم شام شد. بنا به تقاضای محمد (كه بر حسب اختلاف مورخان، در آن هنگام 8، 9، 12 یا 13 ساله بود) ابوطالب او را نیز به همراه خود برد. زمانی كه كاروان به بصری[31] رسید، در كنار صومعه ای به استراحت پرداخت. در آن صومعه راهبی به نام بحیرا زندگی می كرد كه عالم بزرگ مسیحیان بود. در میان جمعیت برادرزاده ابوطالب توجه وی را جلب كرد ؛ زیرا برخی از نشانه هایی را كه او درباره پیامبر موعود می دانست، در محمد مشاهده كرد. او پس از اندكی گفت و گو با محمد و طرح پرسشهایی از او از نبوت آینده محمد خبر داد و به ابوطالب سفارش كرد كه از او مراقبت و از گزند یهود حفظ كند[32]. تذكر چند نكته درباره این حادثه لازم است :
1 - این حادثه در برخی از منابع تاریخی و حدیثی به صورت مختصر و در برخی دیگر با شاخ و برگ و تفصیلات نقل شده است، اما اصل قضیه جای شبهه و تردید نیست ؛ زیرا قرآن مجید در آیات متعدد، پیشگویی پیامبران پیشین، از بعثت حضرت محمد را نقل كرده، بر آگاهی علمای اهل كتاب از نشانه های او و شناخت آنان در این زمینه تأكید می كند[33] و همچنین پیشگویی های متعدد اهل كتاب از بعثت پیامبر در كتب تاریخ و حدیث نقل شده است[34].
2 - نشانه هایی كه علمای اهل كتاب درباره محمد در اختیار داشتند، برخی مربوط به زندگی شخصی و ویژگیهای بدنی او (از قبیل یتیمی در كودكی، سیما، نام) و برخی دیگر، مربوط به ویژگیهای خانوادگی و قبیلگی او (مانند عرب بودن، ازدواج با زنی با شخصیت و....) بوده است. از بارزترین نشانه های بدنی حضرت، خال درشتی بین دو كتف او بوده كه خال نبوت یا مهر نبوت نامیده می شد[35].
3 - پیشگویی بحیرا تنها برای كاروانیان تازگی داشت ؛ زیرا نه تنها ابوطالب، بلكه سایر بستگان نزدیك محمد نیز از آینده درخشان او خبر داشتند[36].

[1] - برای آگاهی بیشتر درباره ی این حوادث ر . ك : مسعودی ، التنبیه و الاشراف ، ص 172 _ 181 ؛ دكتر محمد ابراهیم آیتی ، تاریخ پیامبر اسلام (چ 2 انتشارات دانشگاه تهران ، 1361 ) ، ص 26 _ 27 .
[2] - مسعودی ، مروج الذهب ، ص 27 .
[3] - شیخ طوسی ، الامالی ( قم : دارالثقافه ، ط 1 ، 1414 ه . ق ) ، ص 80 _ 82 ؛ بیهقی ، دلائل النبوه ، ترجمه محمود مهدوی دامغانی ، ص 94 _ 97 ؛ ابن هشام ، السیره النبویه ، ج 4 ، ص 44 _ 55 ؛ بلاذری ، پیشین ، ص 67 - 69 ؛ محمد بن حبیب بغدادی ، المنمق فی اخبار قریش ، تحقیق : خورشید احمد فارق ( بیروت : عالم الكتب ، ط 1 ، 1405 ه . ق ) ، ص 70 _ 77.
[4] - پیش از حادثه سپاه فیل ، قریش ، دركذشت قصی را كه شخصیتی بزرك و برجسته بود و برای نخستین بار قریش را به قدرت رساند مبدأ تاریخ قرار داده بود . ( ابن واضح ، تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 4 . )
[5] - كلینی ، اصول الكافی ( تهران : دار الكتب الاسلامیه ، 1381 ه . ق ) ، ج 1 ، ص 439 ؛ ابن واضح ، تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 4 ؛ مسعودی ، مروج الذهب ، ج 2 ، ص 274 ؛ مجلسی ، بحارالانوار ، ج 15 ، ص 250 _ 252 ؛ حلبی ، السیره الحلبیه ، ص 95 ؛ بیهقی ، پیشین ، ص 72 _ 73 ؛ ابن كثیر ، السیره النبویه ، ج 1 ، ص 201 ؛ محمد بن سعد ، الطبقات الكبری ، ج 1 ، ص 101 ؛ ابن اثیر ، اسد الغابه ، ج 1 ، ص 14 ، ؛ ابن هشام ، السیره النبویه ، ج 1 ، ص 167 ، الشیخ عبدالقادر بدران، تهذیب تاریخ دمشق ( بیروت : دار احیاء التراث العربی ، ط 3 ، 1407 ه . ق ) ، ج 1 ، ص 282 ؛ ابن اسحاق ، السیر و المغازی ، تحقیق : سهیل زكار ( بیروت : دارالفكر ، ط 1 ، 1398 ه . ق ) ص 61 .
[6] - علی اكبر فیاض ، تاریخ اسلام ( تهران : انتشارات دانشگاه تهران ، چ 3 ، 1367 ) ص 62 ؛ عباس زریاب ، سیره رسول الله (بخش اول از آغاز تا هجرت ) ( تهران: سروش ، چ 1 ، 1370 ) ، ص 86 _ 87 ؛ سید جعفر شهیدی ، تاریخ تحلیلی اسلام تا پایان امویان ( تهران : مركز نشر دانشگاهی ، چ 10 ، 1369 ) ، ص 37 .
در این كه آیا تولد حضرت ، دقیقا در همان عام الفیل اتفاق افتاده یا جلوتر یا عقب تر و نیز در تطبیق عام الفیل با سالهای میلادی ، احتمالات و نظریات دیگری ابراز شده است كه نقل آنها در این كتاب ضرورتی ندارد. برای آگاهی بیشتر ر . ك : محمد خاتم پیامبران ، ج 1 ، ص 176 ، 177 ؛ مقاله سید جعفر شهیدی ؛ رسولی محلاتی ، درس هایی از تاریخ تحلیلی اسلام ( قم : ماهنامه پاسدار اسلام ، 1405 ه . ق ) ج 1 ، ص 107 به بعد ؛ ابن كثیر ، السیره النبویه ، ج 1 ، ص 203 ؛ تهذیب تاریخ دمشق ، ج 1 ، ص 281 _ 282 ؛ سید حسن تفی زاده ، از پرویز تا چنگیز ( تهران : كتابفروشی فروغی ، 1349 ) ص 153 ؛ حسین مونس ، تاریخ قریش ، ( الدار السعودیه ، ط 1 ، 1408 ه . ق ) ، ص 153 _ 159 .
ضمنا برخی از مورخان اروپایی ، انگیزه لشكركشی ابرهه را كه در منابع اسلامی ، انگیزه مذهبی و رقابت بین كلیسای قلیس در یمن و كعبه در حجاز معرفی شده است ، كشورگشایی ، و حمله ابرهه به ایران از طریق شمال عربستان ، به تحریك دولت روم ، معرفی كرده اند . (فیاض، پیشین ، ص 62 ؛ ابوالقاسم پاینده ، مقدمه ترجمه فارسی قرآن مجید ، ص _ لز _ ) كه نیاز به بحث و بررسی جداگانه دارد و از گنجایش این كتاب بیرون است .
[7] - كلینی ، پیشین ، ص 439 ؛ ابن واضح ، پیشین ، ص 6 ؛ ابوالفتح محمد بن علی الكراجكی ، كنز الفوائد ( قم : دارالذخائر ، ط 1 ، 1410 ه . ق ) ، ج 2 ، ص 167 ، سن حضرت محمد را هنگام مرگ پدر ، هفت ماه و بیست و هشت روز نیز نوشته اند . ( محمد بن سعد ، الطبقات الكبری (بیروت : دار صادر ، ج 1 ، ص 100 ) ، برخی دیگر از مورخان ، درگذشت عبدالله را پیش از ولادت حضرت محمد نوشته اند . ( ابن سعد ، پیشین ، ص 99 _ 100 ؛ ابن اثیر ، اسد الغابه ، ج 1 ، ص 13 ؛ ابن هشام ، السیره النبویه ، ج 1 ، ص 167 ؛ الشیخ عبدالقادر بدران ، تهذیب تاریخ دمشق ، تألیف ابن عساكر (بیروت : دار احیاء التراث العربی ، ط 3 ، 1407 ه . ق ) ج 1 ، ص 284 . ) اما برخی از اسناد و شواهد ، روایت اول را تأیید می كند از جمله اشعار عبدالمطلب كه طی آن كفالت او را به ابوطالب سپرد :
اوصیك یا عبد مناف بعدی بمفـــــرد بید ابیه فرد
فارقه و هو ضـجیـج المهد فكنت كالامّ له فی المجد
( تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 10 ؛ ر . ك : ابن شهر آشوب ، مناقب آل ابی طالب (قم : المطبعه العلمیه ) ج 1 ، ص 36 ) .
[8] - تهذیب تاریخ دمشق ، ج 17 ، ص 282 ؛ ابن سعد ، پیشین ، ج 1 ، ص 99 ؛ مسعودی ، التنبیه و الاشراف ، ص 196 ؛ محمد بن جریر طبری ، تاریخ الامم و الملوك ( بیروت : دارالقاموس الحدیث ) ، ج 2 ، ص 176 ؛ ابن اثیر ، الكامل فی التاریخ ( بیروت : دار صادر ) ، ج 2 ، ص 10 .
[9] - الضحی (93 ) : 6 _ 8 .
[10] - تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 6 ؛ حلبی ، پیشین ، ج 1 ، ص 143 .
[11] - تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 6 ؛ طبرسی ، اعلام الوری ، ص 6 ؛ بیهقی ، پیشین ، ص 110 ؛ ابن اثیر ، اسد الغابه ، ج 1 ، ص 15 ؛ مجلسی ، بحارالانوار ، ج 15 ، ص 384.
[12] - حلبی ، پیشین ، ج 1 ، ص 146 .
[13] - تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 7 ؛ ابن هشام پیشین ، ج 1 ، ص 171 ؛ محمد بن سعد ، پیشین ، ص 110 ؛ مسعودی ، التنبیه و الاشراف ، ص 196 ؛ مروج الذهب ، ج 2، ص 274 ؛ طبرسی ، اعلام الوری ، ص 6 ؛ بیهقی ، پیشین، ص 101 _ 102 ؛ ابن كثیر ، السیره النبویه ، ج 1 ، ص 225 ؛ ابن اسحاق ، السیر و المغازی ، تحقیق : سهیل زكار ، ط 1 ، 1398 ه . ق ) ، ص 49 .
[14] - بلاذری ، انساب الاشراف ، تحقیق : محمد حمید الله ( قاهره : دارالمعارف ) ج 1 ، ص 94 ؛ مقدسی ، البدء و التاریخ ، ط پاریس ، 1903 م ، ج 4 ، ص 131 ؛ مجلسی
بحارالانوار ، ج 15 ، ص 401 ؛ ابن سعد ، پیشین ، ج 1 ، ص 112 .
[15] - تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 7 ؛ ابن شهر آشوب ، پیشین ، ج 1 ؛ بلاذری ، پیشین ، ص 94 ؛ مسعودی ، مروج الذهب ، ج 2 ، ص 275 .
[16] - ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، تحقیق : محمد ابوالفضل ابراهیم ( قاهره : دار احیاء الكتب العربیه ، 1961 ) ، ج 13 ، ص 203 ؛ مجلسی ، پیشین ، ص 401 .
[17] - جعفر سبحانی ، فروغ ابدیت ( قم : مركز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم ، چ 5 ، 1368 ) ، ج 1 ، ص 159 ، سید مرتضی جعفر العاملی ، الصحیح من سیره النبی الاعظم ( قم : 1400 ه . ق ) ، ج 1 ، ص 81 .
[18] - انا اعربكم ، انا قرشی و استرضعت فی بنی سعد بن بكر ( ابن هشام ، السیره النبویه ، ج 1 ، ص 176 و ر . ك : ابن سعد ، پیشین ، ص 113 ؛ حلبی ، پیشین ، ص 146 ؛ ابوسعید واعظ خرگوشی ، شرف النبی ، ترجمه نجم الدین محمود راوندی ، ( تهران انتشارات بابك ، 1361 ) ، ص 196 .
گفته شده در مدتی كه محمد نزد حلیمه در بادیه به سر می برد ، قضیه شق صدر پیش آمد . اما محققان و تحلیل گران تاریخ اسلام ، بنا به دلایل متعدد ، این موضوع را دور از واقعیت و از مجعولات می دانند . ( ر . ك : سید جعفر مرتضی عاملی ، الصحیح من سیره النبی الاعظم ، ج 1 ، ص 82 ، سید هاشم رسولی محلاتی ، درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام ، ج 1 ، ص 189 و 204 ؛ شیخ محمد ابوریه ، اضواء علی السنه المحمدیه ، ( مطبعه صور الحدیثه ، ط 2 ، ه . ق ) ج 1 ، ص 175 _ 177 ) .
[19] - ابن هشام ، پیشین ، ج 1 ، ص 171 _ 172 ؛ بلاذری ، پیشین ، ص 93 ؛ ابن سعد ، پیشین ، ص 110 _ 111 .
[20] - از آن جمله ابن شهرآشوب كه از محدثان بزرگ و برجسته است ، این قضیه را نقل كرده ، ولی موضوع یتیمی حضرت محمد به آن شكل كه گفته شده ، در آن نیست . ( مناقب آل ابی طالب ، ج 1 ، ص 121 ) .
[21] - سلمی ، مادر عبدالمطلب ، اهل یثرب و از قبیله بنی نجار بود ( بیهقی ، پیشین ، ج 1 ، ص 33 .
[22] - ابن اسحاق ، پیشیین ، ص 65 ؛ بلاذری پیشین ، ص 94 ؛ ابن سعد ، پیشین ، ص 116 ؛ ابن هشام ، پیشین ، ص 177 ، بیهقی ، پیشین ، ص 121 ؛ طبرسی ، پیشین ، ص 9 ، صدوق ، كمال الدین و تمام النعمه ، تصحیح علی اكبر غفاری (قم : موسسه النشر الاسلامی ، 1363 ) ج 1 ، ص 172 ؛ تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 7 ؛ الشیخ عبدالقادر بدران ، تهذیب تاریخ دمشق ، ج 1 ، ص 283 .
[23] - حلبی ، پیشین ، ج 1 ، ص 172 .
[24] - ابن هشام ، پیشین، ص 178 ، صدوق ، پیشین ، ج 1 ، ص 171 ؛ مجلسی ، پیشین ، ص 406 ؛ تاریخ یعقوبی ، ج 2 ص 9 .
[25] - ابن هشام ، پیشین، ص 189 ، مجلسی ، پیشین ، ص 406 ؛ طبری ، پیشین ، ج 2 ، ص 194 .
[26] تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 11 ؛ ابن سعد پیشین ، ج 1 ، ص 119 ؛ مجلسی ، پیشین ، 407 ؛ سهیلی ، الروض الانف ( قاهره : موسسه المختار ) ج 1 ، ص 193.
[27] - تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 11 ؛ جواد علی ، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام ، ( بیروت : دار العلم للملایین ، ط 1 ، 1968 م ) ج 4 ، ص 82.
[28] - ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، تحقیق : محمد ابوالفضل ابراهیم (قاهره ، دار احیاء الكتب العربیه ، 1962 م ) ج 15 ، ص 219 .
[29] - ابن سعد ، پیشین ، ج 1 ، ص 119 ، ابن شهرآشوب ، پیشین، ج 1 ، ص 36 ؛ مجلسی ، پیشین ، ص 407 ؛ شیخ عبدالقادر بدران تهذیب تاریخ دمشق ، ج 1 ، ص 285 .
[30] - تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 11 ؛ ابن ابی الحدید ، پیشین ، ج 1 ، ص 14 ؛ مقدمه اصول كافی ، ج 1 ، ص 453 .
[31] - قصبه ای در سرزمین حوران از توابع دمشق ( یاقوت حموی ، معجم البلدان ، ( بیروت : دار احیاء التراث العربی ، 1399 ه . ق ) ج 1 ، ص 441 ) .
[32] - این قضیه را مورخان و محدثان اسلامی در منابع زیر نقل كرده اند :
ابن هشام السیره النبویه ج 1 ص 191 - 193 ؛ محمد بن جریر طبری تاریخ الامم و الملوك ج 2 ص 195 ؛ سنن ترمذی ج 5 ؛ المناقب باب 3 ص 590 حدیث 2620 ؛ ابن اسحاق السیر و المغازی تحقیق سهیل زكار ص 73 ؛ محمد بن سعد الطبقات الكبری ج 1 ص 121 ؛ مسعودی مروج الذهب ج 2 ص 286 ؛ صدوق كمال الدین و تمام النعمه ج 1 ص 182 - 186 ؛ بلاذری انساب الاشراف ج 1 ص 96 ؛ بیهقی دلائل النبوه ترجمه محمود مهدوی دامغانی ج 1 ص 195 ؛ طبرسی اعلام الوری ص 17 - 18 ؛ ابن شهر آشوب مناقب آل ابی طالب ج 1 ص 38 - 39 ؛ ابن اثیر الكامل فی التاریخ ج 2 ص 27 ؛ ابن اثیر اسدالغابه ج 1 ص 15؛ شیخ عبدالقادر بدران تهذیب تاریخ دمشق تألیف حافظ ابن عساكر ج 1 ص 270 و 354 ؛ ابن كثیر سیره النبی ج 1 ص 243 - 249 و البدایه و النهایه ج 2 ص 229 - 230 ؛ حلبی انسان العیون (السیره الحلبیه ) ج 1 ص 191 ؛ مجلسی بحارالانوار ج 15 ص 409 .
[33] - بقره (2) : 41 ، 42 ، 89 ، 146 ؛ اعراف (7 ) : 157 ؛ انعام (6 ) : 20 ؛ صف (61 ) : 6 .
[34] - ر. ك : جعفر سبحانی، راز بزرگ رسالت، تهران كتابخانه مسجد جامع تهران،1358، ص 262 - 278 . در زمینه پیش گویی پیامبران پیشین در مورد پیامبر اسلام كتاب های مستقلی نوشته شده است كه به عنوان نمونه سه كتاب زیر را می توان نام برد :
محمد در تورات و انجیل تألیف پروفسور عبدالاحد داود ترجمه فضل الله نیك آیین ؛ مدرسه سیار تألیف شیخ محمد جواد بلاغی ترجمه ع ؛ و انیس الاعلام تألیف فخر الاسلام .
[35] - ابن هشام پیشین ج 1 ص 193 ؛ بیهقی پیشین ص 195 ؛ سنن ترمذی، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، بیروت، دار احیاء التراث العربی ، ج 5 ؛ المناقب باب 3 ص 590 حدیث 2620 ؛ شیخ عبدالقادر بدران تهذیب تاریخ دمشق ج 1 ص 278 ؛ ابن كثیر سیره النبی ج 1 ص 245 ؛ صحیح بخاری تحقیق الشیخ قاسم الشماعی الرفاعی ج 5 ص 28 باب 23 حدیث 71 .
[36] - تاریخ یعقوبی ج 2 ص 11 ؛ بلاذری انساب الاشراف ج 1 ص 81 ؛ اصول كافی ج 1 ص 447 .
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/20ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
همسران پیامبر اسلام(ص)

موضوع تعدد همسران پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ همواره یكی از مسائل مورد بحث در میان اندیشمندان مسلمان و غیر مسلمان بوده است كه در این راستا اندیشمندان و محققان با تمسك به دلائل عقلی و نقلی، بحث همسران پیامبر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

 

  خبرگزاري شبستان

13:58   سه شنبه 10 شهريور 1388  

 

پيامبر (ص) در آغاز بعثت به فرهنگ سازي اسلامي در ميان اعراب پرداخت

 

 

 

 

 

 

 

معارف: استاد حوزه علمیه قم فرهنگ ساري اسلامي را مهمترين اقدام رسول اكرم (ص) پيش از تبليغ و ترويج محتويات دين معرفي كرد.

 

 


حجت الاسلام امیرعلی حسنلو، استاد حوزه علمیه قم با اشاره به وضعیت معاش اجتماعی و فرهنگی اعراب قبل از بعثت پیامبر اسلام (ص) به خبرنگار شبستان گفت: پیش از مبعوث شدن پیامبر (ص)، اعراب بدون هیچ پشتوانه فرهنگی و اجتماعی با مشکلات عدیده ای مواجه بودند به طوری که امیرالمومنین (ع) در کتاب نهج البلاغه می فرمایند: "ولیس احد من العرب یقرء کتابا ولایدعی النبوه .."پیش از ظهور دین اسلام در عربستان، هیچ یک از اعراب قادر به خواندن کتابی نبودند وهیچ مدعی نبوت درمیان آنان نبود..اعراب از هر گونه آداب قابل تحسین بی بهره بودند".خداون اورا هنگامی که تاریکی وحشتناک جهان را فرا گرفته بود ومدت طولانی از زمان بعثت پیامبران می گذشت وغفلت عمومی تمام جهان وعرب را فرا گرفته بود برگزید واو با برانگیخته شدنش جهالنهارا زدود ودشمنیهارا تبدیل به دوستی کرد وتاریکیهارا تبدیل به نوروروشنی کرد..

وی تصریح کرد: اعراب در امور کشورداری و سیاست دولت متمرکزی نداشتند و به صورت قبیله ای اداره می شدند، این بی سامانی باعث نفوذ و سلطه حکومت های دیگر بر مردم عربستان شد تا جاییکه امپراطوریهای  ایران و روم بر اين منطقه حکمرانی می کردند.

مسئول  گروه تاریخ مرکز مطالعات حوزه علمیه قم، پیرامون اقدامات پیامبر اعظم (ص) بعد از مبعوث شدن به پیامبری اظهار داشت: دعوت به توحید نخستین اقدام حضرت محمد (ص) برای ترویج اسلام بود که به صورت تدریجی و از نزدیکترین بستگانش آغاز شد.چنانکه درآیات قرآن خطابهایی نسبت به پیامبران الهی هست که دعوت وارشادهارا ازخانواده واهل خود وخویشان شروع کنند وازپیرامون ومرکز به اطراف وافراد وهمسایه وبه همین ترتیب به جامعه وکل محل مورد نظر باید توجه شود واین مسئله کاملا امری منطقی وطبیعی هست (درقرآن نیز فرموده :وامراهلک باالصلاه و...)و(قوا انفسکم واهلیکم من النار...)یادرباره ی آیه ی حجاب پیامبر ابتدا اززنان خود وزنان مومنین این فرهنگ سازی را انجام می دهد درتمام مسائل اینگونه است ..

وی ادامه داد: پیامبر (ص) در سال های آغازین رسالت خود برای تبلیغ محتویات دین به فرهنگ سازی اسلامی پرداخت، فرهنگی که جز در سایه حرکت تدریجی تحقق نمی یافت. به همین دلیل پیامبر (ص) از آغاز رسالت زمان زیادی را به آمادگی روحی مردم برای پذیرش دین اسلام اختصاص داد.

حجت الاسلام حسنلو پيرامون فلسفه بعثت پیامبر (ص) در سنین میانسالی، اذعان داشت: با وجود اینکه علايم پیامبري از آغاز جوانی در وجود حضرت محمد (ص) نمایان بود به دلیل نامساعد بودن شرایط عربستان و مصالحی که مدنظرخداوند برای  پیامبر (ص)بود، ایشان در سن چهل سالگی به رسالت برگزيده شدند.

اين پژوهشگر حوزه دین، پیرامون نحوه عملکرد پیامبر (ص) پس از بازگشت از غار حرا، اظهار داشت: پیامبر اسلام پس از بازگشت از غار حراء به دلیل شرایط خاص حجاز وجوی که ازسوی مشرکان درمکه حاکم بودبه صورت مخفیانه به ترویج دین اسلام پرداخت به همین دلیل در ابتدا با در میان گذاشتن موضوع با نزدیکترین خويشان خود اقدام به تبلیغ دین کرد به این ترتیب حضرت علی (ع) و حضرت خدیجه (س) به عنوان نخستین زن و مرد مسلمان به دین اسلام گرویدند.

وي با اشاره به اعمال ويژه روز عيد مبعث گفت: به غیر از خواندن نمازهای مستحبی و گرفتن روزه، خواندن ادعیه مربوط به اين روز به صورت انفرادی توصيه شده است همچنين یک سری از اعمال نیز مانند شرکت در مراسم جشن مبعث و به طور کلی این قبیل مراسم ها که جنبه جمعی دارند باعث تقویت وحدت اجتماعی و از بین رفتن تفرقه می شوند، بر این اساس توجه به مناسبت های مذهبی علاوه بر تقویت بنیه دین داری در ایجاد وحدت موثر است.

پایان پیام/

 

 

 

   کد خبر :   88042409524947        سرويس : معارف        زمان :   14:00   يكشنبه 28 تير 1388

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

همسران پیامبر

 ازدواج از سنت‌هاي پیامبران الهی  است و در قرآن تأكيد فراوان بر آن شده و نيز پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ امت خود را به اين امر مبارك تشويق نموده‌اند. امّا خود آن حضرت در سنّ 25 سالگي با زني ازدواج نمود كه از هر لحاظ برازنده و شايسته آن حضرت بود، اگر چه مشهور است كه سن خديجه حدود 15 سال از سنّ پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بالاتر بوده است.[1]

ولي علامه جعفر مرتضي در مورد اين مطلب تشكيك كرده و اين مقدار فاصله سنّي را بعيد دانسته و نيز بكر بودن حضرت خديجه را تقويت نموده و گفته است كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ تنها شوهراو بوده، ‌البته، ‌با وجود اين كه قائل شديم حضرت خديجه از لحاظ سني از پيامبر بالا بوده و پيش از آن حضرت (پيامبر) شوهراني داشته باز خدشه‌اي به مقام خديجه نمي‌رساند. بلكه بر عكس حاكي از مقام معنوي است كه با اين شرايط همشأن و هم كفو پيامبر بودن و حتي آن حضرت در زمان حيات جناب خديجه با هيچ زني ازدواج ننمود. خديجه از قريش و طايفه بني‌اسد بوده و در شهر مكه از دنيا رفته و ظاهراً در قبرستان ابوطالب مدفون است. امّا ساير همسران پيامبر نيز كه هنگام رحلت آن حضرت 9 زن بودند، اكثراً از قبيله  قريش مي‌باشند به استثناي چند تن از آنها كه به لحاظ مصالح سياسي و اجتماعي و ديني و عاطفي از ساير قبايل انتخاب مي‌شدند، از جمله جويريه از قبيله بني مصطلق و صفيّه از دختران يهود بني‌قريظه و ماريه قبطيه كه كنيز آن حضرت بود، در انتخاب زنان پيامبر از طايفة قريش نيز اين مصالح مدنظر بوده است. از جمله عايشه و حفصه دختران ابوبكر و عمر به جهت تأمين جنبه عاطفي خانواده‌هاي آنان[2] به ازدواج پيامبر درآمدند.[3] زينب بنت جحش به جهت مصلحت ديني و به دستور خدا و براي از بين بردن سنت غلط حرمت ازدواج با زن پسرخوانده به ازدواج پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ درآمد.[4]

ام حبيبه كه زني تنها بود در ديار حبشه، شوهرش مسيحي شده بود، ‌به جهت تأمين نيازهاي روحي، ‌عاطفي به ازدواج پيامبر درآمد و ام سلمه به جهت تأمين مصالح اقتصادي فرزندان يتيمش به ازدواج پيامبر درآمد. در مورد محل دفن  همه ي زنان پيامبر مدينه است چون سكونت زنان پيامبر بعد از هجرت مدينه بوده اگر چه آن حضرت سوده، دختر زمعه را در مكه به ازدواج خود درآورد ولي زندگيش  در شهر مدينه بوده است.[5]

لذا به جز جناب خديجه، تمام زنان آن حضرت در مدينه و قبرستان بقيع مدفون هستند. و نسبت قبوري به آنها (زنان پيامبر) چون قبرستان باب الصغير در شام سند تاريخي معتبر ندارد.

در خاتمه بايد خاطر نشان شود كه تمام اولاد پيامبر اكرم از جناب خديجه[6] مي‌باشد، به جز ابراهيم كه از ماريه قبطيه است و از ساير زنان اولادي براي آن حضرت متولد نشده است و اولاد جناب خديجه به ترتيب سن عبارتند از: قاسم، رقيه، ام كلثوم، زينب، عبدالله و حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ، اگر چه در مورد رقيه و ام كلثوم اختلاف شده كه آيا فرزندان آن حضرت هستند يا دختر خوانده‌هاي آن حضرت كه دختران خديجه بودند و در خانه آن حضرت بزرگ شده‌اند. البته تمام اولاد آن حضرت به جز حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ در زمان حياتش از دنيا رفته‌اند.[7]



[1] . يعقوبي، تاريخ، ج اول، چ اول، بيروت، اعلمي، 1413 قرآن، ص 406؛ و طبري، تاريخ، ج 2، چ دوم، بيروت، دار الكتب العلميه، 1408 ق، ص 211 ـ 215.

[2] . يعقوبي، پيشين، ص 407 الي 4013.

[3] . چنان كه در تاريخ معروف است كه عمر به عثمان پيشنهاد نمود كه با دخترش كه شوهرش مرده بود، ازدواج كند ولي عثمان امتناع كرد، و عمر از اين كار عثمان رنجيده خاطر شد و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي نرم كردن دل عمر و جبران رنجش او با دخترش حفصه ازدواج نمود.

[4] . طبري، تاريخ، ج 2، چ 2، بيروت، دار الكتب العلميه، 1408، ص 211 ـ 215.

[5] . ابن حجر عسقلاني، الاصابه في تمييز الصحابه، ج 4، بيروت، دار الكتب العربي، ص 330.

[6] . مسعودي، مروج الذهب، ج 2، بيروت، دار المعرفه، ص 289؛ و طبري، پيشين، ص 211 ـ 215.

[7] . مسعودي، پيشين، ص 289.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

 

فلسفه تعدد همسران پیامبر(ص)

1. تعدادهمسران پيامبر

داده هاي تاريخ در مورد همسران پيامبر گرامي: ناگفته نماند اين داده ها عمدتاً يا حتي تمامي آن مربوط به همسراني است كه با پيامبر زندگي كردند و رابطه ي زناشوئي داشتند غير از همسراني كه در حدّ عقد، يا هبة يا خواستگاري باقي مانده اند.

1 - حضرت خديجه دختر خويلد از طايفه ي قريش و از بزرگان و سادات قبيله ي بني اسد، او زني بود كه قبل از ازدواج با پيامبر دو شوهر ديگر جدا، جدا اختيار كرده بود كه هر يك آن ها فوت كرده بودند و از هر دوي آن ها فرزند داشت و در حالي كه پيامبر گرامي جواني 25 ساله بود خديجه خود زني حدوداً 40 ساله، حضرت خديجه از ايشان خواستگاري نمود و قاصد فرستاد كه ميل ازدواج با محمد امين (صلي الله عليه وآله) را دارد و اين زندگي مشترك بدون ورود هيچ زني ديگر تا 25 سال ادامه يافت يعني حضرت رسول به سن 50 سالگي و حضرت خديجه به 65 سالگي رسيد تا اين كه بعد از آزادي از شِعب أبي طالب، ايشان همراه حضرت ابوطالب رحلت نمودند[1].

2 - سودة دختر زمعه از طايفه ي قريش و از قبيله ي عامريّة كه درگير با پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) بودند لكن او از جمله افرادي بود كه از قبيله ي جدا و همراه همسر خود اسلام آوردند و به حبشه هجرت نمودند لكن همسر ايشان بنابر نقلي مسيحي گشت آن گاه هر دو به مكه بازگشتند ولي بعد از مدتي همسر سوده يعني سكران پسر عمر جان به جان آفرين واگذارد، حال سوده ي جداي از قبيله و مهاجرت كرده، همسر مرده هم گرديد، يعني پايگاه اجتماعي قبيله اي و خانوادگي هر دو را از دست داد، تنها پناه گاه او جامعه ي كوچك و مظلوم اسلامي مكه است. در اين زمان است كه به پيشنهاد همسر عثمان بن مظعون تن به اين ازدواج مي دهد يعني خوله بنت حكيم وقتي پيامبر را بي همسر ديد و آن طرف سودة را چنين يافت اقدام به اين عمل نمود و در كنارش پيشنهاد ازدواج با عايشه دختر ابوبكر از بزرگان قوم بني تميم را نيز داد. جالب است بدانيم برادر سوده وقتي از اين ازدواج باخبر شد، از شدّت غضب مشتي از خاك را بر سر خود ريخت.[2]

3 - عايشه تنها زن باكره ي پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله)، دختر ابوبكر خليفه ي اول كه از مسلمانان مكّي و سالمندان قبيله ي بني تميم بود ايشان در كودكي بعد از رحلت حضرت خديجه در مكه به عقد نبي مكرّم درآمد ولي بعد از مهاجرت و رسيدن به سنّ بلوغ آن هم به اصرار ابوبكر در مدينه در حدود سال سوم هجري به خانه ي پيامبر رفت.[3]

4 - حفصه دختر عمر خليفه ي دوم، او نيز اگر چه سِنّ چنداني نداشت لكن شوهر او به خاطر اصابت جراحت در جنگ بدر به شهادت رسيد، عمر وقتي دخترش را بي همسر يافت، در پي شوهر دادن او برآمد ابتدا به سراغ عثمان و ابوبكر رفت كه هر دو جواب منفي دادند; جهت ابراز ناراحتي و اعتراض از آن ها نزد نبي مكرّم رفت، حضرت وقتي با اين جريان مواجه گرديد، و از طرفي اين عمل عمر خود تعريض به نبي مكرّم نيز بود، تن به اين ازدواج با همسر شهيد را داد و دلجوئي از اندك مهاجرين همراه پيامبر از مكه به مدينه را انجام داد.[4]

5 - زينب دختر خزيمه هلاليّة مشهور به مادر مساكين و محل رجوع فقراء و دردمندان بود ايشان نيز قبل از ازدواج با پيامبر، دو همسر ديگر برگزيده بود كه همسر دوم او در جنگ احد در سپاه اسلام بود و زخمي گرديد بعد از مدتي شهيد شد در اين موقع كه زينب جزء اندك مهاجرين قبل از بدر به مدينه است پيامبر از او خواستگاري مي كند، در جواب عرض مي كند هر آن چه را پيامبر برگزيدند قبول دارم، البته بعد از ازدواج فقط مدت كوتاهي (گويند بين سه يا 8 ماه) زنده ماند و او همچون خديجه (سلام الله عليها) جزء دو همسري بودند كه در حال حيات پيامبر، رحلت كردند.[5]

6 - هند، مشهور به أم حبيبه قريشي از خاندان بني اميّه، لكن جزء ايمان آورندگان به پيامبر است او و همسرش دو بار به حبشه هجرت كردند و براي بار دوم كه به مكه برگشتند مواجه با هجرت نبي مكرم (صلي الله عليه وآله) مي شوند كه بعداً با مشكلات جان كاه خودشان را به مدينه مي رسانند نهايت همسر بزرگوارشان در جنگ احد زخمي و بعد از مدتي شهيد مي گردند حال هند زني خسته از رنج سفرهاي طولاني و مكرّر همراه با وحشت و اضطراب به حبشه و از آن جا به مدينه است زني سال خورده و همسر مرده مي باشد، در اين هنگام پيامبر پيرمرد و حدود پنجاه و پنج سال به سراغ او مي رود و بخانه اش مي آورد.[6]

7 - رَمْلة مشهور به ام حبيبه، دختر رأس الشيطان يعني ابوسفيان، كسي كه بر خلاف پدر و برادرانش ومادرش، به اسلام ايمان آورد و به خاطر دين خدا رنج سفر به حبشه را متحمل گرديد و متأسفانه همسر خويش را در اين سفر از دست مي دهد وقتي نبي مكرّم از اين حادثه باخبر مي شود پيكي را نزد نجاشي پادشاه حبشه جهت خواستگاري از امّ حبيبه مي فرستد، و مرحوم نجاشي نيز با احترام نبي مكرّم (صلي الله عليه وآله) از طرف ايشان مهر گران قيمت را براي ام حبيبه قرار مي دهد و نهايت در سال هفتم هجري ام حبيبه وارد مدينه و به خانه ي رسول خدا (صلي الله عليه وآله) مي رود. در اين جريان ابوسفيان سخت برآشفته مي شود و كلمات زشتي را اداء مي كند.[7]

8 - زينب بنت حجش قريشي و از خاندان نوفل، و دختر عمه ي رسول گرامي، رسول خدا اول از او براي زيد بن حارث پسر خوانده ي خود خواستگاري مي كند، زينب ناراضي است تا اين كه متوجه مي شود خدا به اين موضوع رضايت دارد تن در مي دهد ولي توفيق در زندگي حاصل نمي گردد، و نهايت منتهي به طلاِ مي شود; حال زينب سر خورده از ازدواج، زينبي كه حاضر به زندگي با زيد، غلام آزاد شده گرديد، ولي عملا در زندگي شكست خورد از طرفي در اين موقع خدا براي شكستن خرافه ي منع ازدواج با همسر پسر خوانده و منع ازدواج با همسر غلام آزاد شده براي بزرگ مردان خاندان و قبايل، پيامبرش را امر مي كند تا با زينب ازدواج كند.[8]

9 - جويرة دختر حارث رئيس قبيله ي بني المصطلق. در ميان سال پنجم و ششم هجري وقتي جنگي به واسطه ي توطئه اي كه اين قوم عليه مسلمين بنا كرده بودند درگرفت همسر جويرة كشته و خودش اسير مسلمين مي گردد ايشان بعد از تثبيت اسارتش خودش را با عقد و قرارداد مكاتبه (كه بحث مفصل در فقه دارد) به صورت كنيز مكاتبه ي يكي از انصار درمي آورد تا بتواند در مسير زمان با اداي بهاي خود آزاد گردد، لكن از آن جائي كه زني با هوش و خوش رفتار ... بود خدمت رسول خدا (صلي الله عليه وآله) رسيد تا در پرداخت بهاي او به مولايش از حضرت كمك بستاند، حضرت فرمودند آيا حاضري اگر بهاي آن را بپردازم در عوض به عقد من درآئيد، جويرة قبول نمود و بعد از طي مراحل، ازدواج سر گرفت و جويرية از اسارت درآمد و در پي آزادي و ازدواج او با رسول خدا، حارث پدر جويرة رئيس قبيله به همراه جمع كثيري از قبيله اسلام آوردند.[9]

10 - ميمونه دختر حارث هلالية در مكه حضور دارد نزديك هاي سال هفتم هجري شوهرش فوت مي كند در همين زمان نبي مكرّم اسلام جهت اداي حجّ عمره ي سه ماهه بر حسب قرارداد قبلي با قريش، در مكه مشرّف است عباس عمومي پيامبر گرامي (صلي الله عليه وآله) و شوهر خواهر ميمون وساطت مي كند تا ميمونه را از تنهائي و از سرزمين شرك برهاند و به همراه خويش به عنوان همسر به مدينه ببرد حضرت قبول فرمودند.[10]

11 - صفيّة آخرين همسر عقدي كه به خانه ي رسول خدا آمد دختر حي بن اُخطب و از سلاله ي هارون برادر موسي (عليهما السلام) است از ناحيه ي پدري و مادري به قبايل يهود بني نظير و بني قريظه متصل است، قبل از نزاع بين مسلمين و آن دو قبيله شبي در خواب ماه را مي بيند كه از طرف مدينه به دامن او افتاده است و جريان را به شوهرش اطلاع مي دهد، شهور يهودي او و دشمن كينه توز نبي مكرّم (صلي الله عليه وآله) چنان سيلي به صورتش مي زند كه بعد از مدتي كه اسير گرديد روي او نيلي بود و سپس به صفيّه مي گويد قصد همسري پادشاه مدينه را نموديد. مدتي مي گذرد بعد از مرگ شوهرش در جنگ به اسارت مسلمين درمي آيد كنيز و اسير مسلمين و سهم نبي مكرم مي گردد پيامبر گرامي او را مخيّر به رجعت نزد قوم و قبيله ي يهودي خويش مي كند و يا اين كه مسلمان شود آن گاه به عقد نبي مكرّم (صلي الله عليه وآله) درآيد صفيّة دومي را غنيمت مي شمارد اسلام مي آورد و همسر حضرت مي گردد اين در حالي است كه قبل از اين دو بار ازدواج نموده بود. صفيّه شيفته و عاشق گداخته ي نبي مكرّم بود.[11]

3. تعدد همسران از نگاه قرآن

قرآن مجيد در سوره ي احزاب، آية 50، آزادي ازدواج متعدد براي نبي مكرم را جهت رفع حرج و مشكلات از پيامبر برشمرده است و در همين سوره در جريان ازدواج زينب دو نمونه از حرج را ذكر كرد و فرموده ما عروسي با زينب دختر جحش را بر تو لازم دانستيم، تا حرج از مؤمنين رفع شود و آن رفع و برداشتن دو قانون خرافي بود يكي منع ازدواج يا همسر پسر خوانده ديگر منع ازدواج با همسر غلام براي آزاده به خاطر وجود قانون تفاوت طبقاتي، ولي يك قاعده ي كلّي را آيه ي 50 سوره ي احزاب با توجه به آيه ي 37 بيان کرده و آن اين كه ازدواج هاي پيامبر برای رفع حرج و مشكلات بود و نمونه اي از مشكلات را اجتماعي، فرهنگي ذكر فرمود و بقيه ي ازدواج ها نيز از همين قبيل بود.

بهترين دليل عملي و واقعي و مشهود بر اين كه ازدواج هاي پيامبر از روي هوس راني و حرم سراسازي و توهين به زن نبود نحوه و سن و شرايط پيامبر و همسران ايشان مي باشد زيرا:

1- آن حضرت بهترين دوران و عنفوان جواني را مجرّد بودند تا سن 25 سالگي و بعد هم كه ازدواج نمود، با زني اگر چه عزيز و بزرگوار و محبوب خداست، لكن از نظر جنسي زني است كه اوج غرور او گذشت، زيرا در چهل سالگي قرار دارد، علاوه دو شوهر نيز از قبل نمود و از هر يك فرزندي داشت و حضرت با اين همسر تا اواخر عمر خود و تا پايان عمر زنش زندگي كرد.

2-كساني كه عشق فراوان به زن دارند و تمايل زيادي ابراز مي كنند عاشق جمال و زينت نيز بوده علاقة اين قبيل مردم بيشتر به زن جوان و زيبا چهره اي است كه در اوائل جواني به سر مي برند و لكن هيچ يك از اين ويژگي ها در خصوصيات روحي پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نمودار نيست.

آن حضرت در ازدواجهاي خود به هيچ يك از اين امور مقيد نبود لذا بعد ازدواج با عايشه كه سن كمي دارد با زنان بيوه ازدواج مي كنند و هم چنين پس از ازدواج با ام حبيبه كه زن جوان و زيبايي بوده با پيرزني از كار افتاده (زينب دختر حجش كه حدود 50 سال داشته) ازدواج مي كند پس به وضوح روشن است كه اين چنين گزينش ها در ازدواج ملاك آدم هاي بوالهوس و شهوتران نيست.[12]

به علاوه اينكه او خود به صراحت زنان خويش را از هر زينت و تجملي نهي مي فرمود و آنها را از بين طلاق و زهد در دنيا و ترك زينت و تجمل مخير مي فرمود و قرآن از اين قصه خبر مي دهد.[13]

و اصولاً روحية انزجار از زينت و تجمل نمي تواند از خصوصيات روحي يك مرد حريص به زنان و شهوتران باشد.

3- عايشه را در سنّي به عقد درآورد كه هيچ استعداد همسري نداشت (يعني كمتر از نه سال) و لذا سال ها بعد از عقد آن هم به اصرار ابوبكر به خانه بود.

4-پیامبر اين بانوان را در بحراني ترين و پرمشغله ترين زمان به عقد درآورد يعني در حال رهبري 70 جنگ و سريّه و ... .عهده دار بود چنانکه پس از استقرار کامل اسلام ازطرف خدا منع شد.

3. تعدد زوجات ازنظرفرهنگ اجتماعي جزیره العرب

دربرخی از فرهنگها چنين ازدواجهايي مرسوم وکاملا مقبول وعادی است.درزمان پيامبراکرم (ص)چنين ازدواجی منحصر به آن حضرت نبوده بلکه عرب چنين سنتی داشته وافراد ديگری نيز زنان متعددی داشتند.وبا دختران جوانتری ازدواج می کردند. .چنانکه، درميان زنان عرب زندگی با هوو(زن دوم وسوم وچهارم و(صيغه ی موقت بی نهايت)بسيار عادی است، درحالیکه درفرهنگ ما امری ناپسند تلقی می شود،اگر مردی چنین ازدواجی کند،درميان فاميل بانفرت به او می نگرندوزنان فاميل وهمسايه وبيگانه اورا ،قسی القلب ترين مرد دنيا می دانندونفرت عمومی به نسبت به او پیدا می شود..ازاين روی خداوند قانون وضع کرده ما بايد با معيار قانون الهی حرکت کنيم نه فرهنگ عاميانه، خصوصا در مسائلی که راه روشن است وقرآن راه را بيان کرده.هرکس قدرت ازدواج داشته باشد وشرايط برای اوفراهم باشداگرنکند به خود ظلم کرده وازنعمت و حقی که خداوند داده بهره نبرده است.درصورتی که از راه شرعی وقانونی درزمینه ی ازدواج صورت نگیرد ازراه خلاف رواج خواهد یافت که منجر به شیوع نا هنجاری وفساد عمومی خواهد شد،خداوند راه حل مشکلات را قرار داده تا حریم خانواده حفظ شود وامنیت اجتماعی بیشتر ومحکمتر گردد.

 

درباره ی ازدواجهای پیامبربرخی ازپیش زمينههاو نگاهای منفی نیز وجود دارد، نگاهی که مستشرقان با الهام از مسیحیت به خورد مسلمانان داده اند که تعدد زوجات ظلم به زن و...است که از اندیشه های فمنیسیم نیز بی تاثیر نبود مباحث قوم گرایی  يعني سنجش فرهنگ وهنجارديگر اقوام با معيار فرهنگ اقوام دیگرآداب وسنن عرب با روم وایران ، که ازنظر برخی ازرشته ها مثل علوم اجتماعيدرست نیست[14].

براي مطالعه بيشتر مراجعه کنید به :

1-     تفسير الميزان ج 4، ص 307 تا 314، نشر جامعه مدرسين،

2-     تفسير نمونه، ج 17، ص 381 تا 390

3-     پژوهشي در عصمت معصومان،نشر پژوهشگاه فرهنگ .

 

 

 



[1]ـ البته اخيراً يكي از مورخين شعيه با توجه به شواهد و قرائن تاريخي كه وارد گرديده است معتقد به باكره بودن حضرت خديجه شدند هم چنان كه در سن آن نيز قول ديگري ارائه دادند.

[2]ـ اسدُالغانه، في معرفد الصحاب، همان، ج 5، ص 484. الاستيعاب، همان، ص 1867. الكامل في التاريخ، همان، ج 1، ص 655، 657. السيرة النبويّه، همان، ج 4، ص 293، 298.

[3]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 501، 504. الاستيعاب، همان، ج 4، ص 1881، 1815.

[4]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 466. الاستيعاب، همان، ج 4، ص 1853.

[5]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 560، 588. الاستيعاب، همان، ج 4، ص 1920، 1921.

[6]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 525، 526. الاستيعاب، همان، ج 4، ص 1811، 1812.

[7]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 573، 574. الاستيعاب، همان، ج 4، ص 1843، 1929.

[8]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 463، 465. الاستيعاب، همان، ج 4، ص 1849، 1852.

[9]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 419، 422. الاستيعاب، همان، ج 4، ص 1804، 1805.

[10]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 550، 551. الاستيعاب، همان، ج 4، ص 1914، 1918.

[11]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 490، 491. الاستيعاب، همان، ج 4، ص 1871، 1873. در همه ي اين موارد از سيرة النبويّه و الكامل في التاريخ و نقش عايشه در تاريخ اسلام نيز استفاده كرديم به همان مأخذ.

[12] . علامه طباطبايي، فرازهايي از اسلام، ص 174 ـ 179، جمع آوري و تنظيم سيد مهدي آيت اللهي نشر جهان آرا، الميزان، ج 4، ص 195 ـ 196، مؤسسه اسماعيليان.

[13] . سورة احزاب، آية 29.

[14]ـ گيدنز، آنتوني، جامعه شناسي عمومي، چ دوم، 1374، نشر في، ترجمه ي: صبوري، منوچهر، ص 36، 47، ص 798 گوثر، و، كوتب، فرهنگ علوم اجتماعي، چ اول، 1376، انتشارات مازيار، ويراستار، زاهدي مازندراني، محمدجواد، ص 667.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
عصر پيامبر صلى اللّه عليه وآله بود. آن حضرت در مدينه به سر مى برد. روزى ، مرد يهودى كينه توز و گستاخى به محضر آن حضرت آمد و به تمسخر گفت ((السّام عليك )) (مرگ بر تو).
پيامبر مهربان صلى اللّه عليه وآله در پاسخ وى تنها به اين جمله اكتفا كرد: ((بر تو باد)).
ياران پيامبر صلى اللّه عليه وآله از گستاخى يهودى سخت ناراحت شدند، و به پيامبر عرض كردند: او به جاى سلام به شما جسارت كرد و گفت : مرگ بر شما. بنابراين ، اجازه بدهيد تنبيه اش كنيم .
پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود: (( نه ، شما كارى نداشته باشيد، ولى منتظر بمانيد كه همين امروز مار سياهى گردن آن يهودى بى ادب را از پشت ميگزد، و همين موجب كشته شدن او خواهد شد، و در نتيجه او به كيفر خود مى رسد.))

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

 

اميرعلی حسنلو

شايسته سالاري و جوان گرايي در سيره پيامبر اعظم ـ صلي الله عليه و آله وسلم

شايسته سالاري، يعني سپردن مديريت کارها به کساني که به بهترين وجه آن کار را انجام دهند و با بهترين شيوه ها اين مهم را ایفا و از عهده کارها به خوبي برآيند، به گونه اي که با مديریت شايسته مورد تحسين و رضايت عمومی واقع شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

 

پیامبر واعتراض مردم

استيضاح يعني توضيح خواستن، اين واژه امروز كاربردي سياسي داشته و بار معنايي آن غالباً سلب مسئوليت از مسئول اجرايي يا ابقاء مجدد اوست. و آنچه امروزه كاربرد دارد متفاوت است با كاربرد پيشين آن و هرگز درصدر اسلام چنين كاربردي نداشته است. و به كار بردن آن درباره پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ صحيح نيست!

درباره رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بايد بدانيم كه هيچ كس حق استيضاح او را نداشته است. چون نه خداوند متعال چنين اجازه‌اي را به كسي داده و نه مسلمين چنين حقي را داشتند كه او را در مورد كارهايش استيضاح كنند مگر اينكه كسي از جايگاه و منزلت معنوي آن حضرت ناآگاه باشد. در اين صورت نيز حق استيضاح براو ثابت نبوده. يا اينكه از منافقين متظاهر به ايمان باشد.

مقامي كه رسول خدا در پيشگاه خداوند دارد اقتضاي چنين برخوردي را نداشته است. خداوند مسلمين را دستور مي‌دهد كه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول ...»[1] اطاعت كنيد از خداوند و پيامبر و «النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم...»؛[2] پيامبر از مؤمنين به خودشان اولي‌تر است. آيه اول كه اطاعت از پيامبر را در طول اطاعت از خداوند و مساوي با آن بر مسلمانان واجب نموده است. اين آيه به كرات در قرآن كريم تكرار شده و ولايت مطلقه رسول خدا را به مسلمين اظهار نموده آيات: «و من يُطع الله و الرسول ...»[3] و «من يطع الرسول فقد اطاع الله»[4] تأكيد قرآن بر اطاعت مطلقه از پيامبر و قرار گرفتن اطاعت از رسول در رديف اطاعت از خداوند چه پيامي، مي‌تواند داشته باشد؟

به نظر شما برادر محترم با اين توصيف استيضاح رسول مورد رضايت خداوند است؟ آيا رسول خدا از طرف مردم مسئوليت داشت تا او را استيضاح كنند؟ در تمام هستي از آدم تا خاتم برترين پيامبران خدا و كاملترين انسان چه نقصي مي‌تواند داشته باشد تا استيضاح شود؟[5] جامعه‌اي كه رسول خدا در آن مبعوث شد غرق جهالت و بت‌پرستي بود. در چنين جامعه‌اي هرگز استعداد و لياقت نبود تا او را استيضاح كند، بنابراين استيضاح كنندگان كه قرآن آنها را مذمت نموده است مورد خشم و غضب خداوند بوده و وعده عذاب سخت داده شده‌اند: «والذين يؤذون رسول الله لهم عذابٌ اليم».[6] استيضاح و امثال آن نسبت به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ يكي از مصاديق نافرماني و اذيت آن حضرت محسوب مي‌شود كه مرتكبين اين جرم گرفتار عذاب دردناك خداوند خواهند بود.

با همه مقام و مرتبه اعلي انسانيت و عبوديت و نبوت كه براي رسول خدا در پيش خداوند وجود دارد و مردم از اين مقام غافل بودند و گاهي به پيامبر اكرم خرده مي‌گرفتند و به كارهايش اعتراض مي‌نمودند و پيامبر اكرم با برخورداري از مقام رفيع صبر و سعه صدر اينگونه رفتار را ناديده مي‌گرفت و چشم پوشي مي‌نمود. نمونه‌هايي روشن از مخالفت و اعتراض برخي از مردم كم‌ظرفيت به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در گوشه‌هايي از تاريخ ضبط شده و سرانجام معترضين منافق روشن گرديده كه ذيلاً به برخي از آنها اشاره مي‌شود:

1. رسول خدا غنايم حنين را در بين قريش تقسيم نمود و همه آن را مختص قريش قرار داد، كه در تاريخ معروف است كه براي تاليف قلوب افرادي چون ابوسفيان بوده است. فقط اندكي از آن را به انصار اختصاص داد. عده‌اي از انصار از اين رفتار رسول خدا خشمگين شدند و اين حال به رسول خدا روشن شد. و رسول خدا در بين آنها حاضر شد و با سخناني آنها را از گفتارشان پشيمان نمود و يكصدا همه گريسته و از كردارشان توبه نموده و اظهار پشيماني نمودند.[7]

در همين روز يكي از مردم گفت با غنايم چه كردي؟ منظورش اين بود كه چرا اينگونه تقسيم كردي؟ پيامبر فرمود چگونه ديدي؟ او جواب داد عدالت را رعايت نكردي، رسول خدا غضبناك شد و فرمود: «واي بر تو اگر من عادل نباشم و عدالت در پيش من نباشد چه كسي مي‌تواند ادعاي عدل كند و چه كسي به پاي عدالت من مي‌تواند برسد.» اين مرد يكي از افراد خوارج بود كه به دست اميرالمؤمنين كشته شد.[8]

در انعقاد صلح حديبيه كه بين رسول خدا و نماينده قريش منعقد شد، عمر خليفه دوم از انعقاد اين صلح ناراضي بود و به پيامبر اعتراض نمود و او را استيضاح نمود.[9] در جريان عبدالله بن ابي نيز كه پيامبر اكرم به خاطر رعايت حال فرزندش كه از سربازان فداكار رسول خدا بود و قوم او نيز از انصار بودند عمر به رفتار و برخورد ملايم پيامبر نسبت به عبدالله بن ابي اعتراض مي‌نمود و اين مورد خوشايند پيامبر نبود.[10]

از اينگونه اعمال ناشايست در لابه‌لاي اوراق تاريخ صدر اسلام احتمال دارد وجود داشته باشد كه نمونه‌هايي از آن ذكر شد و شما براي مطالعه بيشتر مي‌توانيد به تاريخ يعقوبي، و تاريخ پيامبر اسلام آيتي مراجعه كنيد.

در پايان نتيجه مي‌گيريم كه استيضاح و اعتراض به پيامبر در طول تاريخ صدر اسلام از طرف برخي يا از روي ناداني و يا از روي تكبر و نخوت انجام گرفته و هر كس نسبت به آن حضرت و يا كارهايش معترض شده عاقبت شومي داشته است مگر اينكه توبه نمايد. در غير اينصورت از دين خارج گشته است چون تمام كارهاي رسول خدا از طرف خداوند از طريق وحي تأييد شده است.[11]


[1] . آل عمران، 32؛ مائده، 92؛ نور، 54.

[2] . احزاب، 6؛ در سوره حجرات آيه 2 به مؤمنين خطاب شده كه حق نداريد صدايتان را بلندتر از صداي پيامبر كنيد. و در سوره حج آيه 68 مجادله با پيامبر گناه شمرده شده است. غافر، 35؛ رعد، 13؛ انعام، 121؛ انعام، 25.

[3] . نساء، 69.

[4] . نساء، 80.

[5] . چون استيضاح در جايي معني پيدا مي‌كند كه فردي در انجام مسئوليت خود كوتاهي كرده باشد. آيا رسول خدا در انجام مسئوليت خود نسبت به مردم كوتاهي داشته است كه استيضاح شود. بنابراين استيضاح كنندگان محكوم به عدم رعايت حقوق رسول و مصداق آزاردهندگانش هستند كه خداوند آنها را تهديد كرده است.

[6] . توبه، 61.

[7] . شيخ مفيد الارشاد، چ اول، قم، آل البيت، 1413، ص 148؛ يعقوبي، تاريخ، ج 1، ص 426، ترجمه آيتي، چون پيامبر اكرم هيچ حقي را از هيچ فردي سلب و ضايع نكرده است او به قدري در عدالت ورزي دقيق بود كه حقوق حيوانات را نيز مراعات مي‌نمود فلذا نمي‌توان درباره آن حضرت چنين فكري نمود چون سرچشمه زلال عدالت اوست چنانكه به آن اعتراض كنند فرمود: وَيلك اذا لم يكن العدل عندي فعندَ من يكون، شيخ مفيد،‌ارشاد، ص 149.

[8] . شيخ مفيد، پيشين، ص 148 و 149.

[9] . آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، چ ششم، تهران، دانشگاه، 1378، ص 378 و 381.

[10] . همان، ص 359.

[11] . نجم، 3 و 4: «ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي».

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

ارتباط رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تنها با شيعه ممكن است، چون بر اساس آيات قرآن و روايات شيعه اثني عشري (دوازده امامي) است كه به آيه مودت و آيه تطهير و آيه اكمال دين و اتمام نعمت كه ولايت علي بن ابي طالب است معتقد است، شيعه معتقد است رسالت پس از رحلت پيامبر از طريق امامت استمرار دارد، و معتقد است جانشينان بر حق پيامبر علي و فرزندان معصوم علي از فاطمه هستند، كه نام و القاب و دوره امامت آنها روشن است، امام دوازدهم شيعه مهدي در غيبت است و پيامبر در روايات متعدد غيبت و قيام او را به مسلمانان گوشزد كرده كه در منابع معتبر شيعه و سني روايات مهدي موجود است[1].

از اين روي اگر امروز در بين فرقه هاي اسلامي ارتباطي با رسول اكرم وجود داشته باشد بر اساس آيات قرآن، «قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي…»

اي پيامبر بگو به مردم من از شما براي رسالتم مزد و پاداش نمي خواهم جز مودت و عشق ورزي به خويشان (امام علي ـ عليه السلام ـ و فرزندان حضرت زهرا و خود آن حضرت) مودت همراه با اطاعت از آنها (ائمه) مورد نظر قرآن است. آيا امروز غير از شيعه با اهل بيت پيوندي دارد، پيامبر اكرم در بياني فرموده «من در ميان شما دو چيز گرانبها به يادگار مي گذارم مادامي كه پيروي از آن دو را بر خود لازم بدانيد گمراه نمي شويد آن دو كتاب خدا و خاندان من هستند»[2]

از اين روي تنها شيعه است كه با تاكيد بر پيروي از ائمه با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مرتبط است قرآن ميراث بزرگ نبوت و عترت ميراث پايدار و دوم پيامبر در ميان شيعه دو بال حركت به سوي تعالي است كه غير از شيعه هيچ يك از فرقه ها به اهل بيت پيامبر تاكيد ندارد چون حيات قرآن نيز در گرو اطاعت و عقيده به امامت است، امام حسين براي زنده ماندن سنت پيامبر قيام كرد كه رهبر شيعه است، امام مهدي جهان را پر از عدل و داد مي كند رهبر شيعه است و امروز فقهاي شيعه پيرو سنت نبوي و احياگر سنت و سيره پيامبرند.

اگر بخواهيم به خوبي ارتباط فرقه هاي اسلامي خصوصا شيعه را با پيامبر استنباط كنيم بايد به سيره نبوي مراجعه كنيم و ادامه سيره نبوي را در پيشوايان شيعه بررسي كنيم و ببينيم كدام يك از رهبران فرقه هاي اسلامي به سيره نبوي عمل كرده اند، رهبران شيعه و امامان معصوم شيعه بزرگترين پيروان و عاملان سيره نبوي هستند امام علي در نهج البلاغه به امت اسلام دستور مي دهد كه از سيره پيامبر پيروي كن.[3] و خودش در تمام ابعاد زندگي به آن حضرت اقتدا مي كند.

امام حسين ـ عليه السلام ـ در ابتداي قيام خود مي فرمايد: اسير بسيرة جدي…[4]

ساير ائمه نيز چنين بوده اند. رهبران و فقهاي بزرگ شيعه همچون امام خميني در عصر حاضر مصداق روشن از پيروان سيره نبوي بوده اند… .



[1] . شمس الدين ابن فلكان و عياث الاعيان, ج3, ص316, (بيروت دارصادر) 1978 و ابن هجر عسقلاني الصواعق المحرقه, ص208 و بسياري از علماي اهل سنت درباره امام مهدي كتابهاي مفصل نوشته اند.

[2] . صحيح مسلم, ج4, صحيح ابي داود (به نقل از بحارالانوار مجلسي, ج23، ص108, تمام علماي اهل سنت اين روايت را نقل كرده اند, ابن اثير در نهايه و… مي توانيد مراجعه كنيد

[3] . نهج البلاغه, خطبه 160.

[4] . مجلسي, بحارالانوار, ج44, ص328 و ابن شهر آشوب، مناقب, ج4, ص89.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
وصیّت پیامبر درباره‌ی خلافت امیرالمؤمنین علی‌(علیه السلام) از موضوع‌های آشکار و مسلّم‌اسلامی است که بزرگان صاحب اعتبار شیعه و سنی‌، آن را به روش‌های گوناگون نقل‌کرده‌اند. آنان گفته‌اند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از آغاز بعثت تا واپسین روزهای عمر، در مکان‌ها وزمان‌های گوناگون‌، علی ابن ابی طالب‌(علیه السلام) را به عنوان جانشین و امام پس از خود، معرفی و سفارش کرده است‌.
اینک به چند نمونه از کلام اهل سنت در این زمینه اشاره می‌کنیم‌:

1. حدیث «الانذار فی یوم الدار»:
ابن جریر طبری در تاریخ خود از ابن عباسمی‌نویسد که علی ابن ابی طالب گفت‌: وقتی آیه‌ی «وانذر عشیرتک الاقربین‌»[66] برپیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل شد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) مرا خواند و گفت‌: حدود چهل نفر از خویشاوندان مرابرای خوردن طعام دعوت کن‌. من چنین کردم و حمزه و عباس و ابولهب و... را دعوت‌کردم‌. سپس پیامبر(علیه السلام) در میان این جمع‌، دستور الهی را که جبرییل بر آن حضرت آورده‌بود، اجرا کرد. وی به ایشان گفت‌: ای فرزندان عبدالمطلب‌! خداوند به من فرموده است‌شما را به سوی او فرا خوانم و رسالت خویش را از خویشان خود، آغاز کنم‌. پس هر کس‌از شما مرا در این امر یاری کند، برادر و وصی و جانشین من در میان شماست‌. هیچ کس‌از ایشان به پیامبر(صلی الله علیه و آله) پاسخی نداد و از ترس‌، به او پشت کردند. در این حال‌، من که‌جوان‌ترین آنان بودم‌، گفتم‌: ای نبی خدا! من تو را در انجام رسالت یاری می‌کنم‌. پسدست مرا گرفت و گفت‌:
ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم‌، فاسمعوا له و أطیعوا.[67]
این‌، برادر و جانشین من در میان شما است‌. پس سخنان او را بشنوید و از او پیروی‌کنید.
علی ابن ابی طالب گفت‌: پس همه ایستادند و در حالی که می‌خندیدند، به‌ابی‌طالب گفتند: به تو دستور داد که به سخنان پسرت گوش فرا دهی و ازاو پیروی کنی‌.

2. هیثمی در «مجمع الزوائد» می‌آورد:
عن عبد الله بن مسعود، قال‌: استتبعنی رسول الله‌(صلی الله علیه و آله وسلم) لیلة الجن فانطلقت‌معه حتی بلغنا أعلی مکة فخط‌ّ لی خطاً (و ساق الحدیث الی ان قال‌) قال‌: ـ ای‌النبی‌(صلی الله علیه و آله وسلم) ـ انی وعدت أن یومن بی الجن والانس‌، فاما الانس فقد آمنت‌بی‌، و اما الجن فقد رأیت‌، قال‌: و ما أظن أجلی الا قد اقترب‌، قلت‌: یا رسول‌الله الا تستخلف أبابکر؟ فأعرض عنی فرأیت أنه لم یوافقه‌، فقلت‌: یا رسول‌الله ألا تستخلف عمر؟ فأعرض عنی فرأیت أنه لم یوافقه‌، فقلت یا رسول الله‌ألا تستخلف علیاً؟ قال‌: ذاک والذی لا اله الا هو ان بایعتموه و أطعتموه‌أدخلکم الجنة اکتعین‌. قال رواه الطبرانی‌.[68]
عبدالله بن مسعود می‌گوید: پیامبر(صلی الله علیه و آله) مرا فراخواند تا در پی او بروم‌... پس من در پی‌او روان شدم‌، تا این‌که به بلندترین مکان رسیدم‌. پس نوشته‌ای را برای من مرقوم‌فرمود. (تا این‌جا که می‌گوید) پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: همانا به من وعده داده شده است که‌همه‌ی جن و انس به من ایمان آوردند. پس انسان‌ها به من ایمان آوردند، ولی جن‌ریاکارانه عمل کرد. و گمان می‌کنم آشکارتر از این باشد، مگر این که وعده‌ی داده‌شده نزدیک است‌. گفتم‌: ای رسول خدا! آیا ابابکر را به جانشینی خود برمی‌گزینی‌؟پس از من روی گرداند که فهمیدم با این امر موافق نیست‌. گفتم‌: ای رسول خدا! آیاعمر را جانشین خود انتخاب می‌کنی‌؟ پس از من روی گرداند، که فهمیدم با این امرنیز موافق نیست‌. من گفتم‌: ای رسول خدا! آیا علی را به جانشینی خود برمی‌گزینی‌؟فرمود: اوست و سوگند به آن کسی که جز او خدایی نیست‌! اگر با او بیعت کنید و از اوپیروی کنید، همگی شما را به بهشت می‌برد.

3. احمد بن حنبل در مسند خود از جابر بن سمره به سند خویش چنین نقل می‌کند:
قال رسول الله‌(صلی الله علیه و آله وسلم) : لا یزال الدین قائماً حتی یکون اثنا عشر خلیفة من‌قریش‌.[69]
پیامبر فرمود: دین پیوسته پایدار است تا این‌که دوازده خلیفه از قریش بیایند.
این روایت‌، سندی محکم بر حقانیت مذهب شیعه‌ی اثنی عشری به شمار می‌رود که‌نخستین ایشان‌، علی بن ابی طالب و آخرین آنان‌، مهدی است‌. این روایت‌، نشانه‌ی‌بطلان دیگر مذاهب نیز هست‌؛ زیرا این روایت بر اعتقاد اهل عامه به خلفای راشدین‌چهارگانه یا پنج گانه (به همراه حسن بن علی‌(علیه السلام))، قابل انطباق نیست‌. در این فرض‌،شمار خلفای چهارگانه یا پنج گانه کم‌تر است‌. در خلافت بنی امیه یا بنی العباس نیزشمارشان بیشتر است‌. مذاهب دیگر مانند: اسماعیلیه‌، فطحیه و زیدیه نیز چنین مشکلی‌دارند.
هیثمی در مجمع الزوائد خود از سلمان روایت می‌کند:
قال سلمان‌: یا رسول الله ان لکل نبی وصیا فمن وصیک‌؟ فسکت عنی فلماکان بعد رأنی فقال‌: یا سلمان فأسرعت الیه‌، وقلت لبیک‌، قال‌: تعلم من وصی‌موسی‌؟ قلت‌: نعم‌، یوشع بن نون‌، قال‌: لم‌؟ قلت‌: لانه کان اعلمهم یومئذ (قال‌)فان وصیی و موضع سرّی و خیر من أترک بعدی و ینجز عدتی و یقضی دینیعلی بن ابی طالب‌[70] (قال‌) رواه الطبرانی‌.
سلمان می‌گوید از پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرسیدم‌: همه‌ی پیامبران وصی داشتند. پس چه کسی‌وصی شماست‌؟ پیامبر چنین پاسخ داد: آیا وصی موسی را می‌شناسی‌؟ گفتم‌: بله‌،یوشع بن نون است‌. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: چرا او وصی موسی بود؟ گفتم‌: برای این که اودر آن هنگام‌، داناترین آنان بود. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: پس همانا وصی من و محرم‌اسرار من و بهترین کسی که پس از من باقی می‌ماند و خواسته‌های مرا برآورده‌می‌کند و دین مرا برپا می‌دارد، علی بن ابی طالب است‌.
هیثمی می‌گوید: این روایت را طبرانی نیز نقل کرده است‌.

4. حدیث منزلت‌:
این روایت‌، متواتر است‌. گفته شده است چون‌پیامبر(صلی الله علیه و آله)، مدینه و مرکز حکومتی مسلمانان را به قصد غزوه‌ی تبوک‌،ترک می‌فرمود، علی‌(علیه السلام) را جانشین خود در مدینه قرار داد. در این زمینه‌،صحیح بخاری در کتاب «بدء الخلق‌» در باب غزوه‌ی تبوک‌، به سند خود ازمصعب بن سعد روایت می‌کند:
أن رسول‌اللَّه‌(صلی الله علیه و آله وسلم) خرج الی تبوک واستخلف علیاً(علیه السلام) فقال‌: أتخلفنی فی‌الصبیان و النساء؟ قال‌: الا ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الاأنه لا نبی بعدی‌.[71]
همانا پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای شرکت در غزوه‌ی تبوک از مدینه بیرون رفت و علی‌(علیه السلام) را به‌عنوان جانشینی خود برگزید. پس فرمود: آیا برای حفظ بچه‌ها و زنان در مدینه‌،جانشین من می‌شوی‌؟ آیا رضایت می‌دهی که تو برای من به منزله‌ی هارون برای‌موسی‌(علیه السلام) باشی که هنگام خروج موسی‌، برادرش هارون‌، جانشین وی بود. بااین‌تفاوت که پس از موسی‌، پیامبر دیگری می‌آمد، ولی پس از من‌، پیامبری نخواهد آمدو تو وصی آخرین پیامبر هستی‌؟
صحیح ترمذی نیز این روایت را به دو طریق نقل می‌کند؛ یکی از طریق سعید بن‌المسیب عن سعد أبی وقاص و دیگری از جابر بن عبداللَّه که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به علی‌(علیه السلام)فرمود: «أنت منی بمنزلة هارون من موسی الا لا نبی بعدی‌».[72]

5. حدیث ثقلین‌:
این حدیث یکی از نیرومندترین دلایل بر جانشینی علی ابن ابی‌طالب‌(علیه السلام) است که درتواتر آن بین علمای شیعه و اهل سنت‌، اجماع وجود دارد. صحیح‌مسلم در کتاب «فضائل الصحابه‌» در باب «فضائل علی ابن ابی طالب‌(علیه السلام)» به سند خود ازیزید بن حیان روایت می‌کند:
من و حصین بن سبره و عمر بن مسلم نزد زید بن ارقم رفتیم‌. پس حصین به او گفت‌:ای زید! تو پیامبر(صلی الله علیه و آله) را بسیار دیده‌ای وحدیثش را شنیده‌ای و در غزوه‌ها همراه او بوده‌و پشت سر او نماز خوانده‌ای‌. برای ما بگو که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) چه شنیدی‌؟ زید گفت‌: روزی‌که از مکّه برمی‌گشتیم‌، در محلی بین مکّه و مدینه به نام خم در حالی که خطبه می‌خواندو حمد و ثنای خداوند می‌گفت و موعظه می‌کرد، گفت‌:
ای مردم‌! آگاه باشید! همانا من انسانی هستم که گمان می‌رود مرگم نزدیک باشد.پس باید فرستاده‌ی پروردگار را اجابت کرد. همانا من در میان شما دو شی‌ء گران‌بهاباقی می‌گذارم‌. نخستین آن‌، کتاب خداست که در آن‌، هدایت و نور است‌. پس کتاب‌خدا را بگیرید و به آن چنگ زنید. زید می‌گوید: پس پیامبر(صلی الله علیه و آله) برانگیخت (مردم را)به سوی کتاب خدا و آنان را به سوی آن فراخواند. سپس فرمود: و دیگری اهل بیت‌من است که یادآوری می‌کنم به شما خدا را درباره‌ی اهل بیت خود (این جمله را سهمرتبه تکرار فرمود). پس حصین از زید پرسید: اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) چه کسانیهستند؟ آیا زنان پیامبر نیز اهل بیت او به شمار می‌روند؟ گفت‌: زنان او، اهل بیتش به‌شمار می‌روند، ولی اهل بیت او کسانی هستند که پس از او، صدقه بر آنان حرام است‌.حصین پرسید: ایشان چه کسانی هستند؟ زید گفت‌: آنان آل علی‌(علیه السلام) و آل عقیل و آل‌جعفر و آل عباس‌اند. حصین پرسید: آیا صدقه بر همه‌ی اینان حرام است‌؟ زید گفت‌:آری‌.[73]

ابن حجر هیثمی در کتاب «الصواعق المحرقه‌» همین مضمون‌ها را از پیامبر(صلی الله علیه و آله)می‌آورد و می‌گوید که در آن بیماری که به درگذشت ایشان انجامید، فرموده است‌.[74]
درباره‌ی سند این حدیث باید گفت این حدیث را بزرگان صحابه‌ی پیامبر(صلی الله علیه و آله) مانند:علی‌(علیه السلام)، ابی‌ذر، جابر بن عبداللَّه انصاری‌، زید بن أرقم‌، أبی سعید الخدری‌، زید بن‌ثابت‌، حذیفه بن اسید الغفاری و...روایت کرده‌اند. مناوی در «فیض القدیر»[75] و ابن‌حجر هیثمی در «الصواعق المحرقه‌»،[76] بیش از بیست طریق برای این روایت‌، نقل کرده‌که خود، دلیلی بر تواتر آن است‌.
درباره‌ی دلالت این حدیث نیز باید گفت با رعایت قرینه‌های قطعیه و شواهد آشکارکه در متن روایت پیچیده شده است‌، این روایت را می‌توان روایتی محکم دانست‌.قرینه‌هایی مانند این گفته‌های پیامبر(صلی الله علیه و آله): «انما انا بشر یوشک ان یأتی رسول ربی فاجیب‌»،«انّی تارک فیکم الثقلین او خلیفتین‌[77] او فانظروا کیف تخلفونی فیهما[78] او کیف تخلفونی‌فیکم الثقلین‌» و «و لا تقدموهما فتهلکوا و لا تعلموهما فهم اعلم منکم‌»،[79] بر این مطلب‌،دلالت دارند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)، کتاب و اهل بیت‌: را جانشین خود قرار داده و امّت را ترک‌کرده است‌. پس همانا افضل و اعلم اهل بیت‌: پیامبر(صلی الله علیه و آله)، علی‌(علیه السلام) است‌. ابن حجرهیثمی که در ردّ شیعه کتابی به نام «الصواعق المحرقة علی البدع و الزندقة ـ یعنی بهم‌الشیعة ـ» نوشته است‌، درباره‌ی این حدیث‌، این گونه می‌آورد:
تنبیه‌، سمی رسول اللَّه‌(صلی الله علیه و آله وسلم) القرآن و عترته‌، ثقلین لان الثقل کل نفیس و خطیرمصون‌، و هذان کذالک اذ کل منهما معدن للعلوم الدینیة و الاسرار و الحکم‌العلیة و الاحکام الشرعیة و لذا حث رسول‌اللَّه‌(صلی الله علیه و آله وسلم) علی الاقتداء و التمسک‌بهم و التعلم منهم و قال‌: الحمد للَّه الذی جعل فینا الحکمة اهل البیت‌.[80]

تنبیه و آگاهی‌:
رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، قرآن و عترت خود را ثقلین نامید؛ برای این که هرشی‌ء نفیس و گران‌بها و بزرگ‌، در امان است و این دو (قرآن و عترت‌) نیز این چنین‌هستند؛ زیرا هر کدام از آن‌ها، معدن علوم دین و اسرار و حکمت‌های الهی و احکام‌شرعی هستند. به همین دلیل‌، پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر پیروی و آموختن از آن‌ها دستور فرمود وتحریک کرد. وی فرمود: حمد از آن خدایی است که درما، حکمت اهل بیت‌: راقرار داد.
در پایان باید گفت این ادّله‌، گوشه‌ای از دلایل خلافت و جانشینی بلافصل امام‌علی‌(علیه السلام) بوده و همه‌ی آن‌ها مورد تأیید علمای اهل سنت است‌.[81]

احادیث فراوانی از پیامبر اسلام درباره‌ی نکوهش یزید بن معاویه وارد شده‌است‌، که همگی منقطعه و معضوله‌[82] بوده و هیچ اعتباری ندارد. در این زمینه چه‌پاسخی دارید؟
کاظم شیخ الاسلام زاده‌

این شبهه‌، بی‌پایه و اساس است‌. برای روشن شدن بحث‌، احادیثی را که شبهه کننده‌،نام برده است مورد نقد و بررسی قرار می‌دهیم‌. این نقد، دو مرحله دارد:
1. کسانی که در کتاب‌های خویش‌، این احادیث رانقل کرده‌اند.
2. بحث رجالی این احادیث‌.

حدیث اول‌:
«لایزال امر امتی قائماً بالقسط حتی یثلِمَه‌ُ رجل من بنی امیه یقال له یزید».این حدیث افزون بر «البدایة و النهایة‌»،[83] در دیگر کتاب‌های اهل تسنن مانند: «اطراف‌الحدیث النبوی‌»[84] «سیر اعلام النبلاء»، «مجمع‌»،[85] «اتهاف‌»[86] و «کنزالعمال‌»[87] نیزآمده است‌. بنابراین‌، حدیث یاد شده هیچ‌گاه معضوله نبوده‌،[88] بلکه از رواج گسترده‌ایبرخوردار است‌. درباره‌ی بحث رجالی این حدیث نیز باید گفت که کتاب «سیر اعلامالنبلاء»، این حدیث را از ولید بن مسلم و او از الاوزعی و او از مکحول و او نیز از ابی‌عبیده نقل کرده است که درباره‌ی ولید بن مسلم ابوالعبیان می‌گوید: «ندیدم کسی را مثل‌او»[89] و «او ثقه است و گفته‌اش‌، حجّت‌».[90] ابوالقاسم الرازی درباره‌ی او می‌گوید: «وی‌صالح الحدیث است‌.»[91] احمد بن حنبل نیز می‌گوید: «در شامات‌، عاقل‌تر از ولید بن‌مسلم ندیده‌ام‌.»[92] محمد بن سعد درباره‌ی الاوزعی می‌گوید: «او ثقه بوده است‌، کثیرالعلم و حدیثش‌، حجت‌.»[93] بخاری درباره‌ی او می‌گوید: «نیست مثل او.»[94] احمد بن‌حنبل نیز می‌گوید: «او در حدیث و فقاهت‌، صلاحیت امامت را دارد.»[95] درباره‌ی‌مکحول نیز در کتاب «سیر اعلام النبلاء» آمده است‌: «او ثقه است و او را از بزرگان‌حدیث می‌شمارند.»[96] ابوعبیده را نیز ابن حجر توثیق کرده است‌.[97]

حدیث دوم‌:
«اول من یغیر سنتی رجل عن بنی‌امیه یقال له یزید». این حدیث افزون‌بر کتاب «تاریخ دمشق‌» در دیگر کتاب‌های اهل سنت مانند: «سیر اعلام النبلاء»،[98]«صحیحه‌»،[99] «الجامع الصغیر»،[100] «کتاب الاوئل‌»،[101] «ذکر اخبار اصفهان‌»،[102]«کنزالعمال‌»،[103] «تاریخ دمشق‌»[104] و «البدایة و النهایة‌»[105] آمده است‌.
صاحب کتاب «سیر اعلام النبلاء» درباره‌ی سلسله‌ی راویان این حدیث می‌گوید که‌عوف اعرابی از مهاجر ابی فحله و او از ابوالعالیه و او نیز از ابوذر نقل می‌کند. نسایی‌درباره‌ی عوف اعرابی می‌گوید: «اوثقه است و ثابت‌.»[106] در جایی دیگر نقل می‌کند: «اوثقه است و مکثر.»[107] ابوبکر بن داوود درباره‌ی ابوالعالیه می‌گوید: «پس از صحابه کسی‌مانند ابوالعالیه به قرآن داناتر نیست‌.»[108] عاصم نیز می‌گوید: «او کثیر الصلاة و روزه‌داربود».[109]

.هند بنت عتبه در شهادت حمزه‌؛ عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) نقشی نداشت و احادیثی‌که بر مثله کردن و درآوردن جگر حمزه به دست هند، دلالت دارند، ضعیف وگاهی مقطوع السند است‌
کاظم شیخ الاسلام زاده‌

این سخن که «هند بنت عتبه‌» در کشته شدن و مثله کردن «حمزه سیدالشهداء»، هیچنقشی نداشته‌، بسیار بی‌پایه و اساس است‌؛ زیرا این واقعه در بسیاری از کتاب‌های‌تاریخی آمده است‌. برای پاسخ به این شبهه‌، به نشانه‌هایی از تاریخ‌های معتبر نگاشتهشده و مورد پذیرش اهل سنت اشاره می‌کنیم‌:
بخش نخست شبهه این است که هند در کشته شدن حمزه‌(علیه السلام) به دست وحشی‌،نقشی نداشته است‌. در «سیره‌ی ابن هشام‌» این‌گونه آمده است‌:
هند ـ همسر ابوسفیان ـ که پدر وی‌، عتبه در بدر کشته شده بود، هنگامی که وحشی رادید، وی را تحریض کرد و به او گفت‌: ای وحشی‌! اگر عموی محمد(صلی الله علیه و آله) (حمزه‌) رابکشی‌، ما همه در بندگی تو کمر می‌بندیم و هر چه تو را باید از مال می‌دهیم‌.[110]

«طبری‌» در تاریخش نقل کرده است‌:
هند، دختر عتبه هرگاه وحشی را می‌دید، می‌گفت‌: «ابوالاسود، انتقام ما را بگیر!» وابوالاسود کنیه‌ی وحشی بود.[111]
در کتابی دیگر نیز نقل شده است‌:
هند، حیله و وسیله‌سازی را برای انتقام پدرش ترک نمی‌کرد، تا وحشی را که غلام‌حبشی بود، در اختیار گرفت‌. مالک وحشی‌، «جبیر بن مطعم‌» بود. هند به او گفت‌: اگریکی از این سه نفر؛ علی‌(علیه السلام)، محمد(صلی الله علیه و آله) و حمزه‌(علیه السلام) را بکشی‌، تو را آزاد می‌کنم‌.وحشی در پاسخ گفت‌: محمد(صلی الله علیه و آله) را که یارانش فرا گرفته‌اند. علی‌(علیه السلام) نیز هنگام جنگ‌،مواظب اطراف خویش است‌، ولی حمزه چون می‌جنگد، دیگر چیزی جز رقیب روبه‌رونمی‌بیند. پس من او را انتخاب می‌کنم‌.[112]

بخش دوم شبهه‌، درباره‌ی مثله کردن حمزه سیدالشهداء(علیه السلام) است‌. این شبهه نیز به‌دلیل اجماع همه‌ی تاریخ‌نگاران بر مثله شدن بدن حضرت حمزه سید الشهداء(علیه السلام) به‌دست هند بنت عتبه رد می‌شود. اینک به شماری از این تاریخ‌نگاران اشاره می‌کنیم‌:
ابن اثیر می‌گوید:
هند رفت و شکم حمزه‌(علیه السلام) را بشکافت و جگر وی را بیرون آورد و پاره‌ای از آن را دردهان نهاد و جوید و نتوانست فرو ببرد. بعد آن را دور انداخت و آن روز هر زینت و زیورکه با وی بود، از خود باز کرد و به وحشی داد.[113]
نزدیک به همین معنا در «سیره‌ی ابن هشام‌»،[114] «طبقات ابن سعد»،[115] «تاریخ‌یعقوبی‌»[116] و «تاریخ سیاسی اسلام‌»[117] آمده است .

آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) از نظر عقلی و شرعی مجاز بوده است که جانشینی برای خودبرنگزیند یا این‌که در زمینه‌ی تعیین جانشین‌، به غفلت یا فراموشی‌، دچار شده‌باشد؟
سیدمحمدصادق موحد ابطحی‌

1. با کمی دقت و بررسی در آثار و اخبار و تاریخ‌، هیچ رسولی را نمی‌یابیم‌که از دنیا رفته و برای خود، جانشینی تعیین نکرده باشد. این موضوع راحتی از کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز در می‌یابیم‌. هیثمی در روایتی از سلمان چنین‌نقل می‌کند:
قلت‌: یا رسول الله‌، ان لکل نبی وصیاً فمن وصیک‌؟ فسکت عنّی فلمّا کان بعدرآنی‌. فقال‌: یا سلمان فأسرعت الیه‌، قلت‌: لبیک‌، قال‌: تعلّم من وصی‌ّموسی‌(علیه السلام). قال‌: نعم‌، یوشع بن نون‌. قال‌: لِم‌َ؟ قلت‌: لانه کان اعلمهم یومئذ(قال‌) فان وصیی و موضع سری و خیر من اترک بعدی و ینجز عدتی و یقضی‌دینی علی بن ابی طالب‌.[118]
این گفت‌وگو ـ که پیش‌تر هم آمد ـ نشان می‌دهد حضرت علی بن ابی طالب‌(علیه السلام) وصی‌رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است‌.
خداوند در قرآن می‌فرماید:
و وصی بها ابراهیم بنیه و یعقوب یا بنی‌َّ ان‌ّ الله اصطفی لکم الدین فلا تموتن‌الا و انتم مسلمون‌[119]
ابراهیم و یعقوب (در واپسین لحظه‌های زندگی‌) فرزندان خود را به آیین اسلام‌، وصیت کردند و(گفتند:) فرزندان من‌! خداوند این آیین پاک را برای شما برگزیده است و شما جز به آیین اسلام از دنیانروید.

هم‌چنین در آیات دیگر می‌فرماید:
کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیراً الوصیة للوالدین و الاقربین‌حقاً علی المتقین‌، فمن بدله بعد ما سمعه‌، فانما اثمه علی الذین بیدلونه‌[120]
بر شما نوشته شده است هنگامی که مرگ یکی از شما فرا می‌رسد، اگر چیز خوبی ازخود بر جای گذارده است‌، باید برای پدر و مادر و نزدیکان‌، به طور شایسته‌، وصیت‌کند. پس کسی که پس از شنیدنش‌، آن را تغییر دهد، گناه آن‌، تنها بر کسانی است که‌آن (وصیت‌) را تغییر می‌دهند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز می‌فرماید:
ما من حق امری مسلم ان یبیت الا وصیّته تحت راسه‌.[121]
یکی از حقوق هر مرد مسلمان آن است که نخوابد، مگر این‌که وصیتش زیر سرش‌باشد.
ایشان در جای دیگر می‌فرماید:
من مات بغیر وصیتی‌، مات میتة جاهلیة‌.[122]
هر که بدون وصیت بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است‌.

این آیات و اخبار در تشویق به وصیت کردن‌، وارد شده است تا بزرگی آن را مشخصکند. پس نمی‌توان به سادگی از کنار این همه تصریح درباره‌ی وصیت گذشت‌. هم‌چنینقرآن می‌فرماید:
أتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم‌.[123]
آیا مردمان را به نیکویی فرا می‌خوانید، در حالی که نفس‌های خود را فراموش‌می‌کنید؟
باید گفت پیامبر(صلی الله علیه و آله) امت را به لفظ عام به «وصیت کردن‌» دستور داده است و امرپیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز امر خداوند متعال است‌. پس خود نیز باید به این امر، عمل کرده باشد؛ زیرااو نیز در برابر دستور الهی‌، مکلف است و لفظ عام‌، او را هم دربرمی‌گیرد. پس اگرپیامبر(صلی الله علیه و آله) وصیت نکرده باشد، به دستور این آیات رفتار نکرده و این در حالی است که‌پیامبر(صلی الله علیه و آله) حاوی و هادی وحی بوده و از هرگونه عیب و اشتباهی‌، در امان است‌. درمقابل‌، اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وصیت کرده باشد، کسی نمی‌تواند آن را تبدیل کند یا کرده باشد؛زیرا بر اساس آیه‌های 180 ـ 181 سوره‌ی بقره‌، گناه آن را برگردن گرفته است‌.

اینک مسلّم گشت که پیامبر نیز مانند دیگران‌، حق وصیت کردن دارد. پس اگر این حقرا از خود سلب کرده باشد، میان کلام و عملش‌، تناقض پدید می‌آید و این کار با آیات‌قرآن نیز در تناقض است‌. بنابراین‌، آن حضرت وصیت کرده است و از جمله وصیت‌های‌آن حضرت‌، بلکه مهم‌ترین و اساسی‌ترین آن‌ها، باید وصیت بر جانشینی رسالت خویش‌و ادامه‌ی راه هدایت مسلمان باشد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) این مهم را پس از نزول آیه‌ی رسالت درغدیر خم‌، انجام داده است‌. خداوند به پیامبر چنین فرمود:
یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربک‌، و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته‌،والله یعصمک من الناس‌...[124]
ای پیامبر! آن‌چه را از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است‌، کاملاً(به مردم‌) برسانو اگر انجام ندهی‌، رسالت او را انجام نداده‌ای‌. خداوند تو را از (خطرهای احتمالی‌)مردم‌، نگاه می‌دارد... .

بنابراین‌، اگر پیامبر این کار را به انجام نرسانده بود، رسالت او براساس این آیه‌ی‌شریفه‌، از جانب خداوند زیر سؤال می‌رفت‌. حتی می‌توان گفت خداوند هدف از اتمام واکمال رسالت پیامبر اکرم‌(صلی الله علیه و آله) را براساس این آیه‌:
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا.[125]
امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوانآیین (جاودانی‌) شما پذیرفتم‌.
در گزینش جانشین و خلیفه برای مردم‌، منحصر کرده است‌. اهمیت این مسأله به‌گونه‌ای است که اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) این اعلان را در بازگشت از حجة الوداع و در غدیر خم ـکه به تصریح علمای اهل سنّت‌، این دو آیه در این مکان نازل گشته و درباره‌ی جانشینیعلی‌ّ بن ابی طالب است ـ [126] انجام نمی‌داد، همه‌ی 23 سال رسالت و پیامبری او، زیرسؤال می‌رفت و مانند این بود که اصلاً رسالتش را انجام نداده است‌.

اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وصیت کرده و جانشینی خود را بی‌سرپرست رها نکرده است‌، این لباس بر تن چه کسانی سزاوارتر و برازنده‌تر است و در نظر او، چه کسی اَصلح است‌؟
خداوند متعال می‌فرماید:
ان الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین‌.[127]
خداوند، آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد (با نبوت‌).
هم‌چنین در آغاز سوره‌ی یس می‌فرماید:
یس والقرآن الحکیم‌، انک لمن المرسلین‌.[128]
سوگند به قرآن حکیم‌! همانا تو از جماعتی هستی که فرستاده شده و رسول بودند.
منظور از آل ابراهیم‌، اسماعیل و اسحاق و یعقوب هستند که این‌ها جانشین پیامبران‌بودند. آل عمران نیز موسی و هارون هستند که پیامبران زمان خود بودند. در این میان‌،پیغمبر اسلام‌(صلی الله علیه و آله) برترین پیامبر است‌؛ زیرا خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
انا سید ولد آدم یوم القیامه و... و ما من نبی‌ّ یومئذ آدم فمن سواه الا تحت‌لوائی‌...[129]
من آقا و بزرگ فرزندان آدم در روز قیامت هستم‌... و هیچ پیامبری در این روز نیست‌از آدم گرفته تا هر کس که مثل او نبی و پیامبر باشد، مگر این‌که زیر پرچم من‌(اسلام‌) خواهد بود.

پس آل پیامبر(صلی الله علیه و آله) از آل ابراهیم و آل عمران برتر هستند و این نیست مگر به استنادکلام خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) که فرمود:
ان هذا الامر لا ینقضی حتی یمضی فیهم اثنی عشر خلیفة‌.[130]
همانا این امر (رسالت‌) به پایان نمی‌رسد، تا این‌که دوازده خلیفه در ایشان (امت‌من‌) بیایند.
جابر بن سمرة که این سخن را روایت کرده است می‌گوید: آن‌گاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) کمی‌آهسته فرمود: علی است‌. وی می‌گوید: از پدرم پرسیدم چه فرمود؟ پدرم گفت‌: فرمودهمه‌ی ایشان از قریش هستند. خداوند به پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امتش دستور فرمود:
فاتبعوا ملّة ابراهیم حنیفاً.[131]
از ملت ابراهیم پیروی کنید؛ که به حق گرایش داشت‌.
باید دانست ذریّه‌ی ابراهیم‌، خلیفه و جانشین او بودند.

اگر هم استدلال‌های عقلی و شرعی یاد شده را نپذیریم و بگوییم که پیامبر(صلی الله علیه و آله) اصلاًجانشینی برای خود تعیین نکرده است‌، چگونه ابابکر در وصیت خویش‌، خلیفه‌ی بعدی‌و جانشین خود را تعیین کرد و به صراحت‌، عمر بن الخطاب را پس از خود، خلیفه‌خواند؟ آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله) در تعیین جانشین خود و رسالت الهی‌، دچار غفلت و فراموشی‌گشته و هیچ جانشینی برنگزیده است‌؟ این سخن پذیرفته نیست‌؛ زیرا بنابر آیات گذشته‌،پیامبر مأمور تعیین جانشین و وصی خود بوده است‌. اگر هم تعیین کرده است‌، چرا آن راتغییر داده‌اند؟ «فمن بدّله بعد ما سمعه‌، فانّما اثمه علی الذین یبدلونه‌».[132]

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
پسر خدا بودن عزیر (علیه السّلام)؟!

مناظره پيامبر اسلام(ص) با گروهي يهودي

پنج گروه از مخالفین اسلام كه هر گروه پنج نفر و جمعاً 25 نفر بودند، باهم تفاهم كردند و هم رأی شدند كه به حضور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ شرفیاب شده و به بحث و مناظره بپردازند. این گروه‌ها عبارت بودند از: یهودی، مسیحی، مادّی، مانُوی و بت‌پرست.
این‌ها در مدینه به حضور پیامبر آمدند، دور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را گرفتند، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ با كمال خوش‌روئی، به آن‌ها اجازه داد كه بحث را شروع كنند.
گروه یهودی گفتند:
«ما معتقدیم كه «عُزَیز» پیامبر[1] پسر خدا است آمده‌ایم در این مورد با شما مباحثه كنیم، اگر در این مباحثه، حق با ما شد، و شما نیز با ما هم عقیده شدید كه در این جهت بر شما پیشی گرفته‌ایم و اگر با ما موافقت نكنی مجبور هستیم با تو مخالفت و دشمنی كنیم».
پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ: آیا شما می‌خواهید من بدون دلیل، سخن شما را قبول كنم؟
گروه یهود: نه.
پیامبر: دلیل و منطق شما در مورد این‌كه «عُزَیز» پسر خدا است چیست؟
گروه یهود: كتاب تورات به طور كلی از میان رفته بود، و كسی قدرت احیای آن را نداشت، عزیر آن را زنده كرد، از این رو می‌گوئیم او پسر خدا است.
پیامبر: اگر این منطق، دلیل بر پسر خدا بودن عُزیر باشد، حضرت موسی كه آورنده تورات است، و دارای معجزات بسیار می‌باشد كه خود شما به آن اعتراف دارید، سزاوارتر است كه پسر خدا یا بالاتر از آن باشد! پس چرا درباره موسی كه مقام عالی‌تر داشت چنین نمی‌گوئید؟
وانگهی آیا منظور شما از پسر بودن این است كه او مانند پدران و پسران دیگر از راه ازدواج و آمیزش، متولد شده است، در این صورت شما خدا را همچون یكی از موجودات مادّی و جسمانی و محدود جهان قرار داده‌اید، لازمه این سخن این است كه برای خدا، آفریدگاری تصوّر كنید و او را محتاج به خالق دیگر بدانید.
گروه یهود: منظور ما از پسر بودن عُزیر، و ولادت، این معنی نیست زیرا همان گونه كه فرمودید این معنی، سر از كفر و جهل بیرون می‌آورد، بلكه منظور ما از نظر شرافت و احترام است، چنان‌كه مثلاً بعضی از علمای ما به یكی از شاگردان ممتاز خود كه می‌خواهد او را بر دیگران ترجیح دهد به او می‌گوید: «ای پسرم» یا «او پسر من است» معلوم است كه این پسر بودن، بر اساس آمیزش و ولادت نیست زیرا آن شاگرد، بیگانه است و خویشاوندی با استادش ندارد، هم‌چنین خداوند به‌عنوان احترام و شرافت عُزیر، او را پسر خود خوانده است و ما هم از این رو به او «پسر خدا» می‌گوئیم.
پیامبر: پاسخ شما همان است كه قبلاً گفتم، كه اگر چنین منطقی موجب شود ما عزیر را پسر خدا بدانیم، سزوارتر است كسی را كه از عزیر بالاتر است مثل حضرت موسی را پسر خدا بدانیم.
خداوند گاهی افراد را به وسیله دلائل و اقرار خودشان محكوم می‌كند، دلیل و اقرار شما، حكایت از آن دارد كه شما درباره موسی ـ علیه السّلام ـ بیش از آن‌چه درباره عزیر می‌گوئید بگوئید، شما مثل زدید و گفتید: یكی از بزرگان و اساتید به شاگردش كه هیچ‌گونه خویشاوندی با او ندارد از روی احترام می‌گوید: «ای پسرم» یا «او پسر من است»، بر این اساس روا می‌دارید كه او به شاگرد محبوب‌تر دیگرش بگوید: «این برادر من است» و به دیگری بگوید «این استاد و شیخ من است» یا «این پدر و آقای من است» همه این تعبیرات به‌عنوان شرافت و احترام است، هركه احترام بیشتر دارد، با تعبیرات بالاتر خوانده شود، در این صورت باید شما روا بدانید كه گفته شود: موسی برادر خدا است یا استاد یا مولا و یا پدر خداست زیرا مقام موسی از عزیر بالاتر است.
اكنون می‌پرسم آیا شما جایز می‌دانید كه موسی ـ علیه السّلام ـ برادر خدا یا پدر یا عمو یا استاد یا مولا و رئیس خدا باشد، و خدا به‌عنوان احترام موسی به او بگوید: ای پدرم، ای استادم، ای عمویم، ای رئیسم و....؟
گروه یهود، از پاسخ درماندند، در حالی كه حیران و وازده شده بودند اظهار كردند «اجازه بده در این باره تحقیق و فكر كنیم!»
پیامبر: البتّه اگر شما با قلبی پاك و خالص و پر از انصاف در این باره بیندیشید، خداوند شما را به حقیقت راهنمایی خواهد كرد.[2]
[1]ـ عُزَیز از پیامبران بنی‌اسرائیل بعد از حضرت موسی ـ علیه السّلام ـ است كه در حمله بخت‌النصر به بیت المقدس، اسیر شد و به شهر بابل (حدود بغداد) تبعید گردید، وی در حدود صد سال در زمان سلطنت پادشاهان هخامنشی، در بابل مشغول دعوت و تبلیغ و تربیت بنی‌اسرائیل بود.
تا این‌كه در سال 458 قبل از میلاد با عدّه‌ای از بنی‌اسرائیل به اورشلیم مسافرت كرد و در آن‌جا كتاب تورات و احكام آن‌را كه در میان بنی‌اسرائیل به كلی فراموش شده بود و اثری از آن باقی نمانده بود، دوباره زنده و اصلاح كرد، سرانجام در سال 430 قبل از میلاد از دنیا رفت، از آن‌جا كه یهودیان و بنی‌اسرائیل او را بسیار دوست داشتند، پس از مرگ درباره او سخنان بسیاری گفتند تا حدی كه گفتند: او «پسر خدا» است.
ولی این عقیده اكنون طرفدار ندارد و از بین رفته است
[2] ـ احتجاج طبرسی، ج 1، ص 27 ـ 30، نشر اسوه.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
پرسش :

در سيره نبوي زنان چه جايگاهي دارند؟


امیرعلی حسنلو
پاسخ :

خداوند بشر را از دو جنس مرد و زن آفريده و آنها را مكمل همديگر معرفي نموده است. نقش زن در زندگي غير قابل انكار و وجودش ضروري است.
دين اسلام به زن بعنوان يك عنصر موثر در حيات و سعادت اجتماعي مي نگرد و او را در بالاترين درجات كه براي انسان ممكن است كسب شود معرفي مي نمايد واز زنان نمونه بعنوان الگو و اسوه براي بشريت ياد مي كند، اين توجه معطوف از ناحيه دين در جايي است كه زن از نظر معنوي به اوج تكامل رسيده تا در كتب آسماني نامش تجلي كند.[1]
پيامبران براي هدايت انسان ها فرستاده شده اند. در تمام اديان ملاك برتري تقوي و معنويت است جنسيت نمي تواند معيار برتري باشد و جنسيت هرگز محدويت براي كسب كمالات نيست. قرآن به زن و مرد بطور مساوي توجه مي كند؛ «هن لباسٌ لكم و انتم لباسٌ لهن».[2] پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز مانند انبياي ديگر، رسالت جهاني براي تمام اقشار داشته و هرگز انساني را به خاطر جنسيت محدود و محصور نكرده و دين او به خاطر تضييع حقوقي كه از زنان در جوامع مختلف شده بود، توجه بيشتري به زنان نمود تا حقوق آنها احياء و قدرشان معلوم و جايگاهشان شناخته شود. براي آگاهي از جايگاه زن در سيره نبوي كافي است به آنچه درباره زنان در جوامع انساني قبل از بعثت انجام مي گرفت آگاهي يابيم.
آيات قرآني به برخي از آداب و رسوم جامعه اعراب جاهلي كه درباره حقوق زنان انجام مي گرفت اشاره داشته.[3] علاوه بر آن منابع تاريخي نيز پرده از روي برخي حقايق و ظلمها درباره زنان برداشته و به انعكاس اخبار آن پرداخته اند.[4]
در جامعه ايران و روم باستان كه دو امپراطوري بزرگ جهان باستان و قبل از طلوع خورشيد اسلام بودند زنان وضعيتي بهتر از جامعه عرب نداشتند كه در جاي خود جاي تامل و تفصيل است.[5]
در بعثت و طلوع خورشيد اسلام، زن جايگاه اعلاي انساني خود را در سايه دين مبين اسلام و حكومت پيامبر و رسالت آن حضرت بازيافت، چنانكه اولين مسلمان و ايمان آورنده به پيامبر، خديجه دختر خويلد تنها بانوي پيامبر اسلام است كه توفيق درك حقايق وحي را داشته و در راه استقرار و استمرار رسالت از ثروت و دارائي خود چشم پوشي نموده و در سخت ترين روزهاي زندگي پيامبر از آن حضرت پشتيباني و حمايت نمود.[6]
پس از آشكار شدن دعوت پيامبر اكرم زنان نه تنها در پذيرش دعوت پيامبر از مردان تبعيّت ‌جستند، بلكه در راه اسلام تا پاي جان پايداري نموده و شكنجه ها را تحمل كردند و از كلمه توحيد چشم پوشي نمودند تا به درجه رفيع شهادت نايل شدند، نمونه بزرگ اين زنان «سميه» مادر عمار و همسر ياسر شهيد اسلام است.[7]
در برخي از امور زنان از مردان پيشگام بوده و از دين الهي حمايت نمودند. حوادث قبل از حجرت نبوي كه نقطه عطفي مهم در تاريخ اسلام محسوب مي شود، زنان انصار مدينه به حمايت و بيعت با رسول خدا در پيمان عقبه با شوق و اشتياق حاضر شدند.[8]
در دوره استقرار پيامبر اكرم در مدينه تا دوران ثبات و برقراري حكومت اسلامي در يثرب نقش بانوان مسلمان انصافاً بر جسته تر از توصيفاتي است كه در منابع مطالعاتي منعكس شده است. در برخي از جنگ ها، نظير جنگ احد كه از حساس ترين و تعيين كننده ترين جنگهاي اسلام با كفر بود، نقش زنان از لحاظ فيزيكي و روحي با وجود اندك بودن عددشان بسيار حماسي است، چنان كه ام عماره نمونه اي از زنان قهرمان صدر اسلام است كه همراه با اعضاي خانواده خود در اين جنگ به عنوان امدادگر و سقا حضور يافته بود. وقتي ديد عرصه بر رسول خدا تنگ شد، و جان آن حضرت در معرض خطر قرار گرفته مسلح شد و به دفاع از رسول خدا پرداخت و جرا حاتي سخت در اين جنگ برداشت برخي از زنان انصار كه در معركه حاضر بودند مانند، هند دختر «عمر و بن حرام» كه شوهر و پسر و برادرش را از دست داده بود و آنها را با شتري براي دفن در مدينه منتقل مي نمود، جمعي از بانوان مدينه با او مواجه شدند و از اوضاع جنگ پرسيدند اين زن در جوابشان گفت: حال رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ خوبست غير از آن ‌هر مصيبتي بوده ناچيز است خدا از مؤمنان كساني را به فيض شهادت نايل نموده و كافران با خشم و بدون نتيجه سرافكنده نموده است و همچنين زني كه شوهر و برادر و پدرش را از دست داده بود پس از ملاقات با رسول خدا با شجاعت و شهامت عرض كرد پس از سلامت تو هر مصيبتي براي ما ناچيز است.[9] اين نمونه از صلابت و پايداري، بانوان در راه اسلام در راه رسول خدا از خود نشان داده اند كه قلم و زبان عاجز از بيان احساسات و اشتياق دروني آنان نسبت به پيامبر اسلام است كه با درك عميق مقام رسالت اين حقايق متجلي شده است. نمونه بي نظير بانوان صبور تاريخ اسلام و انسانيت يگانه دختر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ كه با وجود عواطف شديد و كاملش به پدر مهربان خود زخم هاي او را مداوا مي نمود و از او پرستاري مي كرد تا زخم هايش بهبودي يابد و از همسر فداكارش با قوت دل پشتيباني مي نمود تا اساس و ريشه دين اسلام مستحكم شود.[10] پيامبر اكرم براي فاطمه جايگاه خاصي قائل بود و از خديجه همسر وفادارش بسيار تجليل مي كرد و در مدينه با همسران خويش برخوردي بسيار احترام آميز داشت. عدالت و مساوات را درباره آنان رعايت مي نمود و همواره به صحابه خويش درباره رعايت حقوق همسران و دختران سفارش مي نمود. تجليل پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ از فاطمه علاوه بر اين كه دخترشان بود بيشتر به خاطر مقامات معنوي كمالات روحي فاطمه بود كه بعنوان زن از چنين جايگاهي برخوردار بود بطور كلي در سيره نبوي براي زنان جايگاهي بسيار منظور شد و در مقابل زنان پاك دامن و صبور و مؤمن، زناني منافق و... در جوار رسول خدا حضور داشتند كه جايگاه رفيع خود را تخريب نموده و با ارتكاب اعمالي ناروا رسول خدا را آزار مي دادند، مانند برخي از همسران آن حضرت و بعضي از زنان يهود و زنان مشركيني مثل ابوسفيان و همسر ابولهب كه قرآن در مذمت او سخن گفته است.
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ با گفتار و روش برگرفته از وحي و خلق نيكوي خود زنان را در دين مبين اسلام جايگاهي بس رفيع عطا فرمود و عزت و حرمت زن را فزوني داد و بنيان سعادت خانواده و فرزندان را در گرو مقام زن تبيين نمود و فرمود: الجنه تحت اقدام الامهات؛ بهشت زيرا پاي مادران است، همچنين فرمود شوهر داري نيكوي زنان پاداشي همچون پاداش جهادگران جبهه جنگ دارد، با اين نگرش بطور كلي نوع نگاه به زن را در تمام جهان دچار تغيير و دگرگوني نمود و با اصول و قوانين شرعي حريم خانواده ها را حصار مستحكم كشيد و عفاف را در بين اهل اسلام جايگزين خوار شمردن زنان نمود و به زن ارج و عزت داد و تمام حقوق او را با قوانين مخصوص احقاق نموده و منضبط كرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. زنان پيامبر اسلام، عماد زاده.
2. حجاب از ديدگاه قرآن و سنت، فتحيه فتاح زاده.
3. مسئله حجاب، شهيد مطهري.
[1] . چنانكه در قرآن از مريم مادر عيسي و همسر فرعون، براي مؤمنين اسوه و الگو معرفي شده اند، تحريم/11 و 12.
[2] . «زنان مايه آرامش و عفت مردان هستند و مردان نيز مايه آرامش و عفت «آبروي زنان هستند.»، بقره/187.
[3] . نحل/58 و 59، درباره احساس حقارت به داشتن دختر و زنده به گور كردن آن اشاره دارند.
[4] . ر.ك: شوقي، ضيف العصر الجاهلي، ترجمه ذكاوتي، تهران، اميركبير، چاپ اول، 64، 86-83.
[5] . رك:كريسنين سن، تاريخ ايران در زمان ساسانيان، رشيد ياسمي، تهران، دنياي كتاب، چاپ نهم، 74، ص 432.
[6] . ر.ك: دخيل، علي‌محمد، ترجمه حريرچي، تهران، اميركبير، چاپ پنجم، 73، ص 13،11.
[7] . ر.ك: ابن اسحق، سيره، قم، اسماعيليان، چاپ اول، 1368، 192-191.
[8] . ر.ك: آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، تهران، دانشگاه، چاپ ششم، 78، ص 158.
[9] . ر.ك: همان ص 271.
[10] . ر.ك: مجلسي، بحارالانوار، تهران، درالكتب الاسلاميه، چاپ دوم، 1362، ج 43، ص 43-18.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
امیرعلی حسنلو
آيا پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ با بزرگان قوم برخورد احترام آميزي داشت؟


پاسخ :

سيرة پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ براي مسلمانان بعنوان بهترين الگوي زندگي است، تمام رفتار و گفتار آن حضرت و تمام روابط و جزء جزء زندگي آن حضرت بعنوان اسوه معرفي شده. با اين سيره و روش هر كس حركت كند به منتهي درجه كمال انساني خواهد رسيد، هر كس قدم به قدم با آن حضرت حركت كند و پاي در جاي پاي آن حضرت كه نشان آن خط سير اهل بيت آن حضرت است بگذارد به بالاترين پله هاي ترقي كه ملاقات با پروردگار است خواهد رسيد.
بزرگان قوم در هر عرف و اجتماعي داراي احترام ويژه اي هستند و افراد يك قبيله و قوم نسبت به او به ديده احترام و تقديس مي نگرند اين يك رسم و سنت پذيرفته شده در بين تمام ملل جهان است كه به عنوان يك فرهنگ عمومي در تمام جهان از مقبوليت برخوردار است. تحقير و خوار شمردن اين بزرگان بمنزله تحقير تمام افراد يك قوم است، چون بزرگ و رئيس قبيله و قوم بعنوان سنبل عزت و افتخار و رهبر قوم است.
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ با آشنايي كامل از اين سنن اجتماعي و هنجارهاي فرهنگي اقوام مختلف عرب و غير عرب آنها را رعايت مي فرمود و در نامه ها و دعوتهاي خصوصي و عمومي در امر رسالت و در استقبال از بزرگان قبايل تمام آداب ‌و سنتهاي رايج و به اصطلاح امروز آداب ديپلماسي را رعايت مي نمود و با هيبت خاص و احترام برخورد مي كرد. آداب تمام انسان ها در نگرش پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و جهان بيني آن حضرت داراي احترام بودند و اين بينش پيامبر اكرم بر گرفته از وحي بود كه به كرامت بني آدم و حرمت او تمام آفرينش را در تسخير او قرار داده است.[1]
بنابراين اصل احترام به انسان يك قانون فراگير الهي است. مگر اينكه انسان با اعمال خود اين قانون و لطف را از بين ببرد و نوع روابط را دگرگون كند.
پيامبر اكرم و تمام انبياي الهي براي شرافت و كمال انسان و به خاطر هدايت انسان مبعوث شده اند و غايت بعثت آنها همين هدف بوده است كه در راستاي اين هدف حرمت و كرامت انسان حفظ شود.[2]
بنابراين برخورد پيامبر اكرم بطور عمومي با مردم احترام آميز بود و اين احترام پيامبر بر بزرگان قوم نيز به منزله احترام پيامبر به مردم بوده است چون پيامبر با رعايت احترام بزرگان مردم در حقيقت ارزش و احترام به فرهنگ و سنت مردم و اقوام و قبايل را رعايت مي كرد و در حقيقت اين احترام پيامبر در نهايت برگشت به احترام به مردم دارد. كه به خوبي در سيرة‌نبوي محسوس است كه نمونه هايي از دين تجلي اخلاق عظيم پيامبر اكرم را متذكر مي شويم.
1. در سريّة امير مومنان به قبيله طيّ خاندان حاتم طلائي توسط آن حضرت با احترام به مدينه به حضور پيامبر آورده شدند. پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ دختر حاتم را مورد عفو و بخشش قرار داد و او را آزاد كرد و همراه جوايزي با افرادي مورد اعتماد به نزد برادرش به شام فرستاد و او برادرش عديّ را به آمدن به سوي پيامبر و ايمان آوردن وادار كرد و از برخورد پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ ديد خوبي نسبت به اسلام پيدا نمود.[3]
2. عدي بن حاتم با ديدن اين بزرگواري رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در مسجد به حضور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ شرفياب شد چون سلام كرد رسول خدا پرسيد اين مرد كيست؟ گفت عدي بن حاتم. پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ او را به خانه برد و براي او زيراندازي عالي ـ در برخي از منابع آمده است كه آن حضرت عباي خود را از دوش برداشت و براي او زيرانداز نمود ـ انداخت و او را بر روي آن نشاند و خودش بر روي زمين و روي خاك نشست و اسلام را بر وي عرضه كرد و او اسلام آورد، پس از سلام آوردنش رسول خدا بر او مسؤليتي داد و او را مأمور صدقات (خمس و زكات) در بين قوم خودش نمود.[4]
3. هر گاه افراد و بزرگان قبايل براي تشرف به اسلام به حضورش مي رسيدند براي آنها جوايزي مي داد و با اكرام و احترام از آنها استقبال مي نمود (چنانكه رسم ديپلماسي اين است كه به مهمانان هدايا و جوائزي مي دهند) ‌رؤساي قبايل يمن وقتي به حضورش رسيدند پس از قبول اسلام به هر يك پنج اوقيه نقره جائزه داد.[5]
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ به تمام مهمانان و رؤساي قبايل كه به حضورش مي رسيدند احترام مي نمود و پس از قبول اسلام به آنها جوائزي هديه مي داد. اين شيوه رفتار پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ با تازه مسلمانان بود. آنحضرت به رؤساي قبايل احترام بيشتري مي نمود تا دلشان را به اسلام نزديك تر نمايد.[6]
بزرگان قبايل و قوم را چون مورد احترام مردم بودند، احترام مي نمود چون اخلاق و رفتار پيامبر نسبت به مردم بسيار احترام آميز بود.
براي مطالعه بيشتر به كتاب تاريخ اسلام دكتر سيد جعفر شهيدي و كتاب سيره پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نوشته جعفر مرتضي عاملي مراجعه بفرمائيد.
قرآن دربارة خلق نيكوي پيامبر چنين مي فرمايد:
انك لعلي خلق عظيم؛ اي پيامبر به راستي تو داراي رفتار و اخلاق بسيار نيكويي هستي
«در جواني پاك بودن شيوة پيغمبر است»
[1] . ولقد كرمنا بني آدم...سورة اسراء 70.
[2] . سوره جمعه آيه2.
[3] . ابن سعد، طبقات، چاپ بيروت، 1376ق، ج2، ص 164.
[4] . همان، ج1، ص 322، و ابن هشام، سيره، چاپ بيروت، ح4، ص 225 ـ 227، و ابن اثير البدايه و النهايه چاپ بيروت، دارالكتب الاسلاميه، ج5، ص 63.
[5] . ابن هشام، پيشين، ج4، ص 224.
[6] . ر.ك: آيتي تاريخ پيامبر اسلام، چاپ ششم، تهران، دانشگاه تهران، 78، ص 537.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

ا

امیرعلی  حسنلو

 

 



ویژگیهای پیامبر
پيامبر اكرم (صلي اللَّه عليه وآله) به لحاظ مراتب انساني، كامل‏ترين انسان بودند؛ لذا از هر لحاظ داراي برجستگي و امتياز و ويژگي‏هاي منحصر به فردي بودند كه در اجتماع و در ابعاد مختلف زندگي خويش، چه قبل و چه بعد از بعثت اين ويژگي‏ها، براي همه ثابت شده بود.
از جمله اوصاف حميده و سيرت نيكوي او كه لازمه‏ي نبوت نيز هست، امانت‏داري بود كه در جواني بدين صفت شهره بود. ويژگي ديگري كه از عناصر مختلف متشكّل مي‏شد، اخلاق كريم و رفتار حليم آن حضرت بود كه در آيات متعدد قرآن اين اوصاف ستوده شده است و قرآن عامل موفقيت كار پيامبر (صلي اللَّه عليه وآله) را همين اوصاف مي‏داند.
جواب تفصيلي:
پيامبر گرامي اسلام، چون انسان كامل بودند لذا از هر لحاظ در بالاترين درجه از درجات، انساني قرار داشتند، اخلاق و جذابيّت رفتاري او به قدري بود كه هر انساني به محض ديدارش شيفته و شيداي فضايل و بزرگواري‏هاي او مي‏شد. از ويژگي‏هاي مهم او امانت‏داري بود به جهت اين صفت پسنديده در جواني و قبل از بعثت در شهر مكه به او توسط مشركان و اعراب ملقّب به لقب امين شده بود، امانت داري و درست‏كاري پيامبر براي تمامي بزرگان عرب و قبايل مكه به اثبات رسيده بود.
ويژگي‏هاي عالي انساني و اوصاف حميده و اخلاق نيكو و پسنديده، چونان نوري در وجود حضرتش مي‏تابيد و مردم جزيرة العرب و قبايل مختلف مكه بيشتر مجذوب و دلداده‏ي حسن خلق پيامبر بودند،[1] حضرتش داراي بياني شيوا و گفتاري جذاب و شيرين و رسا داشت و بسيار با طبقات فرو دست جامعه و مستضعفان و محرومان و يتيمان مهربان بود و متواضع، بهتر است ويژگي‏هاي پيامبر اكرم (صلي اللَّه عليه وآله) را بر اساس قرآن و روايات بررسي كنيم. "قرآن مي‏فرمايد از "انك لَعَلي خلق عظيم"[2] و "لقد كان لكم في رسول‏اللَّه اسوةٌ حسنه ..." اخلاق فردي و سيرت شخصي حضرت بسيار نيك بود، كه اين اخلاق و رفتار در جامعه اعمال مي‏شد و افراد اجتماع را تحت تأثير قرار مي‏داد.
ديلمي در كتاب ارشاد القلوب نقل كرده كه رسول خدا (صلي اللَّه عليه وآله) لباس خود را وصله مي‏زد، و كفش خود را مي‏دوخت و گوسفندان را خود مي‏دوشيد و با بردگان هم‏غذا مي‏شد و بر زمين مي‏نشست و بر درازگوش سوار مي‏شد، بدون هيچ قيدي مايحتاج خانه‏اش را از بازار تهيّه مي‏كرد و به خانه مي‏برد با غني و فقير يكسان مصافحه مي‏كرد و دست خود را نمي‏كشيد تا طرف مقابل دستش را بكشد و به هر كس سلام مي‏نمود و در آن بر همه‏گان سبقت مي‏كرد .. مخارج زندگي‏اش بسيار سبك بود و داراي طبع بزرگ و خوش معاشرت بود، خوش رو و هميشه تبسمي بر چهره داشت اندوه‏گين بود و متفكر، بدون اظهار آن در چهره و در رفتارش - تواضع داشت بدون ذلّت - و از اسراف پرهيز داشت، سخاوت‏مند بود. مهربان و دلسوز بر تمامي مسلمين بود و چندان مي‏خورد كه سير نشود و هرگز از روي طمع دست به سوي كسي دراز نمي‏كرد. به آينه نگاه مي‏كرد و موي سرش را درست مي‏كرد، خلاصه اين كه حضرت تمام آداب اجتماعي و فردي را در حدّ شأن و مقام نبوّت كه مرتبه‏ي كمال انسانيّت و سرآمد تمام انسانها بود رعايت مي‏كرد و هيچ نقص و كم‏بودي در رفتار ظاهري و سلوك باطني وي وجود نداشت، بدون اذن اصلاً وارد خانه‏ي كسي نمي‏شد، پاي خويش را دراز نمي‏كرد. عالي‏ترين و مهم‏ترين ويژگي كه بتوان براي رسول خدا بيان كرد، همان بيان قرآن است كه خداوند متعال با اعجاب و بزرگ شمردن از آن ياد مي‏كند آن برخورداري از اخلاق نيك و سرشت عالي انساني است ، كه تمام اوصاف ديگر از اين خلق برمي‏خواست، يكي از ويژگي‏هاي مهمّ رسول خدا عبادت حضرت بود[3] كه مي تواند براي ما الگو و اسوه باشد، اگرچه قرآن، رسول خدا را از هر لحاظ به عنوان اسوه و الگوي خوب و بهترين الگو معرفي مي‏نمايد، كه براي بشريّت مي‏تواند باشد.
براي آگاهي بيشتر از ويژگي‏هاي پيامبر، به نهج البلاغه خطبه‏هاي 116 109 و كتاب سنن النّبي، مرحوم علامه‏ي طباطبائي مراجعه شود.
[1] . رجوع شود به: خطبه‏ي 96 نهج البلاغه، خطبه‏ي 72، ويژگي‏هاي پيامبر از زبان امام علي (عليه السلام)، و خطبه 108 105.
[2] . قرآن كريم، سوره‏ي قلم، آيه‏ي 4، و سوره‏ي احزاب، آيه‏ي 21.
[3]. علامه‏ي طباطبائي، محمدحسين، سنن النبي، ص 235.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

امیرعلی حسنلو

راغب گفته است كه «تشاور» و (مشاورت) و (مشورت) بمعني استخراج صحيح است به اينكه آدمي در موقعي كه خودش درباره كاري رأي صحيح ندارد به ديگري مراجعه كند و از او رأي صحيح بخواهد و اين كلمه از ماده (ش) ، (واو)، (راء) گرفته شده، عرب مي‌گفت: شرت العسل يعني من عسل را از كندويش استخراج كردم.[1]
در قرآن كريم نيز سخن از مشاوره رفته و در آيات متعدد به مشورت اشاره شده است و آن را براي مؤمنين راهي درست براي رسيدن به رأي صواب و روش درست دانسته است.
كلمه شورا به معناي آن پيشنهاد و امري است كه درباره آن مشاوره شود مشورت در قرآن از اوصاف مؤمنين شمرده شده است؛ ... و امرهم شوري بينهم...[2] پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز درباره مشورت راهنمايي‌ها و سخنان فراوان و گهرباري فرموده است كه براي نمونه به چند مورد اشاره مي‌شود: «وقتي يكي از شما با برادر خود مشورت مي‌كند وي بايد رأي خود را صريح بگويد».[3] مرد تا هنگامي كه مشورت كنندگان خود را راهنمايي كند خداوند در گفتن آراي درست او را ياري نمايد اما اگر خيانت كند رأي درست از او صادر نشود.[4] «هيچ كس از مشورت بي نياز نيست.»[5] «هيچ كس پس از مشورت هلاك نشود.»[6] جايگاه مشورت در اسلام بسيار مهم و با ارزش است. خداوند در قرآن خطاب به پيامبر مي‌فرمايد: «و شاورهم في الامر...»[7] اي پيامبر در امور اجتماعي با مردم مشورت كن. مشورت پيامبر از چند جهت مي‌تواند قابل بحث باشد. از جهت همكاري دادن مردم در امور اجتماعي و ارزش دادن به آنها و تشويق به امر مشاركت در تمام امور سياسي و از جهت حفظ وحدت مسلمانان و خوشحال نمودن آنها و در حقيقت يك جنبه رواني و روحي نيز داشت چون مايه تضارب آراء و رشد عقلي و فكري مسلمين مي‌شد. هرگاه برنامه اي را براي عملي نمودن مطرح مي‌كردند آن را پيش آنها تبيين نموده و از آنها مي‌خواستند تا نظرشان را بگويند و گاهي چند راه پيش پاي آنها مي‌گذاشت و مي‌فرمود كداميك از راه حلّ‌ها براي حل فلان مشكل خوب است. مسلمانان با شركت در نظريه پردازي اوّلاً افتخار مي‌كردند كه رسول خدا آنها را در امور مهم سهيم مي‌داند لذا احساس عزت و غرور نموده و تشويق شده و بيشتر در كنار پيامبر حاضر مي‌شدند و اين نظر خواهي باعث رشد فكري آنها نيز مي‌شد چون هر كس رأي خاصي مي‌داد كه موجب مي‌شد افراد هم فرصت اظهارنظر و هم فرصت استفاده از آراء و نظرات ديگران را مي‌يافتند.
با توجه به اينكه قرآن پيامبر را درباره مشورت سفارش مي‌كند و خود آن حضرت درباره مشورت مؤمنان را تشويق مي‌نمودند و آن را مايه نجات مردم مي‌دانستند. از اين توجهات روشن مي‌شود كه پيامبر اكرم به اين مسئله مهم عمل مي‌نمودند و در برخي از امور مهم با مردم مشورت مي‌كردند چه در امور نظامي و چه در امور غيرنظامي مثلاً در جنگ احزاب قبل از آغاز جنگ با مردم مشورت فرمود كه سلمان پيشنهاد داد كه اطراف شهر را خندقي بكنند و در خندق از شهر دفاع نمايند پيامبر اكرم اين رأي را پسنديد و دستور داد دور شهر خندقي كنده شد كه در نهايت به پيروزي بسيار بزرگ در اين جنگ با شجاعت و شهامت امير مؤمنان نايل شدند.[8]
نيز آن حضرت در راهي كه به سوي جنگ بدر مي‌رفتند قبل از درگيري با قريش با ياران خود مشورت كرد كه به سوي دشمن و براي جنگ حركت كند يا در منزل «ذَفِران» به انتظار آنان كمين كنند در اين مشورت مقداد و سعد بن معاذ در وفاداري و پايبندي خود تأكيد كردند و گفتند تو به راهي كه خدا برايت مشخص نموده ادامه بده ما مثل بني اسرائيل نيستيم كه به موسي گفتند: برو با خدايت نبرد كن. پيامبر پس از سخنان مقداد با انصار نيز مشورت كرد آنها نيز به وفاداري خود تأكيد كردند و بدين ترتيب سپاه حركت كرد و در نزديكي چاه‌هاي بدر فرود آمدند، در اين محل حُباب گفت: اي رسول خدا آيا به دستور خدا در اينجا سپاه را مستقر نموديد. رسول خدا فرمود: نه چنين نيست. بلكه بايد طبق تدبير جنگ و سياست نظامي عمل كرد. حباب بن منذر گفت: اينجا جاي مناسبي نيست. دستور بفرماييد تا سپاه اسلام پيش روند و در كنار نزديكترين چاه فرود آمده و چاه‌هاي ديگر را تخريب و يك چاه باقي گذاشته و حوضي پر از آب، رسول خدا به نظر او عمل نمود.[9]
در جنگ احد نيز پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ پس از شنيدن خبر تهاجم سنگين قريش به سوي پيامبر با سپاه فراوان و تجهيزات كامل تصميم داشت در شهر بماند و در داخل شهر با استفاده از استحكامات و خانه‌هاي شهر دشمن را در صورت حمله سركوب نموده و در شهر به هلاكت برساند. بزرگان مهاجر و انصار نيز با پيامبر هم رأي شدند و در مشورت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ اين استراتژي را تأييد كردند. اما اصرار جوانان، پيامبر را از اين تصميم منصرف كرد، لذا پس از نماز جمعه لباس نظامي پوشيده و آماده حركت به سوي سپاه دشمن شد. جوانان اصرار كننده با سرزنش بزرگان از اصرار خود عذرخواهي كردند، ولي رسول خدا فرمود تصميم ديگر عوض نمي‌شود اگر صبر كنيد در اين جنگ نيز پيروز خواهيد بود. پيامبر اكرم رأي جوانان را در اين مشورت بر رأي خود و بزرگان مقدم داشت با اينكه رأي خودش بهتر از همه نظرات بود. [10] بنابراين رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم به رأي مردم خصوصاً به جوانان توجه ويژه اي داشت و با آنها حتي در برخي امور مهم و حساس، مانند جنگ كه در سرنوشت دين اسلام تأثير عظيم داشت مشورت مي‌نمود و رأي آنها را مقدم مي‌نمود.
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ هر جا لازم بود و مسئله مهم پيش مي‌آمد خطاب به مردم مي‌فرمود: با شما مشورت مي‌كنم اي مردم نظرتان را اعلام كنيد.[11] پس كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ هر وقت لازم مي‌ديد با مردم در امور مختلف مشورت مي‌كرد و براي رشد و تعالي شخصيت اصحاب خود به رأي و نظر آنها احترام قائل مي‌شد.
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ ترجمه سيره رسول خدا، ابن هشام.
2ـ سنن النبي، علامه طباطبايي.
[1] . راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، دارالكاتب العربي، (اسماعيليان)، بي تا، ص 277.
[2] . سوره شوري، آيه 38.
[3] . پاينده، نهج الفصاحه، چاپ اول، تهران، جاويدان 1374، ص 176، 278،496، 640.
[4] . سوره آل عمران، آيه 159.
[5] . همان.
[6] . همان.
[7] . همان.
[8] . طبري، تاريخ، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ دوم، 1408، ج2، ص91 و ابن هشام، سيره النبويه، بيروت دارالكتب العربي، چاپ ششم، 1418 ، ج3، ص175.
[9] . ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 258، طبري، پيشين، حجرالاسود 2، ص 20.
[10] . طبري، پيشين، ص 58، 59 و ابن هشام پيشين، ج 3، ص 26.
[11] . ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 258.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

فعالیتهای روزانه ی ...

امیرعلی حسنلو


پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در هر حالى كه بودند با مؤمنين چه در ميدان هاى جنگ و چه در حالى كه در مسجد، مؤمنين گرداگرد او مى نشستند و از آن حضرت درباره مسائل مختلف سؤال مى كردند و چه در حالى كه حضرت رسماً آنها را موعظه و پند و نصيحت مى نمود، در هر يك از اين حالات بنا بر شهادت قرآن و سيره نبوى پيامبر اكرم(ص) در هر حال به هدايت و تبليغ و تبشير و انذار مردم مشغول بود و در هر ميدانى از تمامى مسلمانان پيش قدم بود و آنها از وى تأسى مى جستند، در سيره آن حضرت مى بينيم كه حضرتش در اكثر جنگ ها حاضر بود و فرماندهي و مسئوليت جنگ و ترسيم نقشه عمليات جنگى و تعيين مواضع دفاعى و فرماندهان، دسته ها و گروه ها با حضرت بود و كيفيت حركت و آرايش سپاه و غيره توسط خودش مشخص مى شد اگرچه حضرت به خاطر احترام به مسلمانان با آنها مشورت نيز مى كرد و گاهى نظر آنها را تأييد مى نمود و عملى مى فرمود و تصميم نهائى در تمام كارها در اختيار حضرت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بود از طرفى آن حضرت در هر جا فرصت مى شد و در هر جا زمينه فراهم بود، مسلمانان را موعظه مى فرمود و از مسائل مختلف آگاه مى ساخت و اين دو وظيفه هيچ تضادى در وجود شريف آن حضرت به وجود نمى آورد و حضرت با جان و دل براى هدايت مؤمنين ايثارگرى مى نمود، همانطورى كه در قرآن مكرراً از دلسوزى و شفقت پيامبرى و مهربانيش نسبت به مؤمنين سخن به ميان آمده و مورد تحسين واقع شده است: (طه ما اَنْزَلْنا هذا القرآن لِتَشْقى[1] و در آيه ديگر خداوند از مهربانى رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) نسبت به مؤمنين چنين ياد مى كند:
(لَقد جائكم رَسُولٌ مِنْ اَنْفِسكُمْ عزيزُ عليه ما عَنِتُمْ حريصٌ عليكم بالمؤمنين رئوفٌ رحيمٌ[2] پس مى توان گفت حضرت پيامبر هم مانند جهاد گران سخت كوش و بلكه به مراتب بيشتر از آنها جدى بودند و هم اينكه در هر فرصتى از موعظه و هدايت كوتاهي نمى فرمود بلكه بيشتر از وظيفه اى كه داشت و آن ابلاغ وحى بود براى مؤمنين موعظه مى نمود و تنها در يك جا ننشسته بود و اكتفا به موعظه و پند و اندرز بنمايد بلكه حضرت تشكيل حكومت داد و سفرا و مبلغ به كشورهاي مجاور و بزرگ دنيا فرستاد و آنها را به اسلام دعوت كرد و نيروي دفاعي و نظامي داشت و به تمام امور سياسي و اجتماعي مردم رسيدگي وانمود و تمام وظايفى كه به يك حاكم مربوط مى شود در اداره جامعه انجام مي داد و بيشتر از همه دلسوزى و مهربانى به مردم داشت و از ارشاد و هدايت هرگز ذره اى كوتاهى نورزيد بطورى كه خداوند متعال از شدت دلسوزى پيامبر نسبت به مؤمنين و اصرار آن حضرت به نجات مردم بارها در قرآن ياد آورى مى كند، و اين طور نبود كه پيامبر در يك گوشه اى بنشيند و به ترتيب نزول قرآن به آنها موعظه نمايد و بر سر منبر فقط براى آنها پند و اندرز بگويد، بلكه پيامبر اسلام در هر زمينه اى فعال تر از آن بود كه قابل تصور باشد و آن حضرت براى هدايت مردم لحظه اى آرام و قرار نداشت. (و ما ارسلناك اِلاّ رحمةً للعالمين[3] اگر پيامبر موعظه اى براى مردم مى نمود فرقى نداشت كه در چه حالى باشد، در مسجد باشد يا در ميدان جنگ در صورت نياز و لزوم در جمع اصحاب يا براى احدى از اصحاب موعظه اى مناسب حال و مقام مى فرمود. و از جنگ و جهان نيز هرگز كوتاهى نمى كرد.
از اين روي پيامبر اكرم(ص) علاوه بر مواعظ كار آمد و بسيار موثر و سازنده كه در مدت 23 سال توانست اساس تمدن درخشان اسلامي را پايه گذاري كند مسائل محوري ذيل را انجام مي داد.
1. تعليم و تربيت و آموزش تمام احكام اسلام به مردم
2. تشكيل حكومت در مدنيه به حسب ضرورت و نياز جامعه آنروز به گونه اي كه مي توان از آن در تشكيل حكومت بسيار گسترده الگو گرفت.
3. فرماندهي نيروهاي نظامي و تعيين فرماندهان نظامي و انتخاب جانشين براي خود هنگام خروج از مدينه.
4. تصميم گيري درباره روابط داخلي و خارجي حكومت اسلامي.
5. قضاوت در امور مختلف و تعيين قاضي و فرماندار و استاندار به مناطق مختلف و اعزام آنها.
7. ارسال سفر به كشورهاي خارج و...
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ اسلام سيره ي پيامبر، تاليف رسول جعفريان
2. تاريخ پيامبر اسلام، تاليف مرحوم دكتر آيتي.
3. حكومت پيامبر - تاليف جلال الدين فارسی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
امیرعلی حسنلو
همسران وفرزندان

امبر اكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ كه مورخين در آنها اتفاق نظر دارند و به عنوان همسران عقدى كه به خانه نبى مكرم آمدند و حضرت با آنها عروسى نمود 11 زن مى باشد كه فهرست اجمالى[1] آن عبارت است از:
1ـ حضرت خديجه بنت خويلد؛ 2ـ سوده بنت زمعة؛ 3ـ عائشه بنت ابى بكر؛ 4ـ حفصه بنت عمر؛ 5ـ زينب بنت خزيمه (ام المساكين)؛ 6ـ اُمّ سلمة (هند) بنت بنت أبى اُميّة؛ 7ـ زينب بنت حجش؛ 8 ـ اُمّ جيبه (رملة) بنت أبى سفيان؛ 9ـ جويرية بنت الحارث؛ 10ـ ميمونه بنت الحارث؛ 11ـ صفية بنت حىّ.
البته سعى شده است اين فهرست بر حسب و ترتيب ازدواج ثبت گردد. ضمناً علاوه بر اين همسران عقدى كه جزء زنان آزاد بوده اند، حضرت همسران ديگرى از كنيزكان داشته اند و نيز در تاريخ آمده است كه آن حضرت خواستگارى نسبت به برخى زنان ديگر نمودند و يا حتّى علاوه بر خواستگارى، عقد نيز نمودند لكن منتهى به عروسى و رابطه زناشويى نگرديد و يا اين كه بودند زنانى كه خودشان را به نبى مكرم اسلام ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ هبه كردند و فهرست اجمالي[2] آنها عبارت اند از: 1ـ عالية بنت ظبيان؛ 2ـ اسماء (اُميّة) بنت نعمان؛ 3ـ المستعيذه (يا اُميّة يا فاطمة يا مليكة يا بنت ضحاك، نام هاى متفاوتى كه از اين زن آمده است)؛ 4ـ الغّفارية؛ 5 ـ اُمّ شريك؛ 6ـ اسما بنت صلت؛ 7ـ ليلى بنت خطيم انصارى؛ 8ـ ماريه قبطية (از كنيزكان و مادر حضرت ابراهيم ابن محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ ؛ 9ـ ريحانه بنت عمر (از كنيزكان)؛ 10ـ قرظيّة (از كنيزكان).
توضيح مختصر راجع به همسران يازده گانه:
1ـ حضرت خديجه دختر خويلد، قريشى و از خاندان بنى اسد و اولين همسر و اوّل مسلمان زن و مادر زهراى مرضيه و ديگر فرزندان رسول گرامى ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ (غير از جناب ابراهيم كه مادرش ماريه قبطيّة بود) و سيّده زنان بهشت است.[3]
2ـ سودة دختر زمعة قريشى و از خاندان بنى اسد، دومين همسر نبى گرامى و اولين زنى كه بعد از وفات حضرت خديجه به عقد و به همسرى نبى مكرم در آمد. و او تنها زنى است كه بعد از رحلت خديجه در سرزمين مكه به خانه پيامبر اكرم آمده بود، زيرا بقيه همسران در مدينه به خانه پيامبر آمده بودند.[4]
3ـ عايشه دختر ابى بكر خليفه اول و از خاندان تيمى ها، سومين همسر كه به خانه پيامبر آمد. اولين همسر ايشان در مدينه بعد از هجرت و جوان ترين و تنها دختر باكره اى كه پيامبر با او ازدواج نمودند.[5]
4ـ زينب دختر خُزيمة مشهور به ام المساكين، كه همسر قبلى او شهيد شده بود و او چهارمين همسر و دومين همسر در مدينه براى نبى مكرم مى باشند، ظاهراً در سال دوّم هجرى به عقد رسول ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ در آمد.[6]
5ـ حفصة دختر عمر خليفه دوّم از خاندان عدىّ، ايشان وقتى شوهرشان فوت كرد پدرش خليفه دوّم از خليفه اول و سوم تقاضاى ازدواج با حضور را نمود لكن آنها نپذيرفتند و لذا از روى ناراحتى خدمت نبى مكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ رفت اينجا بود كه حضرت او را به همسرى انتخاب كرد.[7]
6ـ هند دختر أبى اُمية مشهور به اُم سلمه از قبيله مخزومى و از اندك زنان مهاجر به حبشه بود آنگاه به مكه برگشتند ولى وقتى مواجه با مهاجرت نبى مكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ به مدينه شده بودند آنها نيز به مدينه هجرت نمودند تا اين كه همسر ايشان شهيد شدند، آنگاه در سال چهارم به عقد پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ در آمد.[8]
7ـ زينب دختر جحش از خاندان نوفل دختر عمه رسول اكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ و شوهر اول او زيد بن حارثه پسر خوانده رسول گرامى بود بعد از طلاق و جدايى به همسرى پيامبر در آمد كه داستان آن در قرآن كريم نيز آمده است.[9]
8ـ اُمّ حبية (رملة) دختر ابوسفيان و خواهر معاويه و از خاندان بنى امية، او بر خلاف خانواده اش در همان مكه اسلام آورد و جزء زنان مهاجر به حبشه، قبل از هجرت پيامبر اكرم است، لكن شوهر ايشان در سال ششم هجرى در حبشه رحلت نمود در همين زمان پيامبر توسط پيكى از او خواستگارى و او را عقد نمود و در سال هفتم هجرى او به مدينه برگشت و به خانه پيامبر ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ آمد.[10]
9ـ جويرية دختر حارث از رؤساى يهود بنى مصطلق و همسر يك مرد يهود بود كه در جنگ مسلمين با بنى مصطلق شوهرش كشته و خود اسير شد و به كنيزى يكى از سپاهيان اسلام در آمد، ولى پيامبر بهاى او را پرداخت و آزادش نمود در ازاى ازدواج با او، و جويرية اين شرط را پذيرفت و به خانه پيامبر آمد.[11]
10ـ ميمونه دختر حارث هلالية در سال هفتم هجرى وقتى شوهرش فوت نمود، به خانه پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ و به عقد ايشان در آمدند.[12]
11ـ آخرين همسر نبى مكرم يك دختر يهودى از قوم بنى نظير است كه قبل از اسارتش در جنگ مسلمين خواب پيامبر را ديده بود و شديداً ارادتمند به حضرت بود او صفيّة دختر حىّ از بزرگان بنى نظير بود البته ايشان نيز شوهر يهودى داشت كه در جنگ مسلمين كشته شده بود.[13]
امّا فرزندان پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ[14]
اگر چه در تعداد پسران آن حضرت اختلاف است ولى همگى اتفاق دارند كه غير از ابراهيم كه در مدينه از ناحيه ماريه قبطيه براى پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ به دنيا آمده همه فرزندان آن بزرگوار در مكه و تنها از ناحيه حضرت خديجه نصيب پيامبر اكرم گرديد و همگى آنها در زمان حيات پيامبر ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ از دنيا رفتند و فقط حضرت زهرا ـ عليها السلام ـ بعد از رحلت پيامبر ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ به شهادت رسيد و براى آن حضرت هيچ نوه اى باقى نمانده است جز از ناحيه حضرت زهرا ـ عليها السلام ـ. امّا نام فرزندان آن حضرت «1ـ رقيه؛ 2ـ زينب؛ 3ـ اُم كلثوم؛ 4ـ فاطمه ـ سلام الله عليه ـ ؛ 5ـ قاسم (كه اولين فرزند آن حضرت و كنيه اش از همين بابت ابوالقاسم است)؛ 6ـ عبدالله. لكن در اين كه آيا «طيب و طاهر» پسران سوم و چهارم حضرت بودند يا اسم هاى ديگر عبدالله مى باشند، اختلاف است» و آخرين فرزند ايشان «ابراهيم»[15] است كه در مدينه از ناحيه ماريه به دنيا آمد ولى در همان حيات پدر بزرگوار از دنيا رفت.
[1]. ابن هشام، السيرة النبويّة، با تصحيح و تعليق چند نفر، قم، انتشارات ايران، 1363ش، ج4، ص293 تا 298؛ ابن أثير، عزالدين ابوالحسين على بن ابى الكرم الشيبانى، اسد الغابة فى معرفة الصحابة، بيروت، دارالحياء التراث العربى، ج1، ص32ـ33؛ ابن أثير، الكامل فى التاريخ، تحقيق مكتب التراث، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، چاپ چهارم، 1414ق. ج1، ص655 تا 657؛ ابوعمر يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبّر، الإستيعاب فى معرفة الأصحاب، تحقيق: محمد على البجاوى، قاهره، دار نهضة مصر للطبع و النشر، الفجالة، ج1، ص44ـ46؛ يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، قم، مؤسسه و نشر فرهنگ اهل بيت(ع)، ج2، ص84ـ86؛ عسكرى، سيد مرتضى، نقش عايشه در تاريخ اسلام، مترجمين دارنيا، نجمى و هريسى، تهران، مجمع علمى اسلامى، چاپ چهارم، 1368، ج1، ص54ـ67.
[2]. همان.
[3]. طبرى، تاريخ طبرى، بيروت، دارالكتب العلميّة، الطبعة الثانية 1408ق، ج1، ص521ـ522؛ ابن اثير، اسد الغابة، همان، ج5، ص434ـ439؛ الاستيعاب، همان، ص16؛ الانوسى، ابى محمد على بن احمد بن سعيد بن خرم الاندسى، جمهرة أنساب العرب، قاهره، دارالمعارف، الطبعة الرابعة، ص16.
[4]. اسد الغابة، همان، (صفحات به ترتيب معرفى اشخاص با توجه به رديف متن) ج5، ص4ـ501 و 466 و 6ـ525 و 560 همراه ص9ـ588 و 5ـ463 و 4ـ573 و 2ـ419 و 1ـ550 و 1ـ490؛ و الاستيعاب، همان، (صفحات به ترتيب معرفى اشخاص با توجه به رديف متن) 1867 و 5ـ1881 و 1853 و 12ـ1811 و 1ـ1920 و 1843 همراه 1929 و 5ـ1804 و 18ـ1914و 3ـ1871.
[5]. همان.
[6]. همان.
[7]. همان.
[8]. همان.
[9]. همان.
[10]. همان.
[11]. همان.
[12]. همان.
[13]. همان.
[14]. تاريخ طبرى، همان، ج1، ص2ـ521؛ و جمبهرة النساب العرب، همان، ص16ـ15؛ الاستيعاب، همان، ج4، ص19ـ18؛ اسد الغابة، همان، ج5، ص6ـ435؛ الكامل فى التاريخ، همان، ج1، ص7ـ655؛ نقش عايشه در تاريخ اسلام، همان ج1، ص67ـ54.
[15]. تاريخ طبرى، همان، ج1، 2ـ521؛ تاريخ يعقوبى، همان، ج2، ص9ـ87.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
علل كشتن اسراي قبيله بني قريظه بعد از جنگ احزاب چيست، توضيح دهيد؟

امیرعلی حسنلو
پاسخ :

بني قريظه، يكي از قبايل يهود ساكن شهر مدينه بودند كه در اطراف مدينه مالك باغات و مزارع بوده و در آن به كشاورزي اشتغال داشتند.
رسول خدا پس از ورود به شهر مدينه و تشكيل حكومت، عهدنامه‌اي ميان مهاجران و انصار از يك طرف و يهوديان مدينه از طرف ديگر نوشت و يهوديان را در دين و دارائي خويش آزاد گذاشت و شرايطي براي‌ آنها مقرر نمود كه طرفين ملزم به رعايت آنها بودند:
1 . مسلمانان و يهوديان مانند يك ملت در مدينه زندگي خواهند كرد.
2 . مسلمانان و يهوديان در انجام مراسم ديني خود آزاد خواهند بود.
3 . در هنگام پيشامد جنگ از اين دو، ديگري را در صورتي كه متجاوز نباشد عليه دشمن كمك خواهد كرد.
4 . هر گاه مدينه مورد حمله و تاخت و تاز دشمن قرار گيرد هر دو با هم در دفاع از آن شريك مساعي خواهند كرد.
5 . قرارداد صلح با دشمن با مشورت هر دو به انجام خواهد رسيد.
6 . چون مدينه شهر مقدس است از هر دو ناحيه مورد احترام و هر نوع خونريزي در آن حرام خواهد بود.
7 . در موقع بروز اختلاف و نزاع، آخرين داور براي رفع اختلاف، شخص رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ خواهد بود.
8 . امضاء كننده گان اين پيمان با همديگر به خيرخواهي و نيكوكاري رفتار خواهند كرد.[1]
اين مفاد عهدنامه ميان پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و تمام يهوديان بود كه تمام حقوق آنها رعايت شده و جان و مالشان در امنيت حاصل از حكومت پيامبر محفوظ و مورد حمايت بوده است، اين برخورد كريمانة رسول خدا با آنها بود. اما برخورد آنها با رسول خدا و مسلمانان كاملاً برخلاف تمام مفاد عهدنامه بود و هرگز مفاد اين عهدنامه از سوي رسول خدا و مسلمانان مورد بي‌حرمتي واقع نشد، ولي آنها نه تنها برعليه شخص رسول خدا توطئه چيني مي‌نمودند و با آن حضرت دشمني مي‌نمودند بلكه با مشركان مدينه همدستي نموده و براي محكوم كردن و باطل جلوه دادن رسالت آن حضرت سئوالاتي از آن حضرت مي‌نمودند كه در پاسخ آنها آياتي از قرآن كريم نازل مي‌شد.[2] حدود صد آيه از اول سوره بقره درباره ايشان نازل شده است. كار دشمني‌ آنها با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به جايي رسيد كه به طور علني مفاد عهدنامه را زير پا نهاده و با همكاري و تحريك مشركان مكه، عليه مسلمانان در مدينه تحريك شده و مجهز مي‌شدند چنانكه حيي بن اخطب نضري با تحريك ابوسفيان نزد كعب بن اسد قُرظيّ، سرور بني قريظه كه از طرف قبيله خود با رسول خدا قرار داد بسته بود رفت. اما كعب ابتدا از همكاري با او امتناع مي‌ورزيد، ولي پس از تحريكات او عهدنامه را شكسته و براي جنگ با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ آماده شدند،[3] پيامبر پس از آگاهي از اين عهدشكني گروهي را براي تحقيق و روشن شدن اين قضيه براي مسلمانان (چون براي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ روشن بود ولي آن حضرت مي‌خواست كار با روال عادي پيش رود) اعزام نمود و آنها پس از اطلاع دقيق به مسلمانان اعلام كردند كه نه تنها عهدشكني نموده‌اند، بلكه به رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ ناسزا و سخنان ناروائي نسبت مي‌دهند، اين اظهار دشمني كار را براي مسلمانان در مدينه بسيار سخت نمود بطوريكه منافقان مدينه شروع به زخم زبان زدن نموده و با كنايه به تحقير اسلام و پيامبر پرداختند. مشركين نيز در اين گيرودار بر عليه مسلمانان شمشير تيز مي‌نمودند، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ جمعي را براي نگهباني مدينه گسيل داشت تا از شرّ و خطر بني قريظه محافظت زنان و كودكان نموده باشند.[4] در حالي كه مسلمين به شدت در محاصره مشركين بودند و يهوديان بني قريظه بايد در اين حال براساس قراردادشان به ياري مسلمانان برخيزند و از مدينه دفاع نمايند، اما كاملاً در فكر نابودي مسلمانان و سقوط مدينه بوده و با مشركين همدستي مي‌نمايند.[5] پس از شكست مشركين در محاصره مدينه و پايان يافتن جنگ احزاب كه تمام احزاب مشركين برعليه اسلام متحد شده بودند، جبرئيل به حضور پيامبر نازل شده و آن حضرت را خبر داد كه خداوند مي‌فرمايد بر سر «بني قريظه» رهسپار شوي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ اعلام نمود كه بايد نماز عصر را در منطقه بني قريظه بخوانيم، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ پرچمدار بود پس از رسيدن به اين منطقه و پشت قلعه‌هاي آنها، شنيد كه بني قريظه گفتار زشتي دربارة رسول خدا مي‌گويد. اين قلعه‌ها مدت‌ها (مدت 25 شب) مورد محاصره بود.[6] تا اينكه بني قريظه از روي ناچاري كامل تسليم شدند.[7] يهوديان گفتند اي محمد به حكم سعد بن معاذ راضي هستيم. او هر چه درباره ما حكم كند، آن را در حق ما اجرا كن، قبيله اوس به پيامبر گفتند: اي رسول خدا «بني قريظه» هم‌پيمانان ما هستند چنانكه با هم پيمان قبيله خزرج يعني بي قينقاع برخورد كرديد و آنها را مورد بخشش قرار داديد بني قريظه را نيز مورد بخشش قرار دهيد، پيامبر فرمود: دوست نداريد مردي از خود را داور قرار دهيد؟ گفتند چرا؟ به حكميت و داوري سعد تن دادند و سعد كه در جنگ خندق «احزاب» زخمي شده و بستري بود براي داوري حاضر شد، و چنين حكم كرد «مردان آنها كشته شوند و مالهايشان قسمت شود و فرزندان و زنانشان اسير شوند. به روايت ابن اسحاق رسول خدا فرمود: «لقد حكمت فيهم بحكم الله من فوق سبعة ارقعةِ»[8]راستي درباره ايشان به حكم خدا از بالاي هفت آسمان حكم كردي از اين كلام رسول خدا روشن مي‌شود كه حكم خداوند چنين بوده است كه بايد آنها كشته شوند.
در نتيجه مي‌توان علل كشته شدن آنها را چنين بيان كرد:
1 . آنها براساس پيماني كه با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بسته بودند از آن تخطي نموده و پيمان‌شكني كردند و علاوه بر پيمان‌شكني به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ خيانت نموده و از پشت به مسلمين خنجر مي‌زدند.
2 . برخلاف همان پيمان كه مفاد آن صلح و زندگي مسالمت‌آميز و همدلي بود. آنها نه تنها زندگي مسالمت‌آميز با مسلمانان نداشتند، بلكه به شخص پيامبر كاملاً بي‌حرمتي نموده و توهين مي‌كردند و با لجاجت از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ سئوال مي‌نمودند. تا آن حضرت از جوابشان باز مانده و شرمنده شود اين اظهار دشمني و تحقير به شخص رسول خدا، آزار و اذيت به آن حضرت محسوب شده و جرمي غير از كشته شدن نداشت.[9]
اما پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌‌داد، بلكه با همه اينها با آنها مدارا نموده و هرگز به روي خود نمي‌آورد و تحمل مي‌نمود چون سخت پايبند پيمان خويش بود تا حكم خدا در حقشان نازل شود.
3 . آنها برخلاف مفاد پيمان نه تنها از مدينه و سقوط آن دفاع نمي‌كردند، بلكه به تحريك مشركان و دشمنان پيامبر بر عليه مسلمان توطئه جنگ ريخته بودند.[10]
4 . به پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ ناسزا مي‌گفتند كه جرم ناسزاگويي به پيامبر غير از كشته شدن چيز ديگري نبود.[11]
5 . آنها پس از اينكه پيامبر به محاصره آنها بپردازد، تسليم نشدند بلكه با مقاومت خود قصد جنگ با پيامبر را داشتند و هرگز آتش كينه آنها نسبت به پيامبر خاموشي نداشت.[12] چون پس از ناچاري و محاصره طولاني تسليم شدند.
6 . چون اين مراكز (مراكز يهوديان در اطراف مدينه) هميشه به عنوان مركز فتنه برعليه حكومت اسلامي بود و يهوديان بني قريظه بنابر اظهار خود به هيچ قيمتي حاضر به اسلام آوردن نبودند و زندگي مسالمت‌آميز را نيز عملاً با عهد‌شكني قبول نكردند، لذا تنها چاره‌اي كه براي مسلمين بود كشتن آنها بود.
7 . آنها بعد از تسليم شدن خودشان به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ پيشنهاد كردند كه هر چه سعد بن معاذ حكم كند به آن راضي هستند، و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ طبق نظر آنها حكميت سعد را قبول كرد.
8 . سعد بن معاذ حكم به كشته شدن آنها و اسرارت فرزندان وعيالشان داد.
9 . با اين حكم سعد، نه تنها خود يهوديان مخالف نبودند بلكه هم‌پيمانان يهوديان نيز به اين حكميت راضي بوده و تسليم شدند.
10 . در نهايت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ حكم صادره از سوي سعد را تأييد نموده و فرمود حكم خداوند نيز همين بودكه بايد آنها كشته مي‌شدند. لذا در مرحلة اول خود يهوديان راضي به كشته شدن بودند و در مرحلة دوم تمام انصار و مهاجرين و در نهايت خداوند نيز راضي بودند كه آنها كشته شوند و پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ راضي به رضاي حق بود ولي مي‌خواست حكم براساس مجاري عادي آن اجراء شود. لذا از ابتداي حكميت و داوري سعد را قبول نمود (حتي نظر قبيله اوس را نيز رعايت كرد تا بعداً هيچ اعتراضي نداشته باشند) حتي برخي از يهوديان كه محكوم به كشته شدن بودند و مورد بخشش و عفو پيامبر واقع شدند، آنها نيز اين بخشش را نپذيرفتند بلكه مرگ را ترجيح دادند به عفو و بخشش پيامبر و كشته شدند، آياتي از سوره احزاب نيز اين رفتار اسلامي را مورد تأييد قرار داده است.[13] سياق اين آيات نشان مي‌دهد كه حكم خداوند چنين بوده است؛ «... و اورثكم ارضهم و ديرَهم و اموالهم و ارضا لم‌تطئوها و كان الله علي كل شيي قديراً»[14]؛ خداوند شما را وارث زمين آنها (يهوديان بني قريظه) نمود و ديار و اموال و دارائي آنها را در اختيار شما گذاشت و زميني (قلعه‌هايي) را كه در آن قدم ننهاده بوديد خداوند شما را صاحب آن زمين نمود و خداوند بر هر چيزي قدرت دارد. پس حكم كشتن اسيران كاملاً مطابق با حكم خداوند بود چنانچه در اين آيه خداوند مسئله ارث دادن به اموال يهوديان بني قريظه به مسلمين را به خودش نسبت مي‌دهد چون اين قوم لجوج هرگز حاضر به اسلام آوردن حتي به زندگي مسالمت‌آميز با پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و حكومت اسلامي نبودند لذا در حكم محارب بوده و قتل آنها كاملاً مشروع مي‌باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ پيامبر اسلام، حسن ابراهيم حسن.
2. سيره رسول خدا، رسول جعفريان.
3. فروغ ابديت، جعفر سبحاني.
[1] . ابن اسحاق، سيرة النبي، بيروت، ج اول، ج 2، ص119-123. و ر. ك: حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسي اسلام، ترجمه پاينده، جاويدان، تهران، چاپ دهم، ج 1، ص100-1.
[2] . همان، ابن اسحق، ص 138-135،و ص 141-138، ص 149.
[3] . همان، ص176-152، و ص220-177، (قرآن كريم، آيات اول تا حدود 100 سوره بقره).
[4] . ابن سعد، طبقات، بيروت، 1376 ق، ج2، ص 67، و حسن ابراهيم حسن «پيشين»، ص136 تا ص 150، به شرح مفصل ماجراي يهوديان و اسلام پرداخته است.
[5] . بلاذري، فتوح البلدان، قم، منشورات مكتبه الاروميه، 1404 ق، ص6-34.
[6] . مفيد، الارشارد، قم، آل‌البيت، چاپ اول، 1413،ج 1، ص110-11، و طبري، تاريخ (ترجمه پاينده)، تهران، اساطير، چاپ چهارم، 68، ج3، ص1082-1093.
[7] . ابن هشام، سيره، چاپ بيروت، 1355، ج 3، ص250-248.
[8] . ابن اسحاق، «پيشين»، ص149، و مفيد «پيشين»، ص111.
[9] . براساس آيات قرآن كريم جزاي آزار به پيامبر نه تنها در اين دنيا سخت است بلكه در آخرت نيز عذابي دردناك دارد، توبه/6، و صف/5.
[10] . طبري، تاريخ.
[11] . آيه 5 سوره صف.
[12] . مفيد، «پيشين»، ابن اخطب به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مي‌گويد: هرگز كينه و دشمني من نسبت به تو از بين نمي‌رود.
[13] . احراب/26 و 27 «...فريقا تقتلون و تاسرون فريقاً... »26.
[14] . احزاب/27.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 
زندگي پيامبر در دوران کودکي و نوجواني (امیرعلی حسنلو)


پيامبر گرامي اسلام در دوره شيرخوارگي فقط سه روز از مادر خود شير خورد و پس از او دو زن بافتخار دايه گي پيامبر نائل شده اند:
1. ثويبه: وي کنيز ابولهب بوده که قبل از پيامبر حمزه عموي پيامبر را نيز شير داده بود. وي چهار ماه افتخار دايگي پيامبر را دارد.
2. حليمه: پس از چهار ماه دايگان قبيله بني سعد به مکه آمدند و در آن سال قحطي شديدي بود به اين لحاظ بيش از پيش به کمک اشراف نيازمند بودند. حليمه دختر ابوذويب تنها زني بود از ميان دايگان که پيامبر گرامي از او شير خورد، حليمه پنج سال افتخار دايگي پيامبر را داشت.
پيامبر اسلام همواره به دو دايه خود احترام گذارده و ايشان را مادر خطاب مي فرمود.
به شهادت قرآن پيامبر در دوران کودکي يتيم بوده است و مورد توجّه خاص خداوند متعال بوده «أَلَمْ يَجِدْک يَتِيماً فَاوي» و همه تاريخ نويسان و دانشمندان به دوران کودکي پيامبر که بسيار شگفت انگيز و حيرت آور بوده است اشاره کرده اند و از زبان حليمه سعديه دايه پيامبر حوادث شگفت انگيز و کرامات بسياري از دوران شيرخوارگي پيامبر نقل کرده اند و صفحات تاريخ گواهي مي دهد: زندگاني رهبر عاليقدر مسلمانان از آغاز کودکي تا روزي که براي پيامبري مبعوث شد، متضمن يک سلسله حوادث شگفت انگيز است و تمام اين حوادث شگفت انگيز جنبه کرامت داشته و روي هم رفته گواهي مي دهند که زندگي حضرت و سرگذشت وي عادي نبوده است.
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ که در کودکي تحت سرپرستي جدي عبدالمطلب بود و به دايه اي سپرده شد که درست پنج سال در صحرا پيش او بسر برد که داستان هاي حيرت آور در اين دوره از زبان دايه اش و خود پيامبر در منابع تاريخي ذکر شده از جمله اخلاق و سيره آن حضرت در اين دوره، اين بود که بسيار باحيا و عفت بود و مثل بچه هاي عادي برخورد نداشت و از روزي که در خانواده حليمه حضور يافت وسعت و برکت و رزق و روزي در آن خاندان به وضوح قابل مشاهده بود و از ابن عباس نقل شده که وقتي چاشت براي اطفال طعام مي آوردند آنها از يکديگر مي ربودند و آن حضرت دست دراز نمي کرد و چون کودکان از خواب بيدار مي شدند ديده هايشان آلوده بود و آن حضرت با روي شسته و خوشبو از خواب بيدار مي شد. از حليمه نقل شده که هيچ وقت عورات او را کسي نمي ديد و نخست مراقبت از پوشش خود مي نمود و در اين مدت همواره کسي مراقب او بود و کسي او را هنگام تخلي نديد و بسيار باحيا و عفيف و نوراني بود و نيز نقل شده که هيچ وقت اظهار گرسنگي و تشنگي نمي کرد و از آب زمزم مي نوشيد.
اميرالمؤمنين(ع) در نهج البلاغه مي فرمايد: خداوند پيامبر خويش را از کودکي با ملکي بزرگ همراه نمود و در شبانه روز حضرت را بر مکارم و آداب و اخلاق واميداشت و راهنمايي مي کرد.
در مدتي که حضرت در پيش حليمه بود حليمه او را هر از چند گاهي پيش مادرش در مکه مي برد حضرت در بين قبيله سعد که به فصاحت در بين عرب شهرت داشتند زبان عربي فصيح را ياد گرفت که خود حضرت به آن اشاره فرموده اند. بعد از بازگشت به آغوش خانواده به همراهي مادر عزيزش به يثرب براي زيارت قبر پدرش روانه شدند در همين سفر غم فقدان پدرش با غم فقدان مادر افزون شد و دل رهبر و پيامبر آينده مسلمانان از غم فقدان مادر متألم شد.
امّا فقدان مادر و پدر عزت و احترام او را در پيش خاندانش بيشتر نموده که اين از الطاف خفيه الهي بود. عبدالمطّلب جدش، سرپرستي او را به عهده گرفت و خيلي او را دوست مي داشت امّا چيزي نگذشت که او را نيز از دست داد و بنابر وصيت او سرپرستي محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ به عمويش ابوطالب سپرده شد که با پدر پيامبر برادر تني بودند لذا خيلي به او علاقه داشت.
در نوجواني حضرت به همراه عمويش در جنگ هايي بنام «فجار» شرکت کرده بود که سن حضرت در اين دوران تقريباً ده سال بود.
و هم چنين به همراهي عمويش در مسافرت تجاري به شهر شام شرکت نمود در دوازده سالگي اين مسافرت براي حضرت بسيار شيرين و جالب توجّه بود. در همين مسافرت بود که مطلبي براي ابوطالب روشن شد که او را بر آن مي داشت که از اين نوجوان مواظبت کامل بنمايد. ملاقات با بحيرا که خبر از نبوت حضرت داد در اين سفر واقع شد.
دوران کودکي و نوجواني حضرت بسيار پرحادثه و شگفت انگيز بوده است که همه گان را در حيرت و خيرگي فرو مي برد به طوري که عده اي از مستشرقين نيز به اين قضيه با حيرت نگريسته اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ فروغ ابديت، جعفر سبحاني.
2ـ تاريخ اسلام، جعفر سبحاني.
3ـ منتهي الآمال، شيخ عباس قمي.
بلغ العلی بکماله      کشف  الدجی بجماله

حسنت جمیع خصا له     صلوا علیه وآله(سعدی)

سعدی اگر عاشقی کنی وجوانی        عشق محمد بس است وآل محمد(ص)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  | 

 

تغذیه درسیره ی نبوی

1- ضرورت توجه به تغذیه :
سخن‌ از چرايى‌ خوردن‌ و آشاميدن‌ در سيره‌ نبوى‌…‌، منطقاً بايد پيش‌ از ديگر مسائل‌ مربوط‌ به‌ سيره‌آن‌ حضرت‌ در خوردن‌ و آشاميدن‌، مورد توجه‌ قرار گيرد. اين‌كه‌ چرا انسان‌ به‌ خوردن‌ و آشاميدن‌ رو آورده‌، پرسشى‌است‌ كه‌ پاسخ‌ آن‌ ابتدا بديهى‌ مى‌نمايد، زيرا به‌ محض‌ طرح‌ چنين‌ پرسشى‌، اين‌ پاسخ‌ به‌ ذهن‌ مى‌رسد كه‌ خوردن‌ وآشاميدن‌ لازمه‌ طبيعى‌ زندگى‌ بشر و زنده‌ ماندن‌ اوست‌. اين‌ سخن‌ در عين‌ درستى‌، تمام‌ پاسخ‌ نيست‌، زيرا فلسفه‌خوردن‌ و آشاميدن‌ در نگاه‌ اولياى‌ دين‌، صِرف‌ تأمين‌ نيازهاى‌ جسمانى‌ نيست‌، بلكه‌ مسئله‌اى‌ مهم‌تر و برتر مطرح‌است‌. طبق‌ اين‌ ديدگاه‌، جسم‌، نقش‌ آلى‌ و ابزارى‌ براى‌ حقيقت‌ انسان‌، يعنى‌ روح‌ او دارد، از اين‌ رو براى‌ اين‌كه‌ روح‌بتواند مسير كمال‌يابى‌ خود را طى‌ كند بايد نيازهاى‌ جسم‌ به‌ عنوان‌ مركب‌ و ابزار روح‌، تأمين‌ شود. بر اساس‌ ديدگاه‌اول‌، انسان‌ و حيوان‌ مشترك‌ و هم‌سان‌ مى‌شوند، اما در اين‌ نگاه‌، انسان‌ در تأمين‌ نيازهاى‌ جسم‌ در پى‌ تأمين‌ هدفى‌ بس‌والاست‌. در برخى‌ روايات‌ به‌ نقش‌ ابزارى‌ خوردن‌ در راستاى‌ عبادت‌ و انجام‌ فرائض‌ و تكاليف‌ اشاره‌ شده‌ است‌. درروايتى‌، از پيامبر اكرم‌…‌ چنين‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ به‌ خداوند عرضه‌ داشت‌:
در نان‌ به‌ ما بركت‌ عطا كن‌، و بين‌ ما و نان‌ جدايى‌ ميفكن‌، چرا كه‌ اگر نان‌ نباشد قادر به‌ اداى‌ نماز و گرفتن‌ روزه‌ و انجام‌ فرايض‌پروردگارمان‌ نخواهيم‌ بود. ‌.[1]
و در روايت‌ امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ نيز آمده‌ است‌:
بنيان‌ جسم‌ بر نان‌ نهاده‌ شده‌ است.[2] بنا بر روايتى‌ ديگر، هنگامى‌ كه‌ مردى‌ از ابوذر درباره‌ برترين‌ اعمال‌ پس‌ از ايمان‌ پرسش‌ كرد وى‌ پاسخ‌ داد: «نماز وخوردن‌ نان‌!» و هنگامى‌ كه‌ آن‌ مرد با شگفتى‌ به‌ ابوذر نگريست‌، وى‌ ادامه‌ داد: «اگر نان‌ نباشد خداوند عبادت‌ نمى‌شود».و مراد ابوذر اين‌ بود كه‌ انسان‌ براى‌ كسب‌ توانايى‌ انجام‌ عبادت‌ بايد از نان‌ بهره‌ ببرد.[3]
با توجه‌ به‌ اين‌ گونه‌ روايات‌، هدف‌ انسان‌ مؤمن‌ از خوردن‌ غذا، آماده‌سازى‌ جسم‌ براى‌ انجام‌ تكاليف‌ عبادى‌ وفرايض‌ دينى‌ است‌، و ـ چنان‌ كه‌ گذشت‌ ـ اين‌ نوع‌ نگاه‌ به‌ خوردن‌، به‌ مراتب‌ والاتر از نگاه‌ طبيعى‌ به‌ آن‌ است‌.

مسائلی که درتغذیه برای پیامبرمهم بود: 
حلال‌ بودن‌
از مهم‌ترين‌ اين‌ ويژگى‌ها حلال‌ بودن‌ غذاست‌. طبيعى‌ است‌ پيامبر اكرم‌…‌ با توجه‌ به‌ جايگاه‌هدايتى‌اش‌ در ميان‌ انسان‌ها، بارزترين‌ مصداق‌ براى‌ رعايت‌ اين‌ اصل‌ است‌. در برخى‌ روايات‌ آمده‌ است‌ كه‌ آن‌حضرت‌ آن‌چه‌ را خداوند برايش‌ حلال‌ كرده‌ بود به‌ همراه‌ خانواده‌ و خدمتكار تناول‌ مى‌كرد.[4]
تنوع‌
ويژگى‌ ديگر در غذاهاى‌ پيامبر اكرم‌…‌ آن‌ بود كه‌ اصرار بر نوع‌ خاص‌ و برجسته‌اى‌ از غذاها نداشت‌ وغذايى‌، هم‌چون‌ غذاى‌ متعارف‌ همه‌ مردم‌ را مصرف‌ مى‌كرد، و در اين‌ ميان‌، به‌ ساده‌ترين‌ نوع‌ آن‌ قناعت‌ مى‌كرد و بر آن‌شاكر بود. بنا به‌ نقل‌ طبرسى‌، آن‌ حضرت‌ گونه‌هاى‌ مختلف‌ از غذاها را مصرف‌ مى‌كرد.[5] معناى‌ اين‌ سخن‌مى‌تواند آن‌ باشد كه‌ حضرت‌ اصرار بر نوع‌ خاصى‌ از غذاها نداشت‌ و در اين‌ زمينه‌، تكلف‌ نمى‌ورزيد و در صورت‌دست‌رسى‌ به‌ غذاهاى‌ نافع‌، براى‌ تأمين‌ نياز جسم‌ از آن‌ها بهره‌ مى‌برد.


سادگى‌
در بيشتر موارد، آن‌ حضرت‌ نان‌ جو، با آرد سبوس‌دار، و در حدّ عدم‌ سيرى‌ مصرف‌ مى‌كرد. در برخى‌ روايات‌، از نان‌جو به‌ عنوان‌ غذاى‌ انبيا ياد شده‌ است‌. به‌ عنوان‌ نمونه‌ در روايتى‌، به‌ نقل‌ از امام‌ رضا(عليه السلام)‌ چنين‌ مى‌خوانيم‌:
هيچ‌ پيامبرى‌ نبوده‌ جز آن‌ كه‌ مردم‌ را به‌ خوردن‌ [نان‌] جو فرا خوانده‌ و براى‌ آن‌، بركت‌ طلبيده‌ است‌. و [اين‌ غذا] در هيچ‌شكمى‌ داخل‌ نشده‌ جز آن‌ كه‌ بيمارى‌ را از ميان‌ برداشته‌ است‌. و اين‌، غذاى‌ پيامبران‌ است‌ و طعام‌ نيكان‌. و خداوند ابا كرده‌ ازاين‌كه‌ غذاى‌ انبيا را چيزى‌ غير از جو قرار دهد.5
از ديگر روايات‌ مربوط‌ به‌ سادگى‌ غذاى‌ پيامبر…‌، روايت‌ قتاده‌ است‌. وى‌ گويد: ما گاه‌ نزد انس‌ بن‌مالك‌ مى‌رفتيم‌ و مى‌ديديم‌ كه‌ خدمتكار او مشغول‌ پختن‌ نان‌ بود. روزى‌ انس‌ در همين‌ حال‌، رو به‌ ما كرده‌، گفت‌: [از اين‌نان‌ها] بخوريد، اما نسبت‌ به‌ پيامبر، من‌ سراغ‌ ندارم‌ كه‌ حضرت‌ نان‌ با آرد الك‌ كرده‌ و بدون‌ سبوس‌، و گوشت‌ گوسفندكباب‌ شده‌ مصرف‌ كرده‌ باشد.[6]
خورش‌ِ غذاى‌ پيامبر…‌ نيز معمولاً بسيار ساده‌ بود. بنا به‌ نقل‌ كلينى‌ از امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌، روزى‌پيامبر اكرم‌…‌ به‌ حجره‌ ام‌سلمه‌ وارد شد. ام‌سلمه‌ قطعه‌ نانى‌ نزد حضرت‌ آورد. پيامبر فرمودند: آياخورش‌ نيز دارى‌؟ گفت‌: خير يا رسول‌ الله، جز سركه‌ ندارم‌. فرمود: سركه‌ خوب‌ خورشى‌ است‌، و خانه‌اى‌ كه‌ سركه‌ درآن‌ هست‌ بى‌چيز نيست‌.9
مضرّ نبودن‌
ويژگى‌ مهم‌ ديگر در غذاهاى‌ مورد استفاده‌ پيامبر اكرم‌…‌، مضرّ نبودن‌ است‌. از نظر آن‌ حضرت‌،گذشته‌ از مفيد و نافع‌ بودن‌، يك‌ غذا ـ كه‌ در ادامه‌، به‌ آن‌ خواهيم‌ پرداخت‌ ـ مى‌بايست‌ فاقد آثار منفى‌ بر بدن‌ باشد. به‌عنوان‌ مثال‌، بنا به‌ نقل‌ كلينى‌ از امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌، و آن‌ حضرت‌ از اميرالمؤمنين‌(عليه السلام)‌، هنگامى‌ كه‌ براى‌ پيامبراكرم‌…‌ غذاى‌ داغى‌ آوردند، فرمود:
آن‌ را بگذاريد تا سرد شود، خداوند آتش‌ را غذاى‌ ما قرار نداده‌ و بركت‌ در غذاى‌ غير داغ‌ است‌.10
بنا بر بعضى‌ روايات‌، آن‌ حضرت‌ از خوردن‌ برخى‌ غذاها يا گياهان‌ كه‌ بوى‌ آن‌ها در دهان‌ مى‌ماند نيز اجتناب‌ مى‌كرد.البته‌ اين‌ پرهيز، ناشى‌ از آثار خانوادگى‌ يا اجتماعى‌ بقاى‌ بوى‌ اين‌ غذاها در دهان‌ بود و نه‌ به‌ سبب‌ ضرر آن‌ براى‌ بدن‌.بنا به‌ نقل‌ طبرسى‌، پيامبر اكرم‌…‌ سير، پياز، تره‌ و عسلى‌ كه‌ مغافير11 در آن‌ بود تناول‌نمى‌كرد، زيرا بوى‌ آن‌ها در دهان‌ مى‌ماند.12
سودمندى‌
ويژگى‌ ديگر غذاهاى‌ مورد استفاده‌ پيامبر اكرم‌…‌، ميزان‌ نافع‌ بودن‌ غذا براى‌ بدن‌ بود. بنا بر روايتى‌ كه‌پيش‌ از اين‌ گذشت‌، حضرت‌ سادگى‌ را در مجموع‌ زندگى‌ و از جمله‌ تغذيه‌، رعايت‌ مى‌كرد، اما اين‌، منافات‌ با توجه‌ به‌سودمندى‌ غذاها ندارد و در مواردى‌ كه‌ گشايش‌ اقتصادى‌ براى‌ مسلمانان‌ و خود حضرت‌ پديد مى‌آمد با تنوع‌بخشى‌به‌ غذاى‌ خود و خانواده‌، از غذاهاى‌ سودمند بهره‌ مى‌برد. در برخى‌ روايات‌، ضمن‌ اشاره‌ به‌ اين‌ موارد، از زبان‌پيامبر…‌ و ديگر معصومان(عليهم السلام) فوايدى‌ براى‌ برخى‌ غذاها بيان‌ شده‌ است‌. مجموع‌ اين‌روايات‌، حكايت‌ از آن‌ دارند كه‌ پيامبر اكرم‌ …‌ به‌ علت‌ اتصال‌ به‌ منبع‌ علم‌ الهى‌ و آگاهى‌ از خواص‌غذاها، نافع‌ترين‌ آن‌ها را براى‌ بدن‌ ـ در صورت‌ دست‌رسى‌ به‌ آن‌ها ـ بر مى‌گزيده‌، ضمن‌ آن‌كه‌ در ميزان‌ مصرف‌ نيزاصول‌ سلامت‌ را رعايت‌ مى‌كرد.
در روايتى‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ از امام‌ رضا(عليه السلام)‌ نقل‌ كرديم‌، به‌ خاصيت‌ درمانى‌ نان‌ جو اشاره‌ شد.13 به‌ جزآن‌، در برخى‌ روايات‌، امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ شير، سركه‌، روغن‌ و سويق‌ (نوعى‌ حليم‌ از گندم‌ يا جو، و شكر و خرما) راغذاى‌ پيامبران‌، و گوشت‌ و شير را، شورباى‌ (آبگوشت‌) آنان‌ معرفى‌ كرده‌ است‌.14
هم‌چنين‌ گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ محبوب‌ترين‌ غذاها نزد پيامبر اكرم‌…‌ گوشت‌ بود و مى‌فرمود:«گوشت‌ موجب‌ افزونى‌ قوه‌ شنوايى‌ و بينايى‌ مى‌شود». و در كلامى‌ ديگر فرمود:
گوشت‌، سرآمد غذاها در دنيا و آخرت‌ است‌ و اگر از خدايم‌ مى‌خواستم‌ كه‌ هر روز مرا با آن‌ اطعام‌ كند چنين‌مى‌كرد.15
آن‌ حضرت‌ گوشت‌ را گاه‌ به‌ صورت‌ پخته‌ [با آب‌] و گاه‌ به‌ صورت‌ كباب‌، همراه‌ نان‌ مصرف‌ مى‌كرد.16
بنا به‌ نقل‌ طبرسى‌، پيامبر اكرم‌ …‌ تگرگ‌ را جمع‌ كرده‌ و تناول‌ مى‌كرد و مى‌فرمود: اين‌ موجب‌نابودى‌ عوامل‌ فساد دندان‌ها مى‌شود.17
نيز از امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ پيامبر اكرم‌…‌ در صورت‌ دست‌رسى‌ به‌ شيرينى‌جات‌با آن‌ افطار مى‌كرد، و اگر بدان‌ دست‌رسى‌ نداشت‌ با آب‌ گرم‌ افطار مى‌كرد و مى‌فرمود:
اين‌ باعث‌ پاكسازى‌ كبد و معده‌، و موجب‌ خوشبو شدن‌ بوى‌ دهان‌، و سبب‌ تقويت‌ دندان‌ها و چشم‌، و عامل‌ تيزى‌ بينايى‌مى‌شود؛ و گناهان‌ را مى‌شويد و عروق‌ تحريك‌ شده‌ را ساكن‌، و تلخى‌ غالب‌ را از بين‌ مى‌برد و بلغم‌ را قطع‌ مى‌كند و حرارت‌ را ازمعده‌ فرو نشانده‌ و سردرد را زايل‌ مى‌كند.18
گفتنى‌ است‌، تأثير افطار با آب‌ ولرم‌ در شسته‌ شدن‌ گناهان‌ مى‌تواند به‌ لحاظ‌ فضيلتى‌ باشد كه‌ شخص‌ روزه‌دار در اثرگرسنگى‌ و سپس‌ افطار با نوشيدنى‌ ساده‌اى‌ چون‌ آب‌ به‌ دست‌ مى‌آورد.
پيامبر اكرم‌…‌ عسل‌ را بسيار دوست‌ داشت‌ و خوردن‌ آن‌ را همراه‌ با قرائت‌ آياتى‌ از قرآن‌ و جويدن‌كُندر موجب‌ زوال‌ بلغم‌ مى‌دانست‌.19
پيامبر اكرم‌…‌ مطلوبيت‌ بعضى‌ غذاها را گاه‌ با تعبير «طيّب‌» تأييد مى‌كرد. به‌ عنوان‌ مثال‌، هنگامى‌كه‌ يكى‌ از اصحاب‌ حضرت‌ فالوده‌اى‌ به‌ ايشان‌ هديه‌ كرد و حضرت‌ قدرى‌ تناول‌ كردند، پرسيدند: «اى‌ ابا عبدالله، اين‌را از چه‌ چيزى‌ فراهم‌ كرده‌اى‌؟» عرض‌ كرد: پدر و مادرم‌ فدايت‌، روغن‌ و عسل‌ را در ظرفى‌ سنگى‌ ريخته‌، با آتش‌ تفت‌مى‌دهيم‌ و سپس‌ مغز گندم‌ را آسياب‌ كرده‌ و با آن‌ مخلوط‌ مى‌كنيم‌ تا به‌ خوبى‌ با هم‌ عجين‌ شوند و چنين‌ چيزى‌ فراهم‌آيد. حضرت‌ فرمود: «اين‌ غذايى‌ نيكو و گواراست‌».20
3- انواع
روح‌ ساده‌زيستى‌ در پيامبر اكرم‌…‌ مانع‌ از آن‌ بود كه‌ بر سر سفره‌ غذاى‌ آن‌ حضرت‌ بيش‌ از يك‌ نوع‌غذا يافت‌ شود. علت‌ اين‌ امر در روايت‌ صحيحة‌ كلينى‌ از امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ بيان‌ شده‌ است‌. بنا بر اين‌ نقل‌، پيامبراكرم‌…‌ در شام‌گاه‌ پنجشنبه‌اى‌ كه‌ در مسجد قبا حضور داشت‌، براى‌ افطار، نوشيدنى‌ طلب‌ كرد و اوس‌بن‌ خولى‌ انصارى‌ كاسة‌ بزرگى‌ حاوى‌ شير مخلوط‌ با عسل‌ آورد. حضرت‌ چون‌ آن‌ را به‌ لب‌هاى‌ مبارك‌ رسانيد ناگاه‌ آن‌را كنار نهاد و فرمود:
اين‌، دو نوع‌ نوشيدنى‌ است‌ كه‌ به‌ يكى‌ از آن‌ها نيز مى‌توان‌ بسنده‌ كرد. من‌ آن‌ دو را با هم‌ نمى‌نوشم‌، اما تحريم‌ نيز نمى‌كنم‌،لكن‌ من‌ براى‌ تواضع‌ در برابر خداوند چنين‌ مى‌كنم‌، و هر كس‌ براى‌ خدا تواضع‌ كند خداوند او را بلند مرتبه‌ سازد، و هر كس‌تكبّر ورزد خداوند او را فرود آورد. و هر آن‌ كس‌ كه‌ در معيشت‌، راه‌ ميانه‌ برگزيند خداوند روزى‌اش‌ دهد، و هر آن‌ كه‌ اهل‌ تبذيرباشد خداوند او را محروم‌ سازد، و هر آن‌ كه‌ فراوان‌ ياد مرگ‌ كند خداوند دوستش‌ دارد.21
اين‌ روايت‌ چندين‌ پيام‌ دارد:
. قناعت‌ پيامبر اكرم‌…‌ بر يك‌ نوع‌ از نوشيدنى‌ و غذا؛
. اين‌ قناعت‌، بُعد استحباب‌ و ترجيح‌ داشته‌ و ترك‌ آن‌ حرام‌ نيست‌؛ و اين‌ در حقيقت‌، ناشى‌ از شريعت‌ سهله‌اى‌است‌ كه‌ پيامبر…‌ خود را مروّج‌ و آورنده‌ آن‌ معرفى‌ كرد.22 و از اين‌ رو فرمود: من‌ اين‌ دونوشيدنى‌ را با هم‌ نمى‌نوشم‌، اما تحريم‌ نيز نمى‌كنم‌؛
. زهد مثبت‌ در سيره‌ معصومان(عليهم السلام) و اولياى‌ صالح‌ خداوند عبارت‌ از همين‌ است‌ كه‌ با وجود دست‌رسى‌ به‌مواهب‌ دنيوى‌ جز در حد ضرورت‌، از آن‌ها چشم‌پوشى‌ مى‌كردند؛
. پيامبر اكرم‌…‌ سرّ اين‌ اقدام‌ خويش‌ را تواضع‌ در برابر خدا معرفى‌ مى‌كند، و اين‌، جلوه‌اى‌ ديگر ازصفت‌ تواضع‌ است‌ كه‌ عبارت‌ از تواضع‌ در برابر خداست‌. افراد متكبّر و دنيازده‌ با گردن‌ كشى‌ و روحية‌ طلب‌ كارانه‌ دربرابر خداوند ظاهر شده‌ و نعمت‌هاى‌ الهى‌ را بى‌توجه‌ به‌ مُنْعِم‌ مصرف‌ مى‌كنند، در حالى‌ كه‌ بندگان‌ حقيقى‌ خداوند بااظهار كوچكى‌ و تواضع‌ در برابر خداوند، خود را مستحق‌ كوچك‌ترين‌ نعمت‌ها نيز نديده‌ و نسبت‌ به‌ توان‌ برشكرگزارى‌ براى‌ كمترين‌ نعمت‌ نيز اظهار عجز مى‌كنند و درصدد افزون‌ خواهي‌ِ همراه‌ با ناسپاسى‌ نيستند؛
. توصيه‌ كلى‌ پيامبر اكرم‌…‌ در اين‌ حديث‌، به‌ اعتدال‌ و ميانه‌روى‌ در زندگى‌، و ترك‌ تبذير است‌؛
. و نهايتاً در راستاى‌ اصول‌ و سيره‌ و شيوه‌ تربيتى‌ پيامبر اكرم‌…‌، مسئله‌ ياد مرگ‌ مطرح‌ مى‌شود كه‌بهترين‌ وسيله‌ حفظ‌ انسان‌ها از كژى‌ است‌.
5- اندازه
اولياى‌ دين‌ و نيز حكيمان‌، همواره‌ به‌ كم‌خورى‌ و پرهيز از پرخورى‌ سفارش‌ اكيد داشته‌اند. اين‌ مسئله‌ امروزه‌ نيز موردتأكيد پژوهشگران‌ علوم‌ پزشكى‌ است‌ و به‌ عنوان‌ راز سلامت‌ و پيش‌گيرى‌ از بيمارى‌ها مطرح‌ است‌. در روايت‌ كلينى‌ ازامام‌ باقر(عليه السلام)‌ آمده‌ است‌:
چيزى‌ نزد خداوند، مبغوض‌تر و ناپسندتر از شكم‌ پر نيست‌.23
در روايتى‌ ديگر از آن‌ حضرت‌ آمده‌ است‌:
آن‌ گاه‌ كه‌ شكم‌ پر شود، ره‌ طغيان‌ در پيش‌ گيرد.24
و به‌ گفته‌ برخى‌ حكما:
زياد نخوريد تا زياد بنوشيد تا زياد بخوابيد تا زياد حسرت‌ بخوريد.25
در روايات‌ نبوى‌…‌ نيز بر اين‌ امر تأكيد شده‌ است‌. آن‌ حضرت‌، پرخورى‌ را موجب‌ فساد بدن‌، بروزبيمارى‌، كسالت‌ در عبادت‌، قساوت‌ و مردن‌ قلب‌، دورى‌ از خدا، مبغوض‌ خداوند واقع‌ شدن‌، ضرر زدن‌ به‌ دين‌ فرد واز ويژگى‌هاى‌ افراد كافر و منافق‌ معرفى‌ فرموده‌ است‌.26 در بعضى‌ روايات‌، آن‌ حضرت‌ ميزان‌ مناسب‌ براى‌خوردن‌ را چنين‌ تعيين‌ كرده‌ است‌:
فرزند آدم‌! هيچ‌ ظرفى‌ بدتر از شكم‌ را پر نكرده‌، براى‌ او تنها چند لقمه‌ كه‌ سبب‌ قوام‌ وجودش‌ شود كافى‌ است‌. و اگر ناچار ازغذا خوردن‌ شد، پس‌ ثلث‌ [معده‌] براى‌ غذايش‌، و ثلث‌ آن‌ براى‌ نوشيدنى‌اش‌، و ثلث‌ ديگر را براى‌ نفس‌ بگذارد.27
در اين‌ زمينه‌، از بعضى‌ همسران‌ پيامبر اكرم‌…‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌: «هيچ‌گاه‌ شكم‌ پيامبرصلى‌ الله عليه‌ و آله‌و سلم‌ از غذا پر نشد».28

6- وعده های تغذیه
پرسش‌ ديگر دربارة‌ سيره‌ نبوى‌…‌ در تغذيه‌، اين‌ است‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ در چه‌ اوقاتى‌ غذا صرف‌مى‌كرده‌ است‌؟ از برخى‌ روايات‌ مى‌توان‌ اصلى‌ كلى‌ در اين‌ باره‌ استنباط‌ كرد و آن‌ اين‌كه‌ آن‌ حضرت‌ جز به‌ وقت‌گرسنگى‌ و احساس‌ نياز بدن‌، اقدام‌ به‌ صرف‌ غذا نمى‌كرده‌ است‌.29 در روايتى‌ از آن‌ حضرت‌ نقل‌ شده‌ است‌كه‌ فرمود:
بخور در حالى‌ كه‌ اشتها به‌ خوردن‌ دارى‌، و دست‌ بكش‌ در حالى‌ كه‌ هنوز اشتها به‌ خوردن‌ دارى‌.30
و بنا به‌ نقل‌ انس‌ بن‌ مالك‌:
هيچ‌ گاه‌ در روز يا شب‌، آن‌ حضرت‌ گوشت‌ يا نان‌ مصرف‌ نكرد مگر هنگامى‌ كه‌ بدن‌ نياز به‌ آن‌ داشت‌.31
بر اين‌ اساس‌، نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ پيامبر اكرم‌…‌ شخصاً با مردم‌ مواسات‌ و همراهى‌ مى‌كرد، به‌ گونه‌اى‌كه‌ ازار (لنگ‌) خود را با پوست‌ وصله‌ مى‌كرد و هيچ‌ گاه‌، هم‌ صبحانه‌ (يانهار) و هم‌ شام‌ نخورد تا اين‌كه‌ از دنيا رحلت‌فرمود.32
بنا بر بعضى‌ روايات‌، معصومان(عليهم السلام) دو وعده‌ غذايى‌ را در طول‌ شبانه‌ روز سفارش‌ مى‌كردند و از صرف‌ غذابين‌ آن‌ دو وعده‌، نهى‌ مى‌كردند.33 و از برخى‌ روايات‌، بر مى‌آيد كه‌ معصومان(عليهم السلام) تأكيد بر آن‌ داشتند كه‌افراد، شب‌ هنگام‌ چيزى‌ خورده‌ و بخوابند، ولو بسيار اندك‌ باشد. امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ در اين‌ زمينه‌ فرموده‌ است‌:
خوردن‌ شام‌ را ترك‌ نكن‌، حتى‌ اگر سه‌ لقمه‌ به‌ همراه‌ نمك‌ باشد. و كسى‌ كه‌ شام‌ خوردن‌ را [به‌ كلى‌] ترك‌ گويد رگى‌ در بدنش‌مى‌ميرد كه‌ هرگز احيا نخواهد شد.34
پيامبر اكرم‌…‌ نيز مى‌فرمود:
شام‌ بخوريد هر چند يك‌ مشت‌ خرماى‌ غيرمرغوب‌ باشد، چرا كه‌ ترك‌ شام‌ خوردن‌ موجب‌ پيرى‌ است‌.35
7- سفره ی پرچمعیت :
بخش‌ ديگرى‌ از روايات‌ سيره‌ نبوى‌…‌ در باب‌ خوردن‌ و آشاميدن‌، از آن‌ حكايت‌ دارد كه‌ پيامبراكرم‌…‌ در حدّ امكان‌، به‌ تنهايى‌ غذا نمى‌خورد و مى‌فرمود: آيا شما را از بدترينتان‌ خبر دهم‌؟ كسى‌ كه‌به‌ تنهايى‌ بخورد و برده‌اش‌ را بزند و ميهمانش‌ را ردّ كند.36 آن‌ حضرت‌، غذا خوردن‌ جمعى‌، حلال‌ بودن‌ غذا،و گفتن‌ بسم‌ الله در ابتدا و حمد خدا در پايان‌ را از اسباب‌ كمال‌ در غذا خوردن‌ معرفى‌ مى‌فرمود.37 و نيزمى‌فرمود:
بهترين‌ غذاها نزد خداوند آن‌ است‌ كه‌ دستان‌ زيادى‌ آن‌ را بخورند.38
و بنا به‌ نقل‌ امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ از اميرالمؤمنين‌(عليه السلام)‌، پيامبر اكرم‌…‌ مى‌فرمود:
جماعت‌، موجب‌ بركت‌ است‌ و غذاى‌ يك‌ نفر، دو نفر را، و غذاى‌ دو نفر، چهار نفر را كفايت‌ مى‌كند.39
گفتنى‌ است‌ كه‌ هر چند زيادتر شدن‌ افراد ممكن‌ است‌ سهم‌ هر فرد از غذا را كاهش‌ دهد، اما مراد پيامبر اكرم‌صلى‌ الله عليه‌و آله‌ و سلم‌ مى‌تواند آن‌ باشد كه‌ حتى‌ با وجود عدم‌ سيرى‌، نياز بدن‌ همراه‌ با كم‌ خورى‌ كه‌ مطلوب‌ است‌، تأمين‌ مى‌شودو اين‌ مى‌تواند در نتيجه‌ ايثار افراد در اختصاص‌ سهم‌ خود به‌ ديگران‌ باشد.40 امروزه‌ نيز ثابت‌ شده‌ است‌ كه‌صرف‌ غذا باديگران‌، همراه‌ با نشاط‌ و گوارايى‌ مى‌شود و اين‌ امر، در جذب‌ نيكوى‌ غذا و تعادل‌ گوارش‌ نقش‌ مهمى‌دارد.
بنا به‌ نقل‌ طبرسى‌، پيامبر اكرم‌…‌ آن‌چه‌ را خوردنش‌ بر وى‌ حلال‌ بود، همراه‌ اهل‌ و خادم‌ يا همراه‌كسانى‌ كه‌ حضرت‌ را دعوت‌ به‌ غذا خوردن‌ مى‌كردند، روى‌ زمين‌ يا آن‌چه‌ دعوت‌ كنندگان‌ بر آن‌ غذا مى‌خوردند، و ازآن‌چه‌ آنان‌ مى‌خوردند تناول‌ مى‌فرمود، مگر آن‌ كه‌ ميهمانى‌ بر حضرت‌ وارد مى‌شد كه‌ در اين‌ صورت‌، به‌ همراه‌ ميهمان‌غذا مى‌خورد.41 بنابه‌ نقل‌ ديگر طبرسى‌، هنگامى‌ كه‌ كسى‌ به‌ پيامبراكرم‌…‌ عرض‌ كرد: ماغذا مى‌خوريم‌، اما سير نمى‌شويم‌! حضرت‌ فرمود:
شايد به‌ صورت‌ متفرق‌ غذا مى‌خوريد؛ در حال‌ غذا با هم‌ جمع‌ شويد و نام‌ خداى‌ بر زبان‌ آريد تا موجب‌ بركت‌ براى‌ شماشود.42
آن‌ حضرت‌، گاه‌ غذا را در ميان‌ مساكين‌ و نيازمندان‌ و همراه‌ آنان‌ ميل‌ مى‌كرد و از بركت‌ حضور حضرت‌، آنان‌ نيز سيرمى‌شدند، بنا به‌ نقل‌ حميرى‌ از امام‌ باقر(عليه السلام)‌، شبى‌ پيامبر اكرم‌…‌ همراه‌ مساكينى‌ كه‌ در مسجدمى‌خوابيدند در كنار منبر، روزه‌ خود را افطار كرد و از غذايى‌ كه‌ در ديگى‌ سنگى‌ نهاده‌ شده‌ بود ميل‌ فرمود، و به‌ بركت‌حضور حضرت‌، سى‌ نفر از آنان‌ از آن‌ غذا خورده‌ و سير شدند، سپس‌ آن‌ ظرف‌ نزد همسران‌ حضرت‌ باز گردانده‌ شد وهمه‌ آنان‌ نيز سير شدند.43 اين‌گونه‌ روايات‌ هرچند از يكى‌ از معجزات‌ آن‌ حضرت‌ حكايت‌ دارد، اما پيش‌ ازآن‌ ـ با توجه‌ به‌ آن‌چه‌ گذشت‌ ـ حاكى‌ از اهتمام‌ حضرت‌ بر ايثار و نيز توجه‌ به‌ غذا خوردن‌ در جمع‌ مى‌باشد.
آداب تغذیه درسیره ی نبوی:

هرچیزی آدابی دارد، درسیره ی پیامبربرای هر رفتار وکنشی آداب خاصی وجود دارد، نظم آن حضرت بی نظیر بود ،درتمام مسائل روزمره وشبانه روز دارای ترتیب خاص بود عباذدات شب وروز دیدار با مردم ومعاشرت با دیگران وخانواده از نظم خاص وسازمان یافته برخوردار بود؛ غذا خوردن ومسئله ضروری حیات امکان نداشت بدون آداب وروش باشد.
…‌ چگونگی مهیا شدن برای غذا خوردن وحضور بر  سر سفره طعام چون برایش چنبه عبادی داشت از این رو با شیوه وآداب خاص بر سر سفره حاضر می شدو غذا مى‌خورد و  آداب خاصی را رعايت‌ مى‌كرد دراین زمینه روایات متعدد ومعتبری وجود دارد که علمای اسلام این روايات‌ را دسته بندی وتحت عناوین خاص در آورده وضبط کرده اند.که دراینجا با اشاره ی کوتاه بررسی می گردد طبيعى‌ است‌ كه‌ سيره‌ نبوى‌…‌ در اين‌ زمينه‌ نزد مسلمانان‌ جذابيت‌ ‌ داشته وموردتاسی می باشد.

1-شستن دستهاو داشتن وضوبرای صرف غذا:

 اولین ویزگی وادب پیامبر برای حضور برسر سفره وصرف غذا توجه به امر بهداشتی ونظافت بود از این رو ابتدا دستها را می شست ،اگر وضونداشت وضو می گرفت واگر با وضوع بود دستها را می شست
و در برخى‌ روايات‌ نيز بر داشتن‌ وضو قبل‌ و بعد از غذا تأكيد شده‌ است‌.89 بنا بر نقل‌ اميرالمؤمنين‌(عليه السلام)‌،پيامبر اكرم‌…‌ فرمود:
كسى‌ كه‌ مى‌خواهد فزونى‌ در خير يابد، هنگام‌ حاضر شدن‌ غذا وضو سازد.90
و در روايتى‌ ديگر، فرمود:
وضو قبل‌ از غذا موجب‌ نفى‌ فقر، و وضوى‌ بعد از غذا موجب‌ نفى‌ جنون‌ و موجب‌ صحت‌ بينايى‌ است‌.91
و نيز فرمود:
كسى‌ كه‌ قبل‌ از غذا وضو سازد با وسعت‌ روزى‌ زندگى‌ كرده‌ و از بيمارى‌ جسم‌ رهايى‌ مى‌يابد.92
نمود ديگر بهداشت‌ غذايى‌ در سيره‌ نبوى‌…‌، تأكيد حضرت‌ بر بهداشت‌ ظرف‌ آب‌ و غذاست‌. بنا برروايتى‌ از امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌، پيامبر اكرم‌…‌ دوست‌ داشت‌ كه‌ از ظروف‌ شامى‌ كه‌ از شام‌ برايش‌هديه‌ مى‌آوردند، آب‌ بنوشد93 و مى‌فرمود كه‌: «اين‌، نظيف‌ترين‌ ظرف‌هاى‌ شماست‌».94
هم‌چنين‌ آن‌ حضرت‌ در ظروف‌ چوبى‌، پوستى‌ و سفالى‌، و هم‌ در كف‌ دو دست‌ آب‌ مى‌نوشيد و مى‌فرمود: «هيچ‌ظرفى‌ تميزتر از كف‌ دست‌ نيست‌».95 پيش‌ از اين‌ گذشت‌ كه‌ توصيه‌ و عمل‌ حضرت‌ بر نوشيدن‌ با كف‌ دودست‌ بايد در كنار توصيه‌ و عمل‌ حضرت‌ بر شستن‌ دستان‌ قبل‌ از خوردن‌ و آشاميدن‌ مورد توجه‌ قرار گيرد.
بنا بر بعضى‌ روايات‌، پيامبر اكرم‌…‌ از اين‌كه‌ كسى‌ در مشك‌ را خم‌ كرده‌ و آب‌ بنوشد نهى‌ مى‌فرمودو خود نيز چنين‌ نمى‌كرد و مى‌فرمود: اين‌ عمل‌ آن‌ را بدبو و متعفن‌ مى‌كند.96 گفته‌ شده‌ كه‌ اين‌ نهى‌ ممكن‌است‌ ناشى‌ از دو چيز باشد: نخست‌، اين‌كه‌ ممكن‌ است‌ در چنين‌ حالتى‌ حيوانى‌ كه‌ داخل‌ مشك‌ رفته‌، به‌ اين‌ وسيله‌داخل‌ دهان‌ شود. دوم‌، ـ چنان‌كه‌ ذيل‌ روايت‌ تصريح‌ شده‌ ـ ممكن‌ است‌ به‌ سبب‌ بدبو شدن‌ آب‌ مشك‌ در نتيجه‌ خم‌شدن‌ و كثيفى‌ و آلودگى‌ تدريجى‌ قسمت‌ خم‌ شده‌ باشد، چرا كه‌ با وجود مرطوب‌ بودن‌ مشك‌ و خم‌ شدن‌ يك‌ قسمت‌و مرطوب‌ ماندن‌ طولانى‌ و مكرر دهانة‌ آن‌، امكان‌ كثيفى‌ و عفونت‌ آن‌ قسمت‌ بيشتر است‌.97 و اين‌، نكته‌بهداشتى‌ ظريفى‌ است‌.
پيش‌ از اين‌، اشاره‌ به‌ روايتى‌ شد كه‌ طبق‌ آن‌، پيامبر اكرم‌…‌ هنگام‌ تنفس‌ در اثناى‌ نوشيدن‌ آب‌،ظرف‌ آب‌ را از مقابل‌ دهان‌ دور كرده‌ و پس‌ از تنفس‌، آن‌ را مجدداً به‌ دهان‌ نزديك‌ مى‌كرد،98 و اين‌ مى‌تواند ازتوجه‌ آن‌ حضرت‌ به‌ ظريف‌ترين‌ اصول‌ بهداشتى‌ و تربيتى‌ حكايت‌ كند، زيرا تنفس‌ در ظرف‌ آب‌، به‌ ويژه‌ اگر ديگرى‌ نيزبخواهد از آن‌ بنوشد، با ادب‌ و اصول‌ بهداشتى‌، هم‌خوان‌ نيست‌.
1. شروع‌ با نام‌ خدا و دعا؛
پيامبر اكرم‌ …‌ هم‌چون‌ ديگر كارها، خوردن‌ و آشاميدن‌ را نيز با جارى‌ كردن‌ نام‌ خدا بر زبان‌ آغازمى‌كردند.44 پيش‌ از اين‌، از آن‌ حضرت‌ نقل‌ شد كه‌ مى‌فرمودند: هنگامى‌ كه‌ غذا چهار ويژگى‌ بيابد كامل‌ شود:حلال‌ باشد، و دستانى‌ كه‌ از آن‌ مى‌خورند زياد باشند، و با بسم‌ الله آغاز شود، و با حمد ختم‌ شود.45
هنگامى‌ كه‌ مقابل‌ حضرت‌ غذا نهاده‌ مى‌شد مى‌فرمود:
بسم‌ الله، خدايا آن‌ را نعمتى‌ مورد سپاس‌ قرار ده‌ كه‌ به‌ واسطه‌اش‌ نعمت‌ بهشت‌ را دريابيم‌.
و يا مى‌فرمود:
بسم‌ الله، خدايا در آن‌چه‌ به‌ ما روزى‌ كرده‌اى‌ بركت‌ عطا كن‌ وآن‌ را استمرار بخش‌.46
نكتة‌ قابل‌ توجه‌ در اين‌ روايت‌ اين‌ است‌ كه‌ برخلاف‌ عادت‌ رايج‌، پيامبر اكرم‌…‌ پيش‌ از شروع‌ غذادست‌ به‌ دعا بر مى‌داشته‌ است‌ كه‌ قابل‌ حمل‌ بر پيش‌دستى‌ در شكر پيش‌ از تنعم‌ و در آستانه‌ آن‌ است‌.
آن‌ حضرت‌ به‌ وقت‌ نوشيدن‌ نيز نام‌ خدا و دعا را در ابتدا، و حمد خدا را در پايان‌ بر زبان‌ جارى‌ مى‌ساخت‌، و چون‌آب‌ را در سه‌ نفس‌ مى‌نوشيد، لذا سه‌ بسم‌ الله و سه‌ حمد اشت‌47 و هنگام‌ شروع‌ به‌ نوشيدن‌، چنين‌ دعامى‌كرد:
حمد خدايى‌ را كه‌ نازل‌ كننده‌ آب‌ از آسمان‌، و تبديل‌ كننده‌ امور است‌ به‌ هرگونه‌ كه‌ بخواهد. به‌ نام‌ خدا كه‌ بهترين‌نام‌هاست‌.48
در روايت‌ امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ از پدران‌ گرامى‌اش‌ از اميرالمؤمنين‌(عليه السلام)‌ نيز آمده‌ است‌:
بارها ديدم‌ پيامبر اكرم‌…‌ هنگام‌ نوشيدن‌، سه‌ بار نفس‌ مى‌كشيد، و با شروع‌ به‌ نوشيدن‌، بسم‌ الله، و درپايان‌ آن‌ حمد خدا مى‌گفت‌.49
بنا به‌ نقلى‌ ديگر، پيامبر اكرم‌…‌ هنگام‌ نوشيدن‌ شير مى‌فرمود:
خدايا، براى‌ ما در آن‌ بركت‌ ده‌ و بيشتر از اين‌ روزى‌ كن‌.
و هنگام‌ نوشيدن‌ آب‌ مى‌فرمود:
حمد خدايى‌ را كه‌ با رحمتش‌ ما را از آب‌ گوارا و زلال‌ سيراب‌ كرد و به‌ واسطه‌ گناهانمان‌، آب‌ شور و تلخ‌ بر ماننوشانيد.50
7 ـ 2. نوشيدن‌ در سه‌ جرعه‌
آن‌ سان‌ كه‌ گذشت‌، روش‌ و سيره‌ پيامبر اكرم‌…‌ در نوشيدن‌، چنين‌ بود كه‌ هر وعده‌ نوشيدن‌ را در سه‌جرعه‌ تقسيم‌ مى‌كرد، و در هر جرعه‌ نيز نام‌ و حمد الهى‌ را بر زبان‌ جارى‌ مى‌نمود. در روايات‌ معصومان(عليهم السلام)،تفاوت‌ انسان‌ و حيوانات‌ در نوع‌ نوشيدن‌، چنين‌ معرفى‌ شده‌ است‌ كه‌ انسان‌ هم‌چون‌ بهائم‌ به‌ يك‌ باره‌ آب‌ ننوشد. ازامام‌ باقر و امام‌ صادق‌‡‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ فرمودند: نوشيدن‌ در سه‌ نفس‌ بهتر از يك‌ نفس‌ است‌. و آن‌ دوبزرگوار اكراه‌ داشتند از اين‌كه‌ انسان‌، هم‌چون‌ شترِ بسيار تشنه‌ سر در آب‌ فرو بَرَد و سر بر ندارد تا سيراب‌شود.51 اما از ابن‌عباس‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ پيامبر اكرم‌…‌ هنگام‌ نوشيدن‌، دو بار نفس‌مى‌كشيد.52 نيز بنا به‌ نقلى‌ از طبرسى‌، آن‌ حضرت‌ گاه‌ با يك‌ نفس‌ مى‌نوشيد.53 البته‌ اين‌ دو روايت‌ رامى‌توان‌ بر مواردى‌ حمل‌ كرد كه‌ حضرت‌ آب‌ اندكى‌ مى‌نوشيده‌ و نوشيدن‌ با سه‌ نفس‌ لزومى‌ نداشته‌ است‌.
7 ـ 3. پرهيز از نوشيدن‌ از داخل‌ ظرف‌
از ديگر آداب‌ نوشيدن‌ كه‌ مورد تأكيد پيامبر اكرم‌…‌ بود، پرهيز از نوشيدن‌ از داخل‌ ظرف‌ است‌. آن‌حضرت‌ هنگامى‌ كه‌ مردى‌ را ديدند كه‌ دهان‌ در آب‌ كرده‌ و هم‌چون‌ حيوانات‌ از وسط‌ آب‌ مى‌نوشد به‌ وى‌ فرمودند:
آيا مثل‌ بهائم‌ سر در آب‌ كرده‌ و مى‌نوشى‌؟ اگر ظرف‌ ندارى‌ با دستانت‌ بنوش‌ كه‌ از پاكيزه‌ترين‌ ظروف‌ تو به‌ شمارمى‌روند.54
البته‌ روشن‌ است‌ كه‌ توصية‌ حضرت‌ به‌ نوشيدن‌ با دست‌، هنگام‌ پاكيزگى‌ دستان‌ است‌ كه‌ نكتة‌ بهداشتى‌ مهمى‌ است‌.
از ديگر شيوه‌هاى‌ پيامبر…‌ در نوشيدن‌، اين‌ بود كه‌ آب‌ را با حال‌ مكيدن‌ تناول‌ مى‌نمود ومى‌فرمود:
آب‌ را با مكيدن‌ بنوشيد و به‌ يك‌ باره‌ سر نكشيد كه‌ موجب‌ درد كبد مى‌شود.55
امروزه‌ نيز از نظر علمى‌ ثابت‌ شده‌ كه‌ نوشيدن‌ تدريجى‌ آب‌ در رفع‌ تشنگى‌ مؤثرتر است‌.
عدم‌ تنفس‌ در ظرف‌ آب‌
پيامبر اكرم‌…‌ هنگام‌ نوشيدن‌، براى‌ نفس‌ كشيدن‌، ظرف‌ آب‌ را از دهانش‌ دور مى‌كرد.56 واين‌ شيوه‌، به‌ خوبى‌ گوياى‌ رعايت‌ دستورات‌ بهداشتى‌ توسط‌ آن‌ حضرت‌، در شرايطى‌ است‌ كه‌ مردم‌ عرب‌ جاهلى‌ درشرايط‌ نامناسب‌ بهداشتى‌ مى‌زيستند و با اين‌ گونه‌ نكته‌هاى‌ ظريف‌ بهداشتى‌، كاملاً بيگانه‌ بودند.
7 ـ 5. خوردن‌ از غذاى‌ مقابل‌ و نزديك‌ خود
ويژگى‌ ديگر اخلاق‌ نبوى‌ در تغذيه‌، اين‌ بود كه‌ در صورت‌ حضور ديگران‌ بر سر غذا، آن‌ حضرت‌ به‌ غذاى‌ متقابل‌ خودبسنده‌ كرده‌ و دست‌ به‌ سمت‌ غذايى‌ كه‌ در مقابل‌ ديگران‌ بود، دراز نمى‌كرد.57 اين‌، نوعى‌ ادب‌ اجتماعى‌است‌ كه‌ از ظرافت‌ خاصى‌ برخوردار است‌، و گرچه‌ به‌ اخلاق‌ اجتماعى‌ حضرت‌ مربوط‌ است‌، اما به‌ لحاظ‌ ارتباط‌ آن‌ باسيره‌ حضرت‌ در تغذيه‌ در اين‌جا بدان‌ اشارت‌ رفت‌.
7 ـ 6. شروع‌ قبل‌ از ديگران‌ و ختم‌ بعد از ديگران‌
اين‌ ويژگى‌ ـ به‌ خصوص‌ ـ در آن‌جا كه‌ ديگران‌ ميهمان‌ حضرت‌ بودند، بيشتر نمود مى‌يافت‌.58 روشن‌ است‌ كه‌اين‌ اقدام‌ حضرت‌ نه‌ براى‌ پرخورى‌، بلكه‌ براى‌ رفع‌ حجب‌ و حيا در ميهمان‌، و آسودگى‌ وى‌ در خوردن‌ بود. اين‌ صفت‌نيز از ظرافت‌ خاص‌ اخلاقى‌ برخوردار است‌ و همواره‌ مى‌تواند مورد توجه‌ پيروان‌ آن‌ حضرت‌ باشد.
7 ـ 7. رعايت‌ ادب‌ در خوردن‌
به‌ عنوان‌ نمونه‌، در برخى‌ روايات‌، درباره‌ چگونگى‌ گوشت‌ خوردن‌ پيامبر…‌ آمده‌ است‌ كه‌ حضرت‌سر را به‌ سوى‌ غذا خم‌ نمى‌كرد، بلكه‌ گوشت‌ را به‌ دهان‌ نزديك‌ كرده‌ و با دندان‌ آن‌ را جدا مى‌كرد.59 اين‌مى‌تواند ناشى‌ از آن‌ باشد كه‌ حضرت‌، هم‌چون‌ برخى‌ افراد، حرص‌ بر خوردن‌ از خود نشان‌ نمى‌داد و تأنّى‌ و ادب‌ را درخوردن‌ رعايت‌ مى‌كرد.
7 ـ 8. خوردن‌ و آشاميدن‌ با دست‌ راست‌
در فرهنگ‌ دينى‌ ما دست‌ راست‌ به‌ عنوان‌ نماد و سمبل‌ يُمن‌ و بركت‌ مطرح‌ است‌. در قرآن‌ كريم‌ «اصحاب‌ الميمنه‌» يا«اصحاب‌ اليمين‌» به‌ فلاح‌ و رستگارى‌ معرفى‌ شده‌اند، و نيز آمده‌ است‌ كه‌ نامة‌ اعمال‌ نيكان‌ نيز به‌ دست‌ راست‌ ايشان‌داده‌ مى‌شود.60 پيامبر اكرم‌…‌ نيز كارها، از جمله‌ خوردن‌ و آشاميدن‌ را با دست‌ راست‌ انجام‌مى‌داد. طبرسى‌ ضمن‌ برشمارى‌ مكارم‌ اخلاق‌ حضرت‌ چنين‌ گفته‌ است‌:
... و دست‌ راست‌ حضرت‌ براى‌ خوردن‌ و نوشيدن‌ و گرفتن‌ و دادن‌ بود و جز به‌ دست‌ راست‌ نمى‌گرفت‌ و جز به‌ دست‌ راست‌ عطانمى‌كرد، و دست‌ چپ‌ حضرت‌ براى‌ كارهاى‌ ديگر بود. و آن‌ حضرت‌ تيمّن‌ (عمل‌ با دست‌ راست‌) را در تمام‌ كارهايش‌ دوست‌داشت‌؛ در لباس‌ پوشيدن‌، در كفش‌ پوشيدن‌، در حركت‌ كردن‌ و... .61
هم‌چنين‌ بنا بر روايت‌ امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ از پدران‌ گرامى‌اش‌، پيامبر اكرم‌…‌ از خوردن‌ و آشاميدن‌ بادست‌ چپ‌ نهى‌ كردند.62 روايات‌ ديگرى‌ نيز وجود دارد كه‌ حاكى‌ از تأكيد پيامبر اكرم‌…‌ دراين‌ زمينه‌ است‌.63

 ـ 9. تواضع‌ در نشستن‌ براى‌ غذا
رواياتى‌ حاكى‌ از آن‌ است‌ كه‌ پيامبراكرم‌…‌ به‌ وقت‌ خوردن‌، به‌ حال‌ تواضع‌ و هم‌چون‌ برده‌ و بدون‌تكيه‌ و بى‌شباهت‌ به‌ وضع‌ نشستن‌ ملوك‌ و پادشاهان‌ مى‌نشستند. از امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ در اين‌ باره‌ چنين‌ نقل‌ شده‌است‌:
پيامبراكرم‌…‌ از آن‌ گاه‌ كه‌ به‌ نبوت‌ مبعوث‌ شد تا وقت‌ مرگ‌، هيچ‌ گاه‌ در حال‌ تكيه‌ كردن‌ غذا نخورد، و اين‌به‌ سبب‌ تواضع‌ در برابر خداوند بود... .64
در روايت‌ محمد بن‌ مسلم‌ از امام‌ باقر(عليه السلام)‌ نيز آن‌ حضرت‌ ضمن‌ تأكيد بر اين‌كه‌ پيامبر…‌ هيچ‌ گاه‌با حال‌ تكيه‌ كردن‌ غذا نخورد، اين‌ گونه‌ حالات‌ را نتيجه‌ تواضع‌ خاص‌ پيامبر…‌ در برابر خداونددانسته‌اند.65
در روايتى‌ ديگر، بشير دهّان‌ از امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ پرسيد: آيا رسول‌ الله…‌ با حال‌ تكيه‌ بر چپ‌ ياراست‌ غذا مى‌خورد؟ آن‌ حضرت‌ در پاسخ‌ فرمود:
رسول‌ الله…‌ هيچ‌ گاه‌ چنين‌ نبود كه‌ در حال‌ تكيه‌ كردن‌ بر سمت‌ راست‌ يا چپ‌ خويش‌ غذا بخورد، بلكه‌ اوهم‌چون‌ عبد مى‌نشست‌، و اين‌ به‌ سبب‌ تواضع‌ در برابر خدا بود.66
نيز امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ به‌ معلى‌ بن‌ خنيس‌ فرمود:
پيامبر…‌ از وقتى‌ كه‌ به‌ پيامبرى‌ مبعوث‌ شد با حال‌ تكيه‌ كردن‌ غذا نخورد، و آن‌ حضرت‌ اكراه‌ داشت‌ كه‌شبيه‌ پادشاهان‌ و ملوك‌ رفتار كند.67
اين‌كه‌ مراد از نخوردن‌ در حال‌ تكيه‌ كردن‌ چيست‌، آن‌چه‌ ابتدا از واژة‌ «متكى‌ء» به‌ ذهن‌ مى‌رسد، تكيه‌ به‌ پشت‌ يا چپ‌ وراست‌ در حال‌ خوردن‌ است‌ و دليل‌ پرهيز از اين‌ گونه‌ خوردن‌ نيز ـ چنان‌ كه‌ از روايات‌ ياد شده‌ بر مى‌آيد ـ پرهيز از تشبّه‌به‌ ملوك‌، و اظهار تواضع‌ در برابر حق‌ است‌.
نوع‌ نشستن‌ متواضعانه‌ پيامبر اكرم‌…‌ بر سر سفرة‌ غذا، در روايتى‌ از خود آن‌ حضرت‌ و ديگرمعصومان(عليهم السلام) به‌ نشستن‌ عبد تشبيه‌ شده‌ است‌؛ يعنى‌ همان‌ گونه‌ كه‌ بندگان‌ نه‌ با حال‌ تبختر و غرور، بلكه‌ با حال‌تذلل‌ و خشوع‌ بر سر سفرة‌ غذا حاضر مى‌شوند، پيامبر…‌ نيز چنين‌ بود. خود آن‌ بزرگوار در اين‌ باره‌مى‌فرمود:
من‌، بنده‌اى‌ هستم‌ كه‌ هم‌چون‌ بندگان‌ مى‌خورم‌، و چون‌ آنان‌ مى‌نشينم‌.68
امام‌ باقر(عليه السلام)‌ نيز در اين‌ باره‌ فرمود:
پيامبر اكرم‌…‌ هم‌چون‌ بندگان‌ مى‌خورد و چون‌ آنان‌ مى‌نشست‌ و روى‌ زمين‌ غذا مى‌خورد ومى‌خوابيد.69
نيز از امام‌ باقر(عليه السلام)‌ از پيامبر اكرم‌…‌ چنين‌ نقل‌ شده‌ است‌:
پنج‌ چيز است‌ كه‌ تا هنگام‌ مرگ‌ آن‌ها را ترك‌ نخواهم‌ كرد: خوردن‌ روى‌ زمين‌ همراه‌ بردگان‌، سوارى‌ بر چهارپاى‌ بى‌پالان‌،دوشيدن‌ شير بز با دستانم‌، پوشيدن‌ لباس‌ پشمينه‌ و سلام‌ كردن‌ بر كودكان‌، تا اين‌ها پس‌ از من‌ سنّت‌ شوند.70
روشن‌ است‌ كه‌ مرادِ حضرت‌ از سنّت‌ شدن‌ اين‌ امور، پيامى‌ است‌ كه‌ در پس‌ اين‌ رفتارهاى‌ ظاهرى‌ نهفته‌ است‌ كه‌ همان‌داشتن‌ روحيه‌ تواضع‌ در برابر بندگان‌ است‌، چراكه‌ امروزه‌ زمينة‌ عمل‌ به‌ برخى‌ از موارد ياد شده‌، براى‌ بسيارى‌ از افرادـ به‌ ويژه‌ شهرنشينان‌ ـ وجود ندارد و طبعاً هر فردى‌ بايد به‌ تناسب‌ وضعيتى‌ كه‌ در آن‌ زندگى‌ مى‌كند تلاش‌ كند خود رادر داشتن‌ روحية‌ تواضع‌، با پيامبر اكرم‌…‌ منطبق‌ سازد.
از ابن‌ عباس‌ نيز نقل‌ شده‌ است‌ كه‌:
پيامبر اكرم‌…‌ بر زمين‌ مى‌نشست‌ و روى‌ زمين‌ غذا تناول‌ مى‌كرد و شخصاً گوسفندان‌ را مى‌بست‌ و دعوت‌بردگان‌ را براى‌ صرف‌ نان‌ جو مى‌پذيرفت‌.71
امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ نيز فرمود:
پيامبر اكرم‌…‌، هم‌چون‌ عبد غذا مى‌خورد و هم‌چون‌ عبد مى‌نشست‌ و مى‌دانست‌ كه‌ عبداست‌.72
نشستن‌ حضرت‌ هم‌چون‌ عبد را چنين‌ تفسير كرده‌اند كه‌ حضرت‌ مثل‌ بردگان‌ به‌ نشانه‌ تذلل‌ در پيشگاه‌ الهى‌ بر دو زانومى‌نشستند. اين‌ معنا در نقل‌ طبرسى‌ چنين‌ آمده‌ است‌:
پيامبر اكرم‌…‌ در غالب‌ اوقات‌، هنگام‌ غذا خوردن‌، از غذاى‌ مقابل‌ خود مى‌خورد و دو زانو و دو پا را جمع‌مى‌كرد همان‌ گونه‌ كه‌ نمازگزار هنگام‌ تشهد مى‌نشيند، جز آن‌ كه‌ حضرت‌ يك‌ زانو را روى‌ زانوى‌ دگر، و يك‌ پا را بر پاى‌ ديگرمى‌نهاد و مى‌فرمود: من‌ بنده‌اى‌ هستم‌ كه‌ چون‌ عبد مى‌خورم‌ و چون‌ عبد مى‌نشينم‌.73
به‌ جز آن‌چه‌ گذشت‌، در بعضى‌ روايات‌ مى‌خوانيم‌ كه‌ پيامبر اكرم‌…‌ از خوردن‌ در حال‌ خوابيده‌ بر قفايا بر شكم‌ نيز نهى‌ مى‌فرمود، و اين‌ نيز علاوه‌ بر جهت‌ ادب‌ و تواضع‌، ناشى‌ از رعايت‌ مسائل‌ طبّى‌ در خوردن‌ بوده‌است‌.74 
 

ـ 10. عدم‌ تقيّد به‌ وجود لوازم‌ اضافى‌
در برخى‌ روايات‌ آمده‌ است‌ كه‌ پيامبر اكرم‌…‌ تقيدى‌ به‌ وجود سفره‌ و لوازم‌ آن‌ نداشت‌ و غذا را روى‌زمين‌ نهاده‌ و تناول‌ مى‌كرد،75 به‌ ويژه‌ در صورتى‌ كه‌ چيزى‌ يافت‌ نمى‌شد تا آن‌ را به‌ عنوان‌ سفره‌ يا در حكم‌سفره‌ قرار دهد. به‌ عنوان‌ مثال‌، روزى‌ يكى‌ از انصار مقدارى‌ خرما براى‌ حضرت‌ هديه‌ آورد و چون‌ در خانه‌ ظرفى‌نيافتند، حضرت‌ با لباس‌ِ خود زمين‌ را جارو كرده‌ و فرمود:
اين‌جا بريز؛ به‌ خدا قسم‌ اگر دنيا نزد خدا به‌ قدر بال‌ مگسى‌ ارزش‌ داشت‌ چيزى‌ از آن‌ را به‌ كافر و منافق‌ نمى‌داد.76
7 ـ 11. خوردن‌ با دست‌

در راستاى‌ پرهيز پيامبر اكرم‌…‌ از هرگونه‌ رفتارى‌ كه‌ به‌ گونه‌اى‌ شائبه‌ تشبّه‌ به‌ سلاطين‌ و اهل‌ كبر راتقويت‌ مى‌كرد، آن‌ حضرت‌ هنگام‌ غذا خوردن‌ نه‌ هم‌چون‌ آنان‌ از دو انگشت‌، بلكه‌ ـ بسته‌ به‌ اقتضاى‌ مورد ـ از سه‌ ياچهار انگشت‌ و گاه‌ از تمام‌ دست‌ يا هر دو دست‌ براى‌ تناول‌ غذا بهره‌ مى‌جست‌.77 امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ دراين‌ خصوص‌ فرموده‌ است‌:
پيامبر اكرم‌…‌، هم‌چون‌ عبد مى‌نشست‌ و دست‌ بر زمين‌ مى‌نهاد و با سه‌ انگشت‌ غذا مى‌خورد؛ او هم‌چون‌جبابره‌ با دو انگشت‌ نمى‌خورد.78
طبرسى‌ نيز در توصيف‌ اين‌ معنا گفته‌ است‌:
پيامبر اكرم‌…‌ با سه‌ انگشت‌ ابهام‌ و دو انگشت‌ كنار آن‌، و گاه‌ با كمك‌گيرى‌ از انگشت‌ چهارمى‌ و [گاه‌] باتمام‌ دست‌ غذا مى‌خورد، و با دو انگشت‌ نمى‌خورد و مى‌فرمود: خوردن‌ با دو انگشت‌ [هم‌چون‌] خوردن‌ شيطانى‌است‌.79
7 ـ 12. اسراف‌ گريزى‌

پيامبر اكرم‌…‌ پس‌ از صرف‌ غذا، انگشتانى‌ را كه‌ با آن‌ها غذا خورده‌ و باقى‌مانده‌ غذا به‌ آن‌ها چسبيده‌بود، و هم‌چنين‌ باقى‌مانده‌ غذاى‌ ظرف‌ را مصرف‌ كرده‌ و دست‌ خود را پس‌ از خوردن‌ غذا و پاك‌ كردن‌ تمام‌ انگشتان‌،با دستمال‌ پاك‌ مى‌كرد و مى‌فرمود: «معلوم‌ نيست‌ كه‌ بركت‌ در كدام‌ انگشت‌ [نهاده‌ شده‌] است‌».80 آن‌ حضرت‌درباره‌ مصرف‌ غذاى‌ مانده‌ در ظرف‌ نيز مى‌فرمود: «بيشترين‌ بركت‌ در آخر غذاست‌».81 از امام‌ صادق‌عليه‌السلام‌ نيز نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ فرمود:
پيامبر اكرم‌…‌ ظرف‌ غذا را مى‌ليسيد و مى‌فرمود: كسى‌ كه‌ چنين‌ كند گويا به‌ اندازة‌ غذاى‌ آن‌ ظرف‌،صدقه‌ داده‌ است‌.82
بنا به‌ روايت‌ ديگرى‌ از امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌، پيامبر اكرم‌…‌ مى‌فرمود:
آن‌ گاه‌ كه‌ يكى‌ از شما پس‌ از خوردن‌، غذاى‌ باقى‌مانده‌ در انگشتان‌ را بليسد خداوند خطاب‌ به‌ او مى‌فرمايد: بركت‌ خداوند برتو باد.83
اين‌كه‌ ليسيدن‌ انگشتان‌ يا ظرف‌ غذا منشأ بركت‌ دانسته‌ شده‌، مى‌تواند ناشى‌ از آن‌ باشد كه‌ در اين‌ كار به‌ نوعى‌ شكرنعمت‌ و پرهيز از اسراف‌ و كفران‌ نعمت‌، نهفته‌ است‌ و از اين‌ رو، صاحب‌ چنين‌ عملى‌ مشمول‌ «لئن‌ شكرتم‌لازيدنّكم‌»84 مى‌شود.
بنا بر روايتى‌ ديگر، پيامبر اكرم‌…‌ ظرف‌ غذا را مى‌ليسيد و مى‌فرمود آخر غذا بيشترين‌ بركت‌ رادارد، و فرشتگان‌ بر كسانى‌ كه‌ چنين‌ مى‌كنند درود فرستاده‌، براى‌ وسعت‌ روزى‌ آنان‌ دعا مى‌كنند. و چنين‌ كسى‌حسنه‌اى‌ دوچندان‌ دارد.85
از آن‌جا كه‌ حكمت‌ ليسيدن‌ انگشتان‌ توسط‌ پيامبر…‌ و ديگر معصومان‌…‌ پس‌ ازصرف‌ غذا، پرهيز از اسراف‌، و اداى‌ شكر نعمت‌هاى‌ الهى‌ بود، آنان‌ قبل‌ از پاك‌ شدن‌ كامل‌ دستان‌ از غذا، آن‌ها را بادستمال‌ پاك‌ نمى‌كردند. بنا به‌ نقل‌ عياشى‌ امام‌ صادق‌(عليه السلام)‌ فرمود:
پدرم‌ اكراه‌ داشت‌ از اين‌كه‌ دستانش‌ را در حالى‌ كه‌ چيزى‌ از غذا بر آن‌ مانده‌ بود، پاك‌ كند مگر پس‌ از مكيدن‌ انگشتان‌ توسط‌خود ايشان‌ يا كودكى‌ كه‌ حضور داشت‌، و اين‌ به‌ خاطر تعظيم‌ [و رعايت‌ حرمت‌] غذا بود.86
روشن‌ است‌ كه‌ اين‌ گونه‌ رفتارها براى‌ تواضع‌ در برابر خداوند، رعايت‌ عظمت‌ و حرمت‌ رزق‌ او، پرهيز از تشبّه‌ به‌ ملوك‌و رفتار جباران‌ بوده‌ است‌.87 ادامه دارد


ادامه دارد
+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط امیرعلی حسنلو  |